ناصر خسرو (قصاید)/گسستم ز دنیای جافی امل

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(گسستم ز دنیای جافی امل)
'


 گسستم ز دنیای جافی املتو را باد بند و گشاد و عمل 
 غزال و غزل هر دوان مر تو رانجویم غزال و نگویم غزل 
 مرا، ای پسر، عمر کوتاه کردفراخی‌ی امید و درازی‌ی امل 
 زمانه به کردار مست اشتریمرا پست بسپرد زیر سبل 
 بسی دیدم اجلال و اعزازهاز خواجه‌ی جلیل و امیر اجل 
 ولیکن ندارد مرا هیچ سودامیر اجل چون بیاید اجل 
 اگر عاریت باز خواهد ز مازمانه نه جنگ آید و نه جدل 
 چنانک آمدی رفت باید همیبه تقدیر ایزد تعالی وجل 
 تهی رفت خواهی چنانک آمدینماند همی ملک و مال و ثقل 
 مرو مفلس آنجا؛ که معلوم توستکه مر مفلسان را نباشد محل 
 چو ورزه به ابکاره بیرون شودیکی نان بگیرد به زیر بغل 
 چو بی‌توشه خواهی همی برشدناز این تیره مرکز به چرخ زحل؟ 
 پشیزی که امروز بدهی ز دلدرمیت بدهند فردا بدل 
 ولیکن کسی کو نداده است دوغچرا دارد امید شیر و عسل؟ 
 به بغداد رفتی به ده نیم سودبریدی بسی بر و بحر و جبل 
 خدایت یکی را به ده وعده کردبده گر نداری به دل در خلل 
 جهان جای الفنج غله‌ی تو استچه بی کار باشی در این مستغل؟ 
 جهان را به سایه‌ی درختی زدندحکیمان هشیار دانا مثل 
 بپرهیز از این بی‌وفا سایه زانکبسی داند این سایه مکر و حیل 
 گهی دست می‌یابد و گاه پایبه یک دست و یک پای لنگ است و شل 
 به دست زمانه کند آسمانهمی ساخته قصرها را طلل 
 به مکر جهان سجده کردند خلقهمی پیش ازین پیش لات و هبل 
 حدیث هبل سوی دانا نبودشگفتی‌تر ازین پیش لات و هبل 
 حدیث هبل سوی دانا نبودشگفتی‌تر از کار حرب جمل 
 وز این قوم کز فتنگی مانده‌اندهنوز اندر آن زشت و تیره وحل 
 چگونه برد حمله بر شیر میشکسی این ندیده‌است از اهل ملل 
 تو ای بی‌خرد گر نه دیوانه‌ایمر آن میش را چون شده‌ستی حمل 
 به خونابه شوئی همی روی خویشسزای تو جاهل بد آن مغتسل 
 تو را علت جهل کالفته کردکزین صعبتر نیست چیز از علل 
 نبینی که عرضه کند علتتهمی جان مسکینت را بر وجل؟