ناصر خسرو (قصاید)/گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنی)
'


 گر نخواهی ای پسر تا خویشتن مجنون کنیپشت پیش این و آن پس چون همی چون نون کنی؟ 
 دلت خانه‌ی آرزو گشتست و زهر است آرزوزهر قاتل را چرا با دل همی معجون کنی؟ 
 خم ز نون پشت تو هم در زمان بیرون شودگر تو خم آرزو را از شکم بیرون کنی 
 ز آرزوی آنکه روزی زنت کدبانو شودچون تن آزاد خود را بنده‌ی خاتون کنی؟ 
 ده تن از تو زرد روی و بی نوا خسپد همیتا به گلگون می همی تو روی خود گلگون کنی 
 گر تو مجنونی از این بی‌دانشی پس خویشتنچون به می خوردن دگرباره همی مجنون کنی؟ 
 زر همی خواهی که پاشی می خوری با حوریانسر ز رعنائی گهی ایدون و گاه ایدون کنی 
 گر نه دیوانه شده‌ستی چون سر هشیار خویشاز بخار گند می طبلی پر از هپیون کنی؟ 
 خوش بخندی بر سرود مطرب و آواز رودور توانی دامنش پر لل مکنون کنی 
 ور به درویشی زکاتت داد باید یک درمطبع را از ناخوشی چون مار و مازریون کنی 
 گاه بی‌شادی بخندی خیره چون دیوانگانگاه بی‌انده به خیره خویشتن محزون کنی 
 آن کنی از بی‌هشی کز شرم آن گر بررسیوقت هشیاری از انده روی چون طاعون کنی 
 درد نادانی برنجاند تو را ترسم همیدرد نادانیت را چون نه به علم افسون کنی؟ 
 خانه‌ای کرده‌ستی اندر دل ز جهل و هر زمانآن همی خواهی که در وی نقش گوناگون کنی 
 خانه‌ی هوش تو سر بر گنبد گردون کشدگر تو خانه‌ی بی‌هشی را بر زمین هامون کنی 
 دل خزینه‌ی توست شاید کاندرو از بهر دینبام و بوم از علم سازی وز خرد پرهون کنی 
 موش و مار اندر خزینه‌ی خویش مفگن خیر خیرگر نداری در و گوهر کاندرو مخزون کنی 
 دست بر پرهیزدار و خوب گوی و علم جویتا به اندک روزگاری خویشتن قارون کنی 
 گرد دانا گرد و گردن قول او را نرم‌دارگر همی خواهی که جای خویش بر گردون کنی 
 گر شرف یابد ز دانش جانت بر گردون شودلیکن اندر چاه ماند دون، گر او را دون کنی 
 خویشتن را چون به راه داد و عدل و دین رویگرچه افریدون نه‌ای برگاه افریدون کنی 
 گر همی دانی که خانه است این گل مسنون تو راچون همه کوشش ز بهر این گل مسنون کنی؟ 
 جان به صابون خرد بایدت شستن، کین جسدتیره ماند گر مرو را جمله در صابون کنی 
 آرزو داری که در باغ پدر نو خانه‌ایبرفرازی وانگهی آن را به زر مدهون کنی 
 از گلاب و مشک سازی خشت او را آب و خاکدر ز عود و، فرش او رومی و بوقلمون کنی 
 من گرفتم کین مراد آید به حاصل مر تو راور بخواهی صد چنین و نیز ازین افزون کنی 
 گر بماند با تو این خانه من آن خواهم که توتا به فردا نفگنی این کار بل اکنون کنی 
 ور نخواهد ماند با تو باغ و خانه، خیر خیرخویشتن را رنجه چون داری و چون شمعون کنی؟ 
 گر کسی گویدت «بس نیکو جوانی، شادباش!»شادمان گردی و رخ همرنگ آذریون کنی 
 چونت گوید «دیر زی!» پس دیر باید زیستنگر همی کار ای هنر پیشه بر این قانون کنی 
 زندگی و شادی اندر علم دین است، ای پسرخویشتن را، گر نه مستی، مست و مجنون چون کنی؟ 
 گر به شارستان علم اندر بگیری خانه‌ایروز خویش امروز و فردا فرخ و میمون کنی 
 روز تو هرگز به ایمان سعد و میمون کی شودچون تو بر ابلیس ملعون خویشتن مفتون کنی؟ 
 دست هامان ستمگار از تو کوته کی شودچون تو اندر شهر ایمان خطبه بر هارون کنی؟ 
 بید بی‌باری ز نادانی، ولیکن زین سپسگر به دانش رنج بینی بید را زیتون کنی 
 بخت تو گر چه ز نادانی قرین ماهی استچون بیاموزیش با ماه سما مقرون کنی 
 شعر حجت را بخوان و سوی دانش راه جویگر همی خواهی که جان و دل به دین مرهون کنی 
 چون گشایش‌های دینی تو ز لفظش بشنویسخره زان پس بر گشایش‌های افلاطون کنی 
 ور ز نور آفتابش بهر گیرد خاطرتپیش روشن خاطرت مر ماه را عرجون کنی 
 از تو خواهند آب ازان پس کاروان تشنگانخوار و تشنه گر ازینان روی زی جیحون کنی 
 فخر جوید بر حکیمان جان سقراط بزرگگر تو ای حجت مرو را پیش خود ماذون کنی