ناصر خسرو (قصاید)/گر مستمند و با دل غمگینم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(گر مستمند و با دل غمگینم)
'


 گر مستمند و با دل غمگینمخیره مکن ملامت چندینم 
 زیرا که تا به صبح شب دوشینبیدار داشت بادک نوشینم 
 حیران و دل شکسته چنین امروزاز رنج وز تفکر دوشینم 
 زنهار ظن مبر که چنین مسکیناندر فراق زلفک مشکینم 
 یا ز انده و غم الفی سیمینایدون چنین چو نونی زرینم 
 نسرین زنخ صنم چه کنم اکنونکز عارضین چو خوشه‌ی نسرینم؟ 
 بل روز و شب به قولی پوشیدهپندی همی دهند به هر حینم 
 آئین این دو مرغ در این گنبدپریدن و شتاب همی بینم 
 پس من به زیر پر دو مرغ اندرظن چون بری که ساکن بنشینم 
 در مسکنی که هیچ نفرسایدفرسوده گشت هیکل مسکینم 
 در لشکر زمانه بسی گشتمپر گرد ازین شده است ریاحینم 
 از دیدن دگر دگر آئینشدیگر شده‌است یکسره آئینم 
 بازی گری است این فلک گردانامروز کرد تابعه تلقینم 
 زیرا که دی به جلوه برون آوردآراسته به حله‌ی رنگینم 
 بر بستر جهالت و آگندهیکسر به خواب غفلت بالینم 
 و امروز باز پاک ز من بربودآن حلهای خوب و نوآئینم 
 یکچند پیشگاه همی دیدیدر مجلس ملوک و سلاطینم 
 آزرده این و آن به حذر از منگفتی مگر نژاده‌ی تنینم 
 آهو خجل ز مرکب رهوارمطاووس زشت پیش نمد زینم 
 واکنون ز گشت دهر دگر گشتمگوئی نه آن سرشت و نه آن طینم 
 زین گونه کرد با من بازی‌هاپرکین دل از جفای فلک زینم 
 واکنون که چون شناختمش زین پسبرگردم و ازو بکشم کینم 
 نندیشم از ملوک و سلاطینشدیگر کنم رسوم و قوانینم 
 با زخم دیو دنیا بس باشدپرهیز جوشن و زرهم دینم 
 سلطان بس است بر فلک جافیفخر تبار طاها و یاسینم 
 «مستنصر از خدای» دهد نصرتزین پس بر اولیای شیاطینم 
 ارجو که باز بنده شود پیشمآن بی‌وفا زمانه‌ی پیشینم 
 مجلس به فر دولت او فرداجز در کنار حورا نگزینم 
 خورشید پیشکار و قمر ساقیلاله سماک و نرگس پروینم 
 منگر بدان که در دره‌ی یمگانمحبوس کرده‌اند مجانینم 
 مغلوب گشت از اول ازاین دیواننوح رسول، من نه نخستینم 
 فخرم بس آنکه در ره دین حقبر مذهب امام میامینم 
 بر حب آل احمد شاید گرلعنت همی کنند ملاعینم 
 گر اهل آفرین نیمی هرگزجهال چون کنندی نفرینم؟ 
 از جان پاک رفته به علیینوز جسم تیره مانده به سجینم 
 شاید اگر ز جسم به زندانمکز علم دین شکفته بساتینم 
 سقراط اگر به رجعت باز آیدعشری گمان‌بریش ز عشرینم 
 بازی است پیش حکمت یونانمزیرا که ترجمان طواسینم 
 گر ناصبی مثل مگسی گرددبگذشت نارد از سر عرنینم 
 چون من سخن به شاهین برسنجمآفاق و انفس‌اند موازینم 
 نپسندم ار بگردد و بگرایدبر ذره‌ای زبانه‌ی شاهینم 
 زیرا که بر گرفت به دست عقلایزد غشاوت از دو جهان بینم 
 زی جوهری علوی رهبر گشتاین جوهر کثیف فرودینم 
 زانم به عقل صافی کاندر دینبر سیرت مبارز صفینم 
 نزدیک عاقلان عسل النحلمواندر گلوی جاهل غسلینم 
 از من چو خر ز شیر مرم چندینساکن سخن شنو که نه سنگینم 
 افسانها به من بر چون بندیگوئی که من به چین و به ماچینم؟ 
 بر من گذر یکی که به یمگان درمشهورتر از آذر برزینم 
 شهد و طبرزدم ز ره معنیگرچه به نام تیغ و تبرزینم