ناصر خسرو (قصاید)/گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی
ظاهر
| گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی | سخت زود از چرخ گردان، ای پسر، سر بر کنی | |||||
| دیگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار | همچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی | |||||
| پیش ازان تا این مزور منظرت ویران شود | جهد کن تا بر فلک زین به یکی منظر کنی | |||||
| علم را بنیاد او کن مر علم را بام او | از بر و پرهیز شاید گر مرو را در کنی | |||||
| در چو این منظر چو بگزاری فریضهی کردگار | بهتر آن باشد که مدح آل پیغمبر کنی | |||||
| ننگ داری زانکه همچون جاهلان نوک قلم | بر مدیح شاه یا میری قلم را تر کنی | |||||
| گر به سر بر خاک خواهی کرد ناچار، ای پسر | آن به آید کان زخاکی هرچه نیکوتر کنی | |||||
| بر سرت بویا چو مشک و عنبر سارا شود | گر تو خاکستر به نام آل او بر سر کنی | |||||
| هم مقصر باشی ای دل گر به مدح مصطفی | معنی از گوهر طرازی لفظش از شکر کنی | |||||
| جز به مدح آل پیغمبر سخن مگشای هیچ | گر همی خواهی که گوش ناصبی را کر کنی | |||||
| ای پسر، پیغمبری را تاج کی باشد شگفت | گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر کنی؟ | |||||
| گر تو با اقبال و مدحش بنگری اندر جحیم | پر سلاسل قعر او را باغ پر عرعر کنی | |||||
| در جهان دین میان خلق تا محشر همی | کار این اجرام و فعل گنبد اخضر کنی | |||||
| گر به راه این جهان خورشیدمان رهبر شدهاست | سوی یزدان مان همی مر عقل را رهبر کنی | |||||
| نیست نیک اختر کسی کهش چرخ نیکاختر کند | بلکه نیک اختر شود هر کهش تو نیک اختر کنی | |||||
| هر که او فضل تو را و آل تو را منکر شود | خوبی و معروف او را زشتی و منکر کنی | |||||
| گر به روی تازه سوی روی آتش بنگری | روی آتش را همی تو تازه نیلوفر کنی | |||||
| فضل و جود و عدل ایزد خدمت کوثر کند | چون تو روز حشر مجلس بر لب کوثر کنی | |||||
| آزر مسکین که ابراهیم ازو بیزار شد | گر تو بپذیریش با پیغمبران همبر کنی | |||||
| بی شک این جهال امت را همی بینی، به حق | دشمنانند این نه امت گر سخن باور کنی | |||||
| دشمنی با اهل و آل تو همی بیمر کنند | همچنان کاحسان تو با ایشان همی بیمر کنی | |||||
| ای عدوی آل پیغمبر، مکن کز جهل خویش | کوه آتش را به گردن در همی چنبر کنی | |||||
| گر تو را خطاب اشتربان خال و عم نبود | چون همی با من تو چندین داوریی عمر کنی؟ | |||||
| ور نه در دل کفر داری چون شود رویت سیاه | چون حدیث از حیدر و از شیعهی حیدر کنی؟ | |||||
| کیستی تو بیخرد کز روبه مرده کمی | تا همی از جهل قصد جنگ شیر نر کنی؟ | |||||
| دشمنیی این شیر هرگز کی شودت از دل برون | تا همی خویشتن را امت آن خر کنی؟ | |||||
| رو تو با آن خر، مرا بگذار با این شیر نر | خر تو را و شیر ما را، چونکه چندین شر کنی؟ | |||||
| جز که رسوایی نبینی خویشتن را تا به جهد | خاک را خواهی همی تا همبر عنبر کنی | |||||
| شرم ناید مر تو نادان را که پیش ذوالفقار | ژاف را شمشیر سازی و ز کدو مغفر کنی؟ | |||||
| چون پیمبر را برادر بود حیدر سوی خلق | گر بنازم من بدو چون روی خویش اصفر کنی؟ | |||||
| مردم همسایه هرگز چون برادر کی بود؟ | لنگ خر را خیره با شبدیز چون همبر کنی؟ | |||||
| بت نباشد جز مزور مردمی، خود دیدهای، | زین سبب لعنت همی همواره بر بت گر کنی | |||||
| تو امامی ساختی ما را مزور هم چنین | پس توی بتگر اگر مر عقل را داور کنی | |||||
| آل پیغمبر بسی کشتهی بت منحوس توست | تو همی او را به حیلت بر سر منبر کنی | |||||
| خشم یزدان بر تو باد و بر تراشیدهی تو باد | آزر بتگر توی، لعنت چه بر آزر کنی؟ | |||||
| نیست این ممکن که تو بدبخت همچون خویشتن | مر مرا بندهی یکی نادان بدمحضر کنی | |||||
| من همی نازش به آل حیدر و زهرا کنم | تو همی نازش به سند و هند بدگوهر کنی | |||||
| گر ببیند چشم تو فرزند زهرا را به مصر | آفرین از جانت بر فرزند و بر مادر کنی | |||||
| دل زمهر چهر او چون جنت ماوی کنی | چشم خویش از نور او پر زهرهی ازهر کنی | |||||
| ای خداوند زمان و فخر آل مصطفی | خنجر گلگونت را کی سر سوی خاور کنی؟ | |||||
| چین تو را بنده شود گر تو برو پر چین کنی | قیصرت سجده کند گر روی زی قیصر کنی | |||||
| جان اسکندر ز شادی سر به گردون بر برد | گر تو نعل اسپ خویش از تاج اسکندر کنی | |||||
| وقت آن آمد که روز کین چو خاک کربلا | آب را در دجله از خون عدو احمر کنی | |||||
| ای نبیرهی آنک ازو شد در جهان خیبر خبر | دیر برناید که تو بغداد را خیبر کنی | |||||
| منظر لاعدای دین را بر زمین هامون کنی | منظر خویش از فراز برج دو پیکر کنی | |||||
| دشمنان را در خور کردارشان بدهی به عدل | عدل باشد چون جزای خاک خاکستر کنی | |||||
| بندهای را هند بخشی پیشکاری را طراز | کهتری را بر زمین خاوران مهتر کنی | |||||
| آب دریا را گلاب ناب گردانی به عدل | خاک صحرا را به بوی عنبر اذفر کنی | |||||
| خود نباید زان سپس لشکر تو را بر خلق دهر | ور ببایدت از نجوم آسمان لشکر کنی | |||||
| هر دو گیتی ملک توست از عدل فردا جا سریر | آنچه امروز از نکوئیها همی ایدر کنی | |||||
| زین چنین پر زر و گوهر مدحت، ای حجت، رواست | گر تو جان دوربین خویش را زیور کنی | |||||