ناصر خسرو (قصاید)/گر تو ای چرخ گردان مادرم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(گر تو ای چرخ گردان مادرم)
'


 گر تو ای چرخ گردان مادرمچون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟ 
 ای خردمندان، که باشد در جهانبا چنین بد مهر مادر داورم؟ 
 چونکه من پیرم جهان تازه جوانگر نه زین مادر بسی من مهترم؟ 
 مشکلی پیش آمده‌ستم بس عجبره نمی‌داند بدو در خاطرم 
 یا همی برمن زمانه بگذردیا همی من بر زمانه بگذرم 
 گرگ مردم خوار گشته‌است این جهانبنگر اینک گر نداری باورم 
 چون جهان می‌خورد خواهد مرمرامن غم او بیهده تا کی خورم؟ 
 ای برادر، گر ببینی مر مراباورت ناید که من آن ناصرم 
 چون دگرگون شد همه احوال منگر نشد دیگر به گوهر عنصرم؟ 
 حسن و بوی و رنگ بود اعراض منپاک بفگند این عرضها جوهرم 
 شیر غران بودم اکنون روبهمسرو بستان بودم اکنون چنبرم 
 لاله‌ای بودم به بستان خوب رنگتازه، و اکنون چون بر نیلوفرم 
 آن سیه مغفر که بر سر داشتمدست شستم سال بربود از سرم 
 گر شدم غره به دنیا لاجرمهر جفایی را که دیدم درخورم 
 گر تو را دنیا همی خواند به زرقمن دروغ و زرق او را منکرم 
 آن کند با تو که با من کرد راستپیش من بنشین و نیکو بنگرم 
 فعل های او زمن بر خوان که منمر تو را زین چرخ جافی محضرم 
 ای مسلمانان، به دنیا مگرویدمن شما را زو گواه حاضرم 
 با شما گر عهد بست ابلیس ازوگر وفا یابید ازو من کافرم 
 این جهان بود، ای پسر، عمری درازهر سوئی یار و رفیق بهترم 
 رفته‌ام با او به تاریکی بسیتا تو گفتی دیگری اسکندرم 
 زیرپای خویش بسپرد او مرامن ره او نیز هرگز نسپرم 
 گر جهان با من کنون خنجر کشدعلم توحید است با وی خنجرم 
 نیز از این عالم نباشم برحذرزانکه من مولای آل حیدرم 
 افسر عالم امام روزگارکز جلالش بر فلک سود افسرم 
 فر او پر نور کرد اشعار منگرت باید بنگر اینک دفترم 
 ای خردمندی که نامم بشنویزین خران گر هوشیاری مشمرم 
 وز محال عام نادان همچو روزپاک دان هم بستر و هم چادرم 
 هیچ با بوبکر و با عمر لجاجنیست امروز و نه روز محشرم 
 کار عامه است این چنین ترفندهانازموده خیره خیره مشکرم 
 آن همی گوید که سلمان بود اماموین همی گوید که من با عمرم 
 اینت گوید مذهب نعمان به استوانت گوید شافعی را چاکرم 
 گر بخرم هیچ کس را بر گزافهمچو ایشان لامحاله من خرم 
 مر مرا بر راه پیغمبر شناسشاعرم مشناس اگرچه شاعرم 
 چند پرسی «بر طریق کیستی؟»بر طریق و ملت پیغمبرم 
 چون سوی معروف معروفم چه باکگر سوی جهال زشت و منکرم! 
 گر به حجت پیشم آید آفتاببی‌گمان گردی کزو روشن‌ترم 
 ظاهری را حجت ظاهر دهمپیش دانا حجت عقلی برم 
 پیش دانا به آستین دست دینروی حق از گرد باطل بسترم 
 نیست برمن پادشاهی آز رامیر خویشم، نیست مثلی همبرم 
 گر تو را گردن نهم از بهر مالپس خطا کرده‌است بر من مادرم 
 ای برادر، کوه دارم در جگرچون شوی غره به شخص لاغرم 
 برتر از گردون گردانم به قدرگرچه یک چندی بدین شخص اندرم 
 شخص جان من به سان منظری استتا از این منظر به گردون بر پرم 
 مر مرا زین منظر خوب، ای پسررفته گیر و مانده اینجا منظرم 
 منبر جان است شخصم گوش‌دارپند گیر اکنون که من بر منبرم