ناصر خسرو (قصاید)/کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد)
'


 کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارداگر چه چهره‌ش خوب است طبع خر دارد 
 بخر شمارش مشمارش، ای بصیر، بصیراگرچه او به‌سر اندر چو تو بصر دارد 
 نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بودکه موش خوار و غلیواژ نیز پر دارد 
 ز مردم آن بود، ای پور، از این دو پای روانکه فعل دهر فریبنده را ز بر دارد 
 چو چاره نیستش از صحبت جهان جهاناگر جفاش نماید جفاش بردارد 
 ز بیم درد نهد مرد دنبه بر دنبلنه زانکه دنبل نزدیک او خطر دارد 
 جهان اگر شکر آرد به دست چپ سوی توبه دست راست درون، بی گمان تبر دارد 
 درخت خرما صدخار زشت دارد و خشکاگر دو شنگله خرمای خوب و تر دارد 
 جهان به آستی اندر نهفته دارد زهراگرچه پیش تو در دست‌ها شکر دارد 
 منافق است جهان، گر بنا گزیر حکیمبجویدش به دل و جان ازو حذر دارد 
 در این سرای ببیند چو اندرو آمدکه این سرای ز مرگی در دگر دارد 
 همیشه ناخوش و بی‌برگ و بی‌نوا باشدکسی که مسکن در خانه‌ی دو در دارد 
 چو بر گذشت در این خانه صد هزار بدومقر خویش نداردش، ره گذر دارد 
 به چشم سر نتواندش دید مرد خردبه چشم دل نگرد در جهان، اگر دارد 
 اگرت داد نداد، ای پسر، جهان، او راهمی بپای جهاندار دادگر دارد 
 ز بهر دانا دارد همی بپای خدایجهان و دین را، نه ز بهر این حشر دارد 
 بتر بود ز حشر بلکه گاو باشد و خرکسی که قصد در اینجا به خواب و خور دارد 
 ز بهر دانش و دین بایدش همی مردمکه خود خورنده جزین بی شمار و مر دارد 
 به خور مناز چو خر، بل شرف به دانش جویکه خر به خور شکم از تو فراخ‌تر دارد 
 شکم چو بیش خوری بیش خواهد از تو طعامبه خور مخارش ازیرا که معده‌گر دارد 
 به جوی و جر تو چرا می دوی به روز و شباناگر نه معده همی مر تو را بجز دارد 
 هگرز راه ندادش مگر به سوی سقرکسی که معده پر از آتش جگر دارد 
 سلاح دیو لعین است بر تو فرج و گلوبه پیش این دو سلاحت همی سپر دارد 
 حذرت باید کردن همیشه زین دو سلاحکه تن ز فرج و گلو در به سوی شر دارد 
 ستم رسیده‌تر از تو ندید کس دگریکه در تنت دو ستمگار مستقر دارد 
 ز دیو تنت حذر کن که بر تو دیو تنتفسوس‌ها همه از یکدگر بتر دارد 
 نگر که هیچ گناهت به دیو بر ننهیاگرت هیچ دل از خویشتن خبر دارد 
 مباش عام که عامه به جهل تهمت خویشچه بر قضای خدای و چه بر قدر دارد 
 تو گوش و چشم دلت بر گشای اگر جاهلدو چشم و گوش دل خویش کور و کر دارد 
 قبای شاه ز دیباست نرم و با قیمتاگرچه زیر و درون پنبه و آستر دارد 
 نگاه کن که چه چیز است در تنت که تنتبدوست زنده و زو حسن و زیب و فر دارد 
 چه گوهر است که یک مشت خاک در تن ما،به فر و زینت ازو گونه‌گون هنر دارد؟ 
 بدو دو دست و دو پایت بگیرد و برودزبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد 
 چرا که موی تو زو رنگ قیر دارد و مشکرخانت رنگ طبر خون و معصفر دارد؟ 
 چرا که تا به تن اندر بود نیارامدتنت مگر که مر این چیز را بطر دارد؟ 
 همی دلت بطپد زو به سان ماهی ازانکزمنزل دل تو قصد زی سفر دارد 
 زمنزل دلت این خوب و پرهنر سفریبدان که روزی ناگاه رخت بردارد 
 به زیر چرخ قمر در قرار می‌نکندقرارگاه مگر برتر از قمر دارد 
 ازین سرای برون هیچ می‌نداند چیستاز این سبب همه ساله به دل فکر دارد 
 جز آن نیابد از این راز کس خبر که دلشزهوش و عقل در این راه راهبر دارد 
 شریف جان تو زین قبه‌ی کبود برونچنانکه گفت حکیمی، یکی پدر دارد 
 ضعیف مرد گمان برد کو همی گوید«خدای ما به جهان در زن و پسر دارد» 
 از آن حکیم چو تقلیدی این سخن بشنودبه جهل گفت «چه دانیم ما؟ مگر دارد» 
 خدای را چه شناسد کسی که بر تقلیددو چشم تیره و دل سخت چون حجر دارد؟ 
 نه چشم دارد در دل نه گوش، بل چو ستورز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد 
 بزرگ نیست نه دانا به نزد او مگر آنکعمامه‌ی قصب و اسپ و سیم و زر دارد 
 هزار شکر مر آن را که جود و قدرت اوبه صورت بشر اندر چنین بقر دارد 
 بدین زمان و بدین ناکسان که دارد صبر؟مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد 
 زشعر حجت وز پندهاش برتو خوریاگر درخت دل تو ز عقل بر دارد