ناصر خسرو (قصاید)/کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد
ظاهر
| کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارد | اگر چه چهرهش خوب است طبع خر دارد | |||||
| بخر شمارش مشمارش، ای بصیر، بصیر | اگرچه او بهسر اندر چو تو بصر دارد | |||||
| نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود | که موش خوار و غلیواژ نیز پر دارد | |||||
| ز مردم آن بود، ای پور، از این دو پای روان | که فعل دهر فریبنده را ز بر دارد | |||||
| چو چاره نیستش از صحبت جهان جهان | اگر جفاش نماید جفاش بردارد | |||||
| ز بیم درد نهد مرد دنبه بر دنبل | نه زانکه دنبل نزدیک او خطر دارد | |||||
| جهان اگر شکر آرد به دست چپ سوی تو | به دست راست درون، بی گمان تبر دارد | |||||
| درخت خرما صدخار زشت دارد و خشک | اگر دو شنگله خرمای خوب و تر دارد | |||||
| جهان به آستی اندر نهفته دارد زهر | اگرچه پیش تو در دستها شکر دارد | |||||
| منافق است جهان، گر بنا گزیر حکیم | بجویدش به دل و جان ازو حذر دارد | |||||
| در این سرای ببیند چو اندرو آمد | که این سرای ز مرگی در دگر دارد | |||||
| همیشه ناخوش و بیبرگ و بینوا باشد | کسی که مسکن در خانهی دو در دارد | |||||
| چو بر گذشت در این خانه صد هزار بدو | مقر خویش نداردش، ره گذر دارد | |||||
| به چشم سر نتواندش دید مرد خرد | به چشم دل نگرد در جهان، اگر دارد | |||||
| اگرت داد نداد، ای پسر، جهان، او را | همی بپای جهاندار دادگر دارد | |||||
| ز بهر دانا دارد همی بپای خدای | جهان و دین را، نه ز بهر این حشر دارد | |||||
| بتر بود ز حشر بلکه گاو باشد و خر | کسی که قصد در اینجا به خواب و خور دارد | |||||
| ز بهر دانش و دین بایدش همی مردم | که خود خورنده جزین بی شمار و مر دارد | |||||
| به خور مناز چو خر، بل شرف به دانش جوی | که خر به خور شکم از تو فراختر دارد | |||||
| شکم چو بیش خوری بیش خواهد از تو طعام | به خور مخارش ازیرا که معدهگر دارد | |||||
| به جوی و جر تو چرا می دوی به روز و شبان | اگر نه معده همی مر تو را بجز دارد | |||||
| هگرز راه ندادش مگر به سوی سقر | کسی که معده پر از آتش جگر دارد | |||||
| سلاح دیو لعین است بر تو فرج و گلو | به پیش این دو سلاحت همی سپر دارد | |||||
| حذرت باید کردن همیشه زین دو سلاح | که تن ز فرج و گلو در به سوی شر دارد | |||||
| ستم رسیدهتر از تو ندید کس دگری | که در تنت دو ستمگار مستقر دارد | |||||
| ز دیو تنت حذر کن که بر تو دیو تنت | فسوسها همه از یکدگر بتر دارد | |||||
| نگر که هیچ گناهت به دیو بر ننهی | اگرت هیچ دل از خویشتن خبر دارد | |||||
| مباش عام که عامه به جهل تهمت خویش | چه بر قضای خدای و چه بر قدر دارد | |||||
| تو گوش و چشم دلت بر گشای اگر جاهل | دو چشم و گوش دل خویش کور و کر دارد | |||||
| قبای شاه ز دیباست نرم و با قیمت | اگرچه زیر و درون پنبه و آستر دارد | |||||
| نگاه کن که چه چیز است در تنت که تنت | بدوست زنده و زو حسن و زیب و فر دارد | |||||
| چه گوهر است که یک مشت خاک در تن ما، | به فر و زینت ازو گونهگون هنر دارد؟ | |||||
| بدو دو دست و دو پایت بگیرد و برود | زبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد | |||||
| چرا که موی تو زو رنگ قیر دارد و مشک | رخانت رنگ طبر خون و معصفر دارد؟ | |||||
| چرا که تا به تن اندر بود نیارامد | تنت مگر که مر این چیز را بطر دارد؟ | |||||
| همی دلت بطپد زو به سان ماهی ازانک | زمنزل دل تو قصد زی سفر دارد | |||||
| زمنزل دلت این خوب و پرهنر سفری | بدان که روزی ناگاه رخت بردارد | |||||
| به زیر چرخ قمر در قرار مینکند | قرارگاه مگر برتر از قمر دارد | |||||
| ازین سرای برون هیچ مینداند چیست | از این سبب همه ساله به دل فکر دارد | |||||
| جز آن نیابد از این راز کس خبر که دلش | زهوش و عقل در این راه راهبر دارد | |||||
| شریف جان تو زین قبهی کبود برون | چنانکه گفت حکیمی، یکی پدر دارد | |||||
| ضعیف مرد گمان برد کو همی گوید | «خدای ما به جهان در زن و پسر دارد» | |||||
| از آن حکیم چو تقلیدی این سخن بشنود | به جهل گفت «چه دانیم ما؟ مگر دارد» | |||||
| خدای را چه شناسد کسی که بر تقلید | دو چشم تیره و دل سخت چون حجر دارد؟ | |||||
| نه چشم دارد در دل نه گوش، بل چو ستور | ز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد | |||||
| بزرگ نیست نه دانا به نزد او مگر آنک | عمامهی قصب و اسپ و سیم و زر دارد | |||||
| هزار شکر مر آن را که جود و قدرت او | به صورت بشر اندر چنین بقر دارد | |||||
| بدین زمان و بدین ناکسان که دارد صبر؟ | مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد | |||||
| زشعر حجت وز پندهاش برتو خوری | اگر درخت دل تو ز عقل بر دارد | |||||