ناصر خسرو (قصاید)/کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد)
'


 کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر داردبه خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد 
 جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردشکسی خود را به کام اژدهای مست نسپارد 
 خردمندا، چه مشغولی بدین انبار بی‌حاصل؟که این انبارت از کشکین چو از حلوا بینبارد 
 توی بر خواب و خور فتنه همانا خود نه‌ای آگهکه مر پهلوت را گیتی به خواب و خور همی خارد 
 نه‌ای ای خاک‌خوار آگه که هرکه‌ش خاک‌خور باشدسرانجام ارچه دیر است این قوی خاکش بیوبارد 
 فلک مر خاک را، ای خاک خور، در میوه و دانهز بهر تو به شور و چرب و شیرین می بیاچارد 
 نمی‌بینی کز آن آچار اگر خاکی تهی ماندتو را، ای خاک خوار، آن خاک بی‌آچار نگوارد؟ 
 تو را زهر است خاک و دشمنی داری به معده درکه گر خاکش دهی ور نی همی کارت به جان آرد 
 اگر فرمان او کردی و خوردی خاک شد خامشو گر نه همچنان دایم به معده در همی ژارد 
 به دانه‌ی گندم اندر چیست کو مر خاک و سرگین راچنان کرده‌است کورا کس همی زین دو نپندارد؟ 
 چگونه بی‌سر و دندان و حلق و معده آن دانههمی خاکی خورد همواره کب او را بیاغارد 
 کسی کاین پر عجایب صنع و قدرت را نمی‌بیندسزد گر مرد بینا جز که نابیناش نشمارد 
 به دانه تخمها در پیشکارانند مردم راکه هر یک زان یکی کار و یکی پیشه‌ی دگر دارد 
 چو در هر دانه‌ای دانا یکی صانع همی بیندخدای خویش اینها را نه پندارد نه انگارد 
 ور اندر یافتن مر پیشکاران را چو درماندبر آن کو برتر از عقل است خیره وهم بگمارد 
 کسی شکر خداوندی که او را بنده‌ای بخشدکه او از خاک خرما کرد داند خود بچه گزارد؟ 
 تو را در دانه‌ی خرماست، ای بینا دل، این بندهکه او بر سرت هر سالی همی خرما فرو بارد 
 کسی کز کردگار خویش از این سان قیمتی بایدسزد گر در دو دیده‌ی خویش تخم شکر او کارد 
 از آن پس که‌ت نکوئی‌ها فراوان داد بی‌طاعتگر او را تو بیازاری تو را بی‌شک بیازارد 
 خردمندی که نعمت خورد شکر آنش باید کردازیرا کز سبوی سر که جز سرکه نیاغارد 
 نشانه‌ی بندگی شکر است، هرگز مردم دانابه نسپاسی ز حد بندگی اندر نیاجارد 
 میندیش و مینگار، ای پسر، جز خیر و پند ایراکه دل جز خیر نندیشد قلم جز پند ننگارد 
 ز دانا جوی پند ایرا که آب پند خوش یابیچو دانا خوشه‌ی دل را به دست عقل بفشارد 
 اگرت اندوه دین است، ای برادر، شعر حجت خوانکه شعر زهد او از جانت این اندوه بگسارد 
 تو ای کشته‌ی جهالت سوی او شو تا شوی زندهکه از جهل تو حجت سوی تو آمد نمی‌یارد