ناصر خسرو (قصاید)/چون در جهان نگه نکنی چون است؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(چون در جهان نگه نکنی چون است؟)
'


 چون در جهان نگه نکنی چون است؟کز گشت چرخ دشت چو گردون است 
 در باغ و راغ مفرش زنگاریپر نقش زعفران و طبر خون است 
 وان ابر همچو کلبه‌ی ندافاناکنون چو گنج لولوی مکنون است 
 بر چرخ، همچو لاله به دشت اندر،مریخ چون صحیفه‌ی پر خون است 
 جون است باغ و، شاخ سمن پروینگر ماه نو خمیده چو عرجون است 
 با چرخ پر ستاره نگه کن چونپر لاله سبزه در خور و مقرون است 
 چون روی لیلی است گل و پیششسرو نوان چو قامت مجنون است 
 چون مشتری است زرد گلت لیکناین مشتری به عنبر معجون است 
 مشرق ز نور صبح سحرگاهانرخشان به سان طارم زریون است 
 گوئی میان خیمه‌ی پیروزهپر زاب زعفران یکی آهون است 
 دشت ار چنین نبود به ماه دیباردی بهشت ماه چنین چون است؟ 
 صحرا به لاژورد و زر و شنگرفاز بهر چه منقش و مدهون است 
 خاکی که مرده بود و شده ریزانواکنده چون شد و ز چه گلگون است؟ 
 این مشک بوی سرخ گل زندهزان زشت خاک مرده‌ی مدفون است 
 این مرده را که کرد چنین زنده؟هر کس که این نداند مغبون است 
 این کار از آنکه زنده کند آن راایزد به حشر مایه و قانون است 
 وان خشک خار و خس که بسوزندشفرعون بی‌سلامت و قارون است 
 این مرده لاله را که شود زندهنم سلسبیل و محشر هامون است 
 واندر حریر سبز و ستبرق‌هاسیب و بهی چو موسی و هارون است 
 دوزخ تنور شاید مر خس راگل را بهشت باغ همایون است 
 اندر بهشت خواهد بد میوهآنجا چنین که ایدر و اکنون است 
 پس هم کنون تو نیز بهشتی شوکان از قیاس نیز همیدون است 
 نه خار در خور طبق و نحل استنه گل سزای آتش و کانون است 
 پس نیست جای ممن پاکیزهدوزخ، که جای کافر ملعون است 
 نه در بهشت خلد شود کافرکان جایگاه ممن میمون است 
 بندیش از این ثواب و عقاب اکنونکاین در خرد برابر و موزون است 
 گر دیگر است مردم و گل دیگراین را بهشت نیز دگرگون است 
 خرما و میوه‌ها به بهشت اندردانی که زین بهست که ایدون است 
 ای رفته بر علوم فلاطونیاین علمها تمام فلاطون است 
 آن فلسفه است وین سخن دینیاین شکر است و فلسفه هپیون است 
 از علم خاندان رسول است ایننه گفته‌ی عمرو فریغون است 
 در خانه‌ی رسول چو ماه نوتاویل روز روز برافزون است 
 دو کار، خوی نیک و کم آزاری،فرزند را وصیت مامون است 
 گر بدخو است خار و سمن خوش‌خواین خود چرا گرامی و آن دون است؟ 
 دل را به دین بپوش که دین دل رادر خورد بام و ساخته پرهون است 
 جان را به علم شوی که مرجان راعلم، ای پسر، مبارک صابون است 
 بحر است علم را به مثل فرقانوز بحر علم امام چو جیحون است 
 جیحون خوش است و با مزه و دریااز ناخوشی چو زهر و چو طاعون است 
 ای علم جوی، روی به جیحون نهگر جانت بر هلاک نه مفتون است 
 دریا نه آب، بل به مثل آب استچون بر لبش نه تین و نه زیتون است 
 گرد مثل مگرد که علم اواز طاقت تو جاهل بیرون است 
 تاویل کن طلب که جهودان رااین قول پند یوشع بن نون است 
 تاویل بر گزیده‌ی مار جهلای هوشیار نادره افسون است 
 تاویل حق در شب ترساییشمع و چراغ عیسی و شمعون است 
 این علم را قرارگه و گشتناندر میان حجت و ماذون است 
 این راز را درست کسی داندکه‌ش دل به علم دعوت مشحون است