ناصر خسرو (قصاید)/چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان)
'


 چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگانبه دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران 
 ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟ 
 گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئیپس این نزدیک پیدا باشد و آن دورتر پنهان 
 به دشواری توانی یافتن مر دور چیزی راولیکن زود شاید یافتن نزدیک را آسان 
 چه چیز است این و پیدایی؟ چه چیز است آن و پنهانی؟چه گفته است اندرین تازی؟ چه گفته است اندران دهقان؟ 
 تو را نزدیک و آسان است پیدا این جهان، پوراز تو پنهان و دشوار است و دور است آن دگر گیهان 
 تو پنهانی و پیدایی و دشواری و آسانیتو را این است پیدا تن، تو را آن است پنهان جان 
 مگر کز بهر اندر یافتن دشوار و پنهان رادر این پیدا و آسان فضل دانا نیست بر نادان 
 ز دانا نیست پنهان جان چنانک از چشم بیناییز نادان است پنهان جان چنان کز گوش کر الحان 
 ز نابیناست پنهان رنگ و ، بانگ از کر پنهان استهمی بینند کران رنگ را و بانگ را عمیان 
 ز بهر دیدن جانت همی چشمی دگر بایدکه بی لون است، چشم سر نبیند جز همه الوان 
 ز پنهان آمد اینجا جان و پیدا شد زتن زان‌سانکه پنهان بر شود واندر هوا پیدا شود باران 
 اگر حکمت بیاموزی تو تخمی چرخ گردان راتوی ظاهر توی باطن توی ساران توی پایان 
 در این پیدا و نزدیکت ببین آن دور پنهان راکه بند از بهر اینت کرد یزدان اندر این زندان 
 چو پنهان را نمی‌بینی درو رغبت نمی‌داریمرین را زین گرفته‌ستی به ده چنگال و سی دندان 
 تو گریانی جهان خندان، موافق کی شود با تو؟جهان بر تو همی خندد چرایی تو برو گریان؟ 
 ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانیدمادم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان 
 به دل در چشم پنهان بین ازیشان آیدت پیدابدیشان ده دلت را تا به دل بینا شوی زیشان 
 از این پنگان برون نور است و نعمت‌های جاویدیهمه تنگی و تاریکی است اندر زیر این پنگان 
 تو را خلقان شد این جامه، ز طاعت جامه‌ای نو کنکه عریان بایدت بودن چو بستانندت این خلقان 
 در این ایوان بسی گشتی و خلقان شد تنت واخرنبینم با تو چیزی من همی جز باد در انبان 
 مثل هست این که: جامه‌یء تن زیان آید مران کس راکه سال و مه نباشد جز به خان این و آن مهمان 
 تنت کز بهر طاعت بد به عصیانش بفرسودیچه عذر آری اگر فردا بخواهند از تو این تاوان؟ 
 اگر گوئی «فلان کس داد و بهمان مر مرا رخصت»بدان جا هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان 
 چرا مر اهل عصیان را به عصیان هم‌رهی کردینرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان؟ 
 به راه معصیت در گر ز میرانی و سرهنگانبه راه طاعت اندر چون ز کورانی و از کران؟ 
 اگر چون خر به خور مشغولی و طاعت نمی‌داریقبا بفگن که در خور تر تو را از صد قبا پالان 
 ز بهر آن کاوری طاعت که چون تو خر نکرده‌ستیچرا کرد ایزد از بهر تو چرخ و انجم و ارکان؟ 
 اگر چه خر به نیسان شاد و سران و دنان باشدز بهر خر نمی‌گردد به نیسان دشت چون بستان 
 اگر همچون منی زنده تو بی‌طاعت مشو غرهکه نه گر میزبان یابد همی، نه گرچه یابد نان 
 خداوندی نیابد هیچ طاغی در جهان گرچهخداوندش همی خواند تگین و تاش یا طوغان 
 تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر یا برزنچو جان تو تورا خود می‌نخواهد برد و تن فرمان؟ 
 به فرمان تن تو باز ماند از مجلس و مسجدبه بهمن مه ز بیم برف، وز گرما به تابستان 
 به وقت مجلس علمی به خواب اندر شود چشمتچو بیرون آمدی در وقت یاد آیدت صد دستان 
 اگر فرمان تن کردی و در اصطخر بنشستیاز اهل‌البیت پیغمبر نگشتی نامور سلمان 
 گناه کاهلی‌ی خود را همیشه بر قضا بندیکه «کاری ناید از من تا نخواهد داور سبحان» 
 چرا چون گرسنه باشی نخسپی وز قضا جوئیکه پیش آرد طعامت؟ بل بخواهی نان ازین و زان 
 شبانگه بس گران باشی بخسپی بی‌نماز آنگهچو صعوه مر صبوحی را سبک باشی سحرگاهان 
 زکات مال جز قلب و سرب ندهی به درویشاننثار میر عدلی‌های چون زهره بری رخشان 
 زچشمت خواب بگریزد چو گوشت زی رباب آیدبه خواب اندر شوی آنگه که برخواند کسی فرقان 
 به مذن بس به دشواری دهی هر سال صاع سربه مطرب هر زمان آسان دهی کژ موش با خفتان 
 به گوشت بانگ گرگ از بانگ مذن خوشتر است ایراکه دیوانت نهاده‌ستند در دل سیرت گرگان 
 به مسجد خواندت مذن چو گرگی زان فرو لیکندوی چون گرگ یونان گر به گرگان خواندت سلطان 
 ز نیکی‌ها گریزانی سوی بدها شتابانیچرا با صورت مردم گرفتی سیرت دیوان؟ 
 ازیرا جاهلی در دلت علت گشت و محکم شدچو محکم گشت نپذیرد به علت زان سپس درمان 
 اگرچه نرم باشد نم چو بر پولاد ازو زنگیپدید آید کجا رندد ز پولادش مگر سوهان؟ 
 ببر از ننگ نادانی، طلب کن فخر دانش رامگر یک ره برون آئی به حیلت زین رمه‌ی حیوان 
 به پند تلخ معنی‌دار به شکر درد جهلت راچو درد معده را خوشی و تلخی باید و والان 
 به حکمت مر دل ویرانت را خوش خوش عمارت کنکه ویران را عمارت گر همی خوش خوش کند عمران 
 به حکمت چون شد آبادان دلت نیکو سخن گشتیکه جز ویران سخن ناید برون از خاطر ویران 
 سخن را جامه معنی باشد، ای عریان سخن خواجه،تو در خزی و در دیبا چرا گوئی سخن عریان؟ 
 ز دیوان دور شو تا راه یابد سوی تو حکمتسخنت آنگه شود بی‌شک سزای دفتر و دیوان 
 چو با دانا سخن گوئی سخن نیکو شود زیراکه جز در مدح پیغمبر نشد نیکو سخن حسان 
 ز یار زشت نامت زشت شد نام و سزاواریچنان کز بخت فرعون لعین بدبخت شد هامان 
 ز فعل خویش باید نام نیکو مرد را زیرابه داد خویشتن شد نز پدر معروف نوشروان 
 به حجت گوی ای حجت سخن با مردم داناکه مرد جوهری خرد به قیمت لل و مرجان 
 به پیش جاهلان مفگن گزافه پند نیکو راکه دهقان تخم هرگز نفگند در ریگ و شورستان