ناصر خسرو (قصاید)/چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟)
'


 چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی 
 سخن شریف‌تر و بهتر است سوی حکیمز هرچه هست در این ره گذار بی‌معنی 
 بدین سخن شده‌ای تو رئیس جانورانبدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری 
 سخن که بانگ توست او جدا نگر به چه شدز بانگ آن دگران جز به حرف‌های هجی 
 نگاه کن که بدین حرف‌ها چگونه خبربه جان زید رساند زبان عمرو همی 
 وز این حدیث خبر نیست سوی جانورانخرد گوای من است اندر این قوی دعوی 
 سخن زجمله‌ی حیوان به ما رسید، چنانکز ما به جمله به جان نبی رسید نبی 
 سخن نهان ز ستوران به ما رسید، چو وحینهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری 
 دو وحی خوب نمودم ضمیر بینا راببین تو گر چه نبیندش خاطر اعمی 
 ستور و مردم و پیغمبر، این سه مرتبت استبدین دو وحی جدا مانده هر یک از دگری 
 اگر گزیده به وحی است زی خدای رسولتو گزیده و حیوان به جملگی پژوی 
 به دل ببین که نه دیدن همه به چشم بودبه دست بیند قصاب لاغر از فربی 
 به لوح محفوظ‌اندر نگر که پیش تستدرو همی نگرد جبرئیل و بویحیی 
 به پیش توست ولیکن خط فریشتگانهمی ندانی خواندن گزافه بی‌املی 
 مگر که یاد نداری که چشم تو نشناختبه خط خویش الف را مگر بجهد از بی 
 خط فریشتگان را همی بخواهی خواندچنین به بی‌ادبی کردن و لجاج و مری 
 به چشم قول خدای از جهان او بشنوکه نه سخن نشنوده است کس مگر به ندی 
 به راه چشم شنو قول این جهان که حکیمبه راه چشم شنوده است گفته‌ی دنیی 
 به راه چشم شنود از درخت قول خدایکه «من خدای جهانم» به طور بر موسی 
 سخن نگوید جز با زبان و کام شکرنگفت نیز مگر با کفت سخن حنی 
 به نزد شکر رازی است کز جهان آن راشکر همی نکند جز به سوی کام انهی 
 روا بود که نیابد ز خلق راز خدایمگر که سوی یکی بهتر از همه مجری 
 شنود قول الهی و کار کرد برانجهان به جمله ز چرخ بروج تا به ثری 
 ندارد این زمی و آب هیچ کار جز آنکبه جهد روح‌نما را همی دهند اجری 
 زحل همی چکند؟ آنچه هست کار زحلسهی همی چکند؟ آنچه هست کار سهی 
 همیت گوید هریک که کار خویش بکناگرت چشم درست است درنگر باری 
 خدای ما سوی ما نامه‌ای نوشت شگفتنوشته‌هاش موالید و آسمانش سحی 
 شریفتر سخنی مردم است، کاین نامهز بهر این سخنان کرد کردگار انشی 
 سخن که دید سخن گوی و عالم و زنده؟چنین سزد سخن کردگار خلق، بلی 
 رسول خود سخنی باشد از خدای به خلقچنانکه گفت خداوند خلق در عیسی 
 تو را سخن نه بدان داده‌اند تا تو زبانبرافگنی به خرافات خندناک جحی 
 سخن به منزلت مرکب است جان تو رابرو توانی رفتن به سوی شهر هدی 
 در هدی بگشاید مگر کلید سخنهمو گشاید درهای آفت و بلوی 
 گهی سخن حسک و زهر و خنجر است و سنانگهی سخن شکر و قند و مرهم است و طلی 
 زبان به کام در افعی است مرد نادان راحذرت باید کردن همی از آن افعی 
 سخن سپارد بی‌هوش را به بند و بلاسخن رساند هشیار را به عهد و لوی 
 مباش بر سخن خویش فتنه چون طوطیسخن نخست بیاموز و پس بده فتوی 
 به اسپ و جامه‌ی نیکو چرا شدی مشغول؟سخنت نیکو باید نه طیلسان و ردی 
 سخن مجوی فزون زانکه حق توست از منکه آن ربی بود و نیست‌مان حلال ربی 
 روا بود که ز بهر سخن به مصر شویوگر همه به مثل جان و دل همی به کری 
 که کیمیای سعادت در این جهان سخن استبزرجمهر چنین گفته بود با کسری 
 دریغ‌دار ز نادان سخن که نیست صواببه پیش خوگ نهادن نه من و نه سلوی 
 زنا بود که سخن را به اهل جهل دهیزنا مکن که نه خوب است زی خدای زنی 
 سخن ز دانا بشنو زبون خویش مباشمگیر خیره چو مجنون سخنت را لیلی 
 رها شد از شکم ماهی و شب و دریابه یک سخن چو شنودیم یونس بن متی 
 اگر نخواهی تا خیره و خجل مانیمگوی خیره سخن جز که براساس و بنی 
 برادرند به یک‌جا دروغ و رسواییجدا ندید مرین را ازان هگرز کسی 
 دروغ سوی هنرپیشگان روا نشودوگرچه روی و ریا را همی کند آری 
 دروغ‌گوی به آخر نکال و شهره شودچنانکه سوی خردمند شهره شد مانی 
 بگیر هدیه ز حجت به وصف‌های سخنبر از معانی شعری به روشنی شعری