ناصر خسرو (قصاید)/هوشیاران ز خواب بیدارند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(هوشیاران ز خواب بیدارند)
'


 هوشیاران ز خواب بیدارندگر چه مستان خفته بسیارند 
 با خران گر به آب‌خور نشوندبا دل پر خرد سزاوارند 
 هستشان آگهی که نه ز گزافزیر این خیمه در گرفتارند 
 یار مستان بی‌هش‌اند از بیمگرچه باعقل و فضل وهش یارند 
 کی پسندند هرگز این مستانکار این عاقلان که هشیارند؟ 
 مردمان، ای برادر، از عامهنه به فعلند بل به دیدارند 
 دشمن عاقلان بی‌گنه‌اندزانکه خود جاهل و گنه‌کارند 
 همه دیدار و هیچ فایده نهراست چون سایه‌ی سپیدارند 
 منبر عالمان گرفته‌ستنداین گروهی که از در دارند 
 روز بازار ساخته است ابلیسوین سفیهانش روی بازارند 
 کی شود هیچ دردمند درستزین طبیبان که زار و بیمارند؟ 
 بر دروغ و زنا و می خوردنروز و شب همچو زاغ ناهارند 
 ور ودیعت نهند مال یتیمنزد ایشان، غنیمت انگارند 
 گر درست است قول معتزلهاین فقهیان بجمله کفارند 
 فخر دانا به دین بود وینهاعیب دین‌اند و علم را عارند 
 در کشاورز دین پیغمبراین فرومایگان خس و خارند 
 مر مرا در میان خویش همیاز بسی عیب خویش نگذارند 
 گر همی این به عقل و هوش کنندهوشیارند و جلد و عیارند 
 زانکه خفته به دل خجل باشداز گروهی که مانده بیدارند 
 مر مرا همچو خویشتن نشگفتگر نگونسار و غمر پندارند 
 که نگونسار مرد پنداردکه همه راستان نگونسارند 
 ای پسر، هیچ دل‌شکسته مباشکاندر این خانه نیز احرارند 
 دل بدیشان ده و چنان انگارکاین همه نقش‌های دیوارند 
 مرغزاری است این جهان که دروعامه ددگان مردم آزارند 
 بد دل و دزد و جمله بی‌حمیتروبه و شیر و گرگ و کفتارند 
 بی‌بر و میوه‌دار هست درختخاصه پربار و عامه بی‌بارند 
 بر فرودی بسی است در مردمگر چه از راه نام هموارند 
 مردم بی‌تمیز با هشیاربه مثل چون پشیز و دینارند 
 بنگر این خلق را گروه گروهکز چه سانند و بر چه کردارند 
 همچو ماهی یکی گروه از حرصیکدگر را همی بیوبارند 
 چون سپیدار سر ز بی‌هنریاز ره مردمی فرو نارند 
 موش و مارند لاجرم در خلقبلکه بتر ز موش وز مارند 
 یک گروه از کریم طبعی خویشمردمی را به جان خریدارند 
 ور چه از مردمان به آزارندمردمان را به خیره نازارند 
 لاجرم نسپرند راه خطالاجرم دل به دیو نسپارند 
 لاجرم همچو مردم از حیواناز همه خلق جمله مختارند 
 هوشمندان به باغ دین اندر،ای برادر، گزیده اشجارند 
 اینت پر بوی و بر درختانیکه هنر برگ و علم بر دارند 
 به دل از مکر و ز حسد دورندحاصل دهر و چرخ دوارند 
 گنج علم‌اند و فضل اگرچه ز بیمدر فراز و دهان به مسمارند 
 اهل سر خدای مرداننداین ستوران نه اهل اسرارند 
 گر به خروار بشنوند سخنبه گه کارکرد خروارند 
 در طمع روز و شب میان بستهبر در شاه و میر بندارند 
 تا میان بسته‌اند پیش امیردر تگ و پوی کار و کاچارند 
 گر میان پیش میر بگشایندحق ایشان به کاج بگزارند 
 با جهودان چنین کنند به بلخوین خسان جمله اهل زنارند 
 وانکه زنار بر نمی‌بندندهمچو من روز و شب به تیمارند 
 حرمت امروز مر جهودان راستاهل اسلام و دین حق خوارند 
 خاصه‌تر این گروه کز دل پاکشیعت مرتضای کرارند 
 من به یمگان به بیم و خوار و به جرم،ایمن‌اند آنکه دزد و می‌خوارند 
 من نگیرم ز حق بیزاریاگر ایشان ز حق بیزارند 
 یمگیان لشکر فریشته‌اندگر چه دیوان پلید و غدارند 
 دیو با لشکر فریشتگانایستادن به حرب کی یارند؟ 
 زینهارم نهاد امام زماننزد ایشان که اهل زنهارند 
 اهل غار پیمبرند همههر که با حجت اندر این غارند