ناصر خسرو (قصاید)/هر که گوید که چرخ بی‌کار است

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(هر که گوید که چرخ بی‌کار است)
'


 هر که گوید که چرخ بی‌کار استپیش جانش ز جهل دیوار است 
 کس ندید، ای پسر، نه نیز شنیدهیچ گردنده‌ای که بی‌کار است 
 چون نکو ننگری که چرخ به روزچون چو نیل است و شب چو گلزار است؟ 
 بود و باشد چه چیز و هست چه چیز؟زین اگر بررسی سزاوار است 
 اصل بسیار اگر یکی است به عقلپس چرا خود یکی نه بسیار است؟ 
 وان کزو روشنی پدید آیدروشن و گرد گرد و نوار است 
 چونکه برهان همی نگوید راستعلم برهان چو خط پرگار است 
 جنبش ما چرا که مختلف است؟جنبش چرخ چونکه هموار است؟ 
 اصل جنبش چرا نگوئی چیست؟چون نجوئی که این چه کاچار است؟ 
 خاک خوار است رستنی، زان استکایستاده چنین نگونسار است 
 جانور نیست به آن نگونساریلاجرم زنده و گیاخوار است 
 وین که سر سوی آسمان داردباز بر هر سه میر و سالار است 
 مر تو را بر چهارمین درجهکه نشانده‌است و این چه بازار است؟ 
 زیر دستانت چونکه بی‌خرد اند؟چون تو را عقل و هوش و گفتار است؟ 
 با همه آلتی که حیوان راستمر تو را با سخن خرد یار است 
 مر تو را نزد آن که‌ت اینها دادنه همانا که هیچ کردار است؟ 
 کار کردی و خورد، چون خر خویشپس تو را هوش و عقل چه بکار است؟ 
 ای پسر، ننگری که عقل و سخنچون بر این خلق سر به سر بار است؟ 
 عقل بار است بر کسی که به عقلگربزو جلد و دزد و طرار است 
 رش و سنگ کم و ترازوی کژهمه تدبیر مرد غدار است 
 عقل در دست این نفایه گروهچون نکو بنگری گرفتار است 
 گاو خاموش نزد مرد خردبه از آن ژاژخای صد بار است 
 گرگ درنده گرچه کشتنی استبهتر از مردم ستمگار است 
 از بد گرگ رستن آسان استوز ستمگاره سخت دشوار است 
 گرگ مال و ضیاع تو نخوردگرگ صعب تو میر و بندار است 
 نزد هر کس به قدر و قیمت اویمر خرد را محل و مقدار است 
 هم بر آن سان که بار بر دو درختبر یکی میوه بر یکی خار است 
 همچنان کز نم هوا به بهارشوره گلزار و باغ گلزار است 
 دزد اگر عقل را به دزدی بردلاجرم چون عقاب بر دار است 
 تو به پیش خرد ازان خواریکه خرد پیشت، ای پسر، خوار است 
 مر خرد را به علم یاری دهکه خرد علم را خریدار است 
 نیک و بد زان برو پدید آیدکه خرد چون سپید طومار است 
 از بدان بد شود ز نیکان نیکداند این مایه هر که هشیار است 
 عقل نیکی پذیر اگر در توبد شود بر تو زین سخن عار است 
 مخورانش مگر که علم و هنرهم از اکنون که زار و نا هار است 
 اندرو پود علم و نیکی بافکو مرین هر دو پود را تار است 
 طاعت و علم راه جنت اوستجهل و عصیانت رهبر نار است 
 خوی نیکو و داد را بلفنجکین دو سیرت ز خوی احرار است 
 خوی نیکو و داد در امتاثر مصطفای مختار است 
 بر ره راستان و نیکان روکه جهان پر خسان و اشرار است 
 داد کن کز ستم به رنج رسیدر جهان این سخن پدیدار است 
 جز ز بیداد طبع بر طبعینیست تیمار هر که بیمار است 
 هر که نازاردت میازارشکه بهین بهان کم‌آزار است 
 بد کنش بد بجای خویش کندهم برو فعل زشت او مار است 
 کار فردا به عدل خواهد بودگرچه امروز کار باوار است 
 صاحب الغار خویش دین را دانکه تنت غار و جانت در غار است 
 بفگن از جان و تن به طاعت و علمبار عصیان که بر تو انبار است 
 خیره خروار زیر بار مخسپچون گنه بر تنت به خروار است 
 چند غره شوی به فرداهاگر نه با خویشتنت پیکار است؟ 
 زود دی گشته گیر فردا راکه نه برگشت چرخ مسمار است 
 خویشتن را به طاعت اندر یاباگر از خویشتنت تیمار است 
 پند بپذیر و بفگن از تن بارگر سوی جانت پند را بار است 
 به دل پاک برنویس این شعرکه به پاکی چو در شهوار است