ناصر خسرو (قصاید)/نگذاشت خواهد ایدرش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(نگذاشت خواهد ایدرش)
'


 نگذاشت خواهد ایدرشبر رغم او صورت گرش 
 جز خاک هرگز کی خوردآن را که خاک آمد خورش 
 فرزند این دهر آمده‌استاین شخص منکر منظرش 
 چون گربه مر فرزند رامی خورد خواهد مادرش 
 کردند وعده‌ش دیگریبه زین نیامد باورش 
 از غدر ترساند همیپر غدر دهر کافرش 
 گوید به نسیه نقد ندهد هر که نیک است اخترش 
 با زرق بفروشد تنشدر دام خویش آرد سرش 
 جز غدر ناید زین جهانزنهار ناصح مشمرش 
 تیره شمر روشنش راحنظل گمان بر شکرش 
 باطل کند شب‌های اوتابنده روز انورش 
 ناچیز گردد پیرو زردآن نوبهار اخضرش 
 بنشاند آب آذرش رابگزید آب از آذرش 
 یک رکن او چون دوست شددشمن شودت آن دیگرش 
 گر بنگرد در خویشتنمردم به چشم خاطرش 
 وین دشمنان را بسته بیندیک یک اندر پیکرش 
 چون خانه‌های دشمنانسازند دیوار و درش 
 وین خانه را بیند یکیخیمه بی‌آرام از برش 
 زیرش چهار استون زدههریک سزا و درخورش 
 داند که ناورد آن که‌ش آورداز گزافه ایدرش 
 وین دشمنان ویران همیخواهند کرد این منظرش 
 واندر بلا و رنج تاهرگز ندارد داورش 
 بی‌طاعتی داد این جهانپر از نعیم بی‌مرش 
 وین بی کناره جانورگشتند بنده یکسرش 
 گردن نیارد برد ازونه کهتر و نه مهترش 
 گر نه جهان میراث داداو را خدای قادرش 
 کرسیش چون شد اسپ و خرحمال چون گشت استرش؟ 
 زاغش نگر صاحب خبربلبل نگر خنیاگرش 
 بل ملک او شد خاک زرفرزند او خدمت گرش 
 ندهد جز او را بوی خوشکافور و مشک و عنبرش 
 شادان جز او را کی کنداز جانور سیم و زرش؟ 
 بی طاعتی میراث دادایزد ز ملک ظاهرش 
 گر طاعتش دارد دهدبی‌شک بسی زین بهترش 
 چون داد ملک خود به توگر نیستی هم گوهرش؟ 
 از مرد یابد ملک هرگز جز پسر یا دخترش 
 خود نشنود ترسا چنینگفتاری از پیغمبرش 
 منکر شدش نادان ولیکن نیست دانا منکرش 
 هر کو بداند حق رااین قول ناید منکرش 
 بشناس مبدع را زخالق تا نداری همبرش 
 حیدر همین کرده‌است اشارت خلق را بر منبرش 
 بر دیگران در علم توحیدست فضل و مفخرش 
 روح القدس بودی، چو برمنبر نشستی، یاورش 
 رستم سزا بودی، چو اودلدل ببستی، چاکرش 
 ننوشت کفر و شرک راجز تیغ ایمان گسترش 
 جز تیغ و دل بر لشکراعدا نبودی لشکرش 
 جز سر چرا هرگز نجستی تیغ تیز سر خورش 
 گردن به طاعت نه گزافه داد عمرو و عنترش 
 بر خوان اگر نه بی‌هشیآثار فتح خیبرش 
 بر سر نباشد گر نباشد حب حیدر افسرش 
 فخرست روز حشر مادر گردن جان چنبرش 
 دستش نگیرد حیدرمدستم نگیرد عمرش 
 رفتم پس آبشخورمرو گو پس آبشخورش