ناصر خسرو (قصاید)/نماند کار دنیا جز به بازی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(نماند کار دنیا جز به بازی)
'


 نماند کار دنیا جز به بازیبقایی نیستش هر چون طرازی 
 تو کبگ کوه و روز و شب عقابانتو اهل روم و گشت دهر غازی 
 سر و سامان این میدان نیابدنه غازی و نه جامی و نه رازی 
 وزین خیمه‌ی معلق برنپرداگر بازی تو از اندیشه‌سازی 
 بر این میدان در این خیمه همیشههمی تازی نهانی وانفازی 
 سوی بستی نیازد جز تواناسوی خواری نیازد جز نیازی 
 جهان جای خلاف و رنج و شر استتو ای دانا، برو چندین چه تازی؟ 
 به دیده‌ی وهم و عقل اندر نیایدچرا هرگز نیاز؟ از بی‌نیازی 
 حقیقت چیست؟ عمر و علم مردممده حقت بدین چیز مجازی 
 بجسم اندرت ضدان جفت گشتندتفکر کن که کاری نیست بازی 
 رهی کان از شدن باشد نشیبیچو باز آئی همو باشد فرازی 
 اگرچه کبگ صید باز باشدبدو پیدا شده است از باز بازی 
 نبینی خوب را زشتی مقابل؟نبینی عز را خواری موازی؟ 
 نهفته‌ستند رازی بس شگفتیبجوی آن راز را گر اهل رازی 
 بجوی آن راز را اندر تن خویشنگر تا بیهده هرسو نتازی 
 نپردازی به راز ایزدی توکه زیر بند جهل و بار آزی 
 یکی نامه است بس روشن تن توبدین خوبی و پهنی و درازی 
 تو را نامه همی برخواند بایدتو در نامه چو آهو چون گرازی؟ 
 چو این نامه هم اندر نامه‌ی خویشنشان دادت بسی آن مرد تازی 
 به رنگ باز شد زاغت به سر برتو بیهوده همی شطرنج بازی 
 چنین بر بوی دنیا چند پوئی؟بسوی آز چندین چند یازی؟ 
 یکی درنده گرگی میش دین رابه کشت خیر در خشمی گرازی 
 چرا نامه‌ی الهی برنخوانی؟چه گردی گرد افسان و مغازی؟ 
 همی دشوارت آید کرد طاعتکه بس خوش خواره و با کبر و نازی 
 ره مکه همی خواهی بریدنکه با زادی و با مال و جهازی 
 مگر کاندر بهشت آئی به حیلتبدین اندوه تن را چون گدازی؟ 
 گر این فاسد گمانت راست بودیبهشتی کس نبودی جز حجازی 
 همی جان بایدت فربه ولیکنتنت گشته است چون مرغ جوازی 
 اگر بالفغدن دانش بکوشیبرآئی زین چه هفتاد بازی 
 تو از جان سخن گوی لطیفتیکی نامه‌ی سپید پهن بازی 
 قلم‌ساز از زبان خویش بنویسبر این نامه مناقب یا مخازی 
 ولیکن چون فرو خوانیش فرداپدید آید که سوسن یا پیازی 
 تو ای حجت به شعر زهد و حکمتسوی جنت سخن‌دان را جوازی 
 به دین بر چرخ دانش آفتابیبه دانش حله‌ی دین را طرازی 
 دل گمراه را زی راه دین کسبه از تو کرد نتواند نهازی 
 به حکمت طبع را بنواز در زهدچنین دانم که بس خوش می‌نوازی