ناصر خسرو (قصاید)/من چو نادانان بر درد جوانی ننوم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(من چو نادانان بر درد جوانی ننوم)
'


 من چو نادانان بر درد جوانی ننومکه در این درد نه من باز پسینم نه نوم 
 پیری، ای خواجه، یکی خانه‌ی تنگ است که مندر او را نه همی یابم هر سو که شوم 
 بل یکی چادر شوم است که تا بافتمشنه همی دوست پذیرد ز منش نه عدوم 
 گر بر آرندم از این چاه چه باک است که منشست و دو سال برآمد که در این ژرف گوم 
 بر سرم گیتی جو کشت و برآورد خویدبی گمان بدرود اکنونش که شد زرد جوم 
 چو همی بدرود این سفله جهان کشته‌ی خویشبی گمان هرچه که من نیز بکارم دروم 
 دشمانند مرا خوی بد و آز و هوااز هوا خیزم بگریزم وز آزو خوم 
 این سه دشمن چو همی پیش من آیند به حربنیست‌شان خنجر برنده مگر آرزوم 
 من همی دانم اگر چند تو را نیست خبرکه همی هر سه ببرند به دنبه گلوم 
 ای پسر، نیک حذردار از این هرسه عدویک دوبار اینت بگفته‌ستم وین بار سوم 
 سپس من نتوانند که آیند هگرزچو خرد باشد تدبیر کن و پیش روم 
 چو به جان و دل کرده‌است وطن دشمن منمن چپ و راست چو دیوانه ز بهر چه دوم 
 ای غزل گوی و لهو جوی، ز من دور که مننه ز اهل غزل و رود و فسوس و لهوم 
 چو تو از دنیا گوئی و من از دین خدایتو نه‌ای آن من و نیز نه من آن توم 
 تا همی رود و سرود است رفیق و کفوتبی گمان شو که نباشی تو رفیق و کفوم 
 طبع من با تو نیارامد و با سیرت تواگر از جهل و جفای تو برآید سروم 
 چو من از خوی ستورانه‌ی تو یاد کنماز غم و درد ببندد به گلو در خیوم 
 ای امید همه امیدوران روز شماربس بزرگ است به فضل تو امید عفوم 
 چو یقینم که نگیردت همی خواب و غنومن بی طاقت در طاعت تو چون غنوم 
 وز پس آنکه منادیت شنودم ز ولیتگر نه بیهوشم بانگ عدوت چون شنوم؟ 
 دست‌ها در رسن آل رسولت زده‌امجز بدیشان و بدو و به تو من کی گروم؟ 
 چو مرا دست بدان شاخ مبارک برسیدبرکشیدند به بالا چو درخت کدوم 
 به جوانی چو نشد باز مرا چشم خردشاید ار هرگز بر روز جوانی ننوم 
 گر دلم نیز سوی حرص و هوا میل کنددر خور لعنت و نفرین و سزای تفوم 
 جامه‌ی دین مرا تار نماندی و نه پودگر نکردی به زمین دست الهی رفوم 
 چو به خار و خو من بر نم رحمت بچکیدبارور شد به نم از رحمت او خار و خوم 
 جز پرستنده‌ی یزدان و ثناگوی رسولتا بوم هرگز یک روز نخواهم که بوم