ناصر خسرو (قصاید)/مر جان مرا روان مسکین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(مر جان مرا روان مسکین)
'


 مر جان مرا روان مسکیندانی که چه کرد دوش تلقین؟ 
 گفتا چو ستور چند خسپیبندیش یکی ز روز پیشین 
 بنگر که چه کرده‌ای به حاصلزین خوردن شور و تلخ و شیرین؟ 
 بسیار شمرد بر تو گردونآذارو دی و تموز و تشرین 
 بنگر که چو شنبلید گشته استآن لاله‌ی آب‌دار رنگین 
 وان عارض چون حریر چینیگشته است به فام زرد و پرچین 
 شاهین زمانه قصد تو کردبربایدت این نفایه شاهین 
 تنین جهان دهان گشاده‌استپرهیز کن از دهان تنین 
 جان و تن تو دو گوهر آمدیکی زبرین دگر فرودین 
 بر گوهر خانگی مبخشایبخشای بر آن غریب مسکین 
 رفتند به جمله یار کانتبپسیچ تو راه را، و هلا، هین! 
 زیرا که پل است خر پسین رادر راه سفر خر نخستین 
 نو گشته کهن شود علی حالور، نیست مگر که کوه شروین 
 آن کودک همچو انگبین شدآمد پیری ترش چو رخپین 
 بالین سر از هوس تهی کنبر بستر دین بهوش بنشین 
 آئین تنت همه دگر شدتو نیز به جان دگر کن آئین 
 زین صورت خوب خویش بندیشبا هفت نجوم همچو پروین 
 چشم و دهن و دو گوش و بینیپروین تو است، خود همی بین 
 این صورت خوب را نگه‌دارتا نفگنیش به قعر سجین 
 غافل منشی ز دیو و برخوانبر صورت خویش سورةالتین 
 زی حرب تو آمده است دیویبدفعل تر از همه شیاطین 
 آن این تن توست، ازو حذر کنوز مکر و فریب این به نفرین 
 زین دیو نکال اگر ستوهیبر مرکب دینت برفگن زین 
 از عهد و وفا زه و کمان سازاز فکرت و هوش تیر و ژوپین 
 یاری ندهد تو را بر این دیوجز طاعت و حب آل یاسین 
 گرد دل خود ز دوستی‌شانبر دیو حصار ساز و پرچین 
 در باغ شریعت پیمبرکس نیست جز آل او دهاقین 
 زین باغ نداد جز خس و برگدهقان هرگز بدین مجانین 
 زیرا که خرند و خر نداندمر عنبر و عود را ز سرگین 
 بشتاب و بجوی راه این باغگر نیست مگر به چین و ماچین 
 تین و زیتون ببین در این باغوان شهر امین و طور سینین 
 ای جان تو را به باغ دهقاناز علم و عمل جمال و تزیین 
 در باغ شو و کنار پر کناز دانه و میوه و ریاحین 
 برگ و خس و خار پیش خر کنشمشاد و سمن تو را و نسرین 
 بر «حدثنا» مباش فتنهبر سخته ستان سخن به شاهین 
 فرعون لعین بی‌خرد رابر موسی دور خویش مگزین 
 مشک تبتی به پشک مفروشمستان بدل شکر تبرزین 
 بالینت اگرچه خوب و نرم استسر خیره منه به زیر بالین 
 گوئی که فلان فقیه گفته‌استآن فخر و امام بلخ و بامین 
 کاین خلق خدای را ببینندبر عرش به روز حشر همگین 
 وان کو نه بر این طریق باشداو کافر و رافضی است و بی‌دین 
 ای تکیه زده بر این در از جهلبر خیره شده عصای بالین 
 من پیش‌رو تو را نگویمچیزی که فزایدت ز من کین 
 لیکن رود این مرا هماناکاشتر بکشم به تیغ چوبین 
 ای حجت بقعت خراسانبا دیو مکن جدال چندین 
 در دولت فاطمی بیاگندیوانت به شعر حجت آگین 
 تا نور برآورد ز مغربتاویل نماز بامدادین