ناصر خسرو (قصاید)/مرد چون با خویشتن شمار کند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(مرد چون با خویشتن شمار کند)
'


 مرد چون با خویشتن شمار کندداند کاین چرخ می شکار کند 
 مار جهان را چو دید مرد به دلدست کجا در دهان مار کند؟ 
 مرد خرد همچو خر ز بهر شکمپشت نباید که زیر بار کند 
 سفله جهان، بی‌وفاست ای بخردبا تو کجا بی‌وفا قرار کند؟ 
 سوی گل او اگر تو دست بریدست تو را خار او فگار کند 
 خار بدان گل چننده قصد کندگرچه همی او نه قصد خار کند 
 یار بد تو اگر تو چند بدوبد نکنی با تو خار خار کند 
 بر سر خود چون فگند خاک، تو راباک ندارد که خاکسار کند 
 دوستی خوار گشته را مطلبزانکه تو را گشته خوار خوار کند 
 دست سیاه و درشت و گنده کندهرکه همی دست درشخار کند 
 چرخ یکی آسیاست بر سر توروز و شبان زین همی مدار کند 
 هرکه در این آسیا بماند دیرروی و سر خویش پرغبار کند 
 گرچه تو خفته‌ستی آسیای جهانهیچ نخسپد همی و کار کند 
 گاه یکی را ز چه به گاه بردگاه یکی را ز گه به‌دار کند 
 گاه چو دشمنت در بلا فگندگاه چو فرزند در کنار کند 
 نشمرد افعال او مهندس اگرچند به صد سالیان شمار کند 
 این نه فلک می‌کند کز این سخناناهل خرد را همی خمار کند 
 کار کن است این فلک به عمر همیکار به فرمان کردگار کند 
 کار خداوند کار خود نکندبلکه همه کار پیشکار کند 
 بی درو روزن یکی حصار است اینبی درو روزن یکی حصار کند؟ 
 روی فلک را همی به در و گهراین شب زنگی چرا نگار کند؟ 
 در فلک را ببرد صبح، مگرصبح همی با فلک قمار کند 
 گرد معصفر نگر که وقت سحرزود همی چرخ برعذار کند 
 در درمی زر نگر که صبح همیبا شب یا زنده کارزار کند 
 این فلک روزگار خواره چنینچند چه گوئی که روزگار کند؟ 
 صانع قادر هگرز بی‌غرضیگنبد گردان و کار و بار کند؟ 
 وانگه بر کار کن ستور همهمردم را میر و کاردار کند؟ 
 مرد در این تنگ راه ره نبردگر نه خرد را دلیل و یار کند 
 جز که ز بهر من و تو می‌نکندآنکه همی در شاهوار کند 
 نیست خبر گاو را ازانکه همینایره‌ای عود را چو نار کند 
 این و هزاران هزار چیز فلکبر من و بر تو همی نثار کند 
 شکر نعیمی که تو خوری که کند؟گورخر و شیر مرغزار کند؟ 
 شاید اگر چشم سر ز بهر شرفمرد در این ره یکی چهار کند 
 روی به علم و به دین نهد ز جهانکاین دو به دو جهانش بختیار کند 
 گر تو یکی خشک بید بی‌هنریعلم تو را سرو جویبار کند 
 ور چه تو راست مست کرد جهل، همانعلم ز مستیت هوشیار کند 
 علم زدریا تو را به خشک بردعلم زمستانت را بهار کند 
 علم دل تیره را فروغ دهدکند زبان را چو ذوالفقار کند 
 جانش از آزار آن جهان برهدهر که ز دین گرد جان ازار کند 
 پند پذیر، ای پسر، که پند تو راپای به دین اندر استوار کند