ناصر خسرو (قصاید)/مردم اگر این تن ساسیستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(مردم اگر این تن ساسیستی)
'


 مردم اگر این تن ساسیستیجز که یکی جانور او کیستی؟ 
 جانوران بنده‌ش گشتی اگرمردم تو جوهر ناریستی 
 رمز سخن‌های من ار دانییقول منت مژده به شادیستی 
 وعده نبودیش به ملک ابدگر گهرش گوهر فانیستی 
 نعمت باقی نرسیدی بدوگر نه از این جوهر باقیستی 
 مایه اگر چرخ و طبایع بدیهیچ نه زادی کس و نه زیستی 
 گر تو تن خود را بشناسیینیز تو را بهتر ازین چیستی؟ 
 خویشتن خود را دانستییگرت یکی دانا هادیستی 
 گر خبرستیت که تو کیستیکار جهان پیش تو بازیستی 
 بازی گیتی است چرا جستیشگرت به کردار تو اصلیستی؟ 
 دانی اگر بازی، باری، بد استگر نه، پس آن بازی شادیستی 
 گر خبری هست ازین سوی توجستن بیشی همه پیشیستی 
 جستن پیشیت بفرمودمیگرت به پیشی در بیشیستی 
 لابل بیشی نبود جز به فضلفضل چه گوئی که چه شهریستی؟ 
 هست بسوی تو همانا چنانکفضل به دانستن تازیستی 
 فضل به شعر است تو گوئی، مگرسوی تو شعر آیت کرسیستی 
 شعر تو ژاژست، مگر سوی توفضل همه ژاژ درانیستی 
 نیست چنین، ور نه بجای قرانشعر و رسالت‌ها صابیستی 
 فضل اگر تازی بودی و شعرراوی تو همبر مقریستی 
 فضل به تاویل قران است و مردداندی ار مغزش صافیستی 
 تاویل بالله نمودی تو رارهبرت ار مصحف کوفیستی 
 آرزوی خواند قرآنت نیستجز که مگر نام تو قاریستی 
 خواندن بی‌معنی نپسندییگر خردت کامل و وافیستی 
 خیره شدستم ز تو گویم مگرمذهب تو مذهب طوطیستی 
 فوطه بپوشیی تا عامه گفت«شاید بودن کاین صوفیستی» 
 گرت به فوطه شرفی نو شدیفوطه‌فروش تو بهشتیستی 
 راه نبینی تو و گوئی دلترانده مگر در شب تاریستی 
 راست همی گویم بر من مکنروی ترش گوئی تیزیستی 
 رنگ نیابی همی از علم و بویگوئی نه چشم و نه بینیستی 
 روی نیاری بسوی شهر علمگوئی مسکنت به وادیستی 
 ز آب خرد خشک نگشتی زبانتگرت یکی مشفق ساقیستی 
 ز آب خرد گر خبرستی تو رامیل تو زی مذهب شاعیستی 
 گر برسیدی به لبت آب منآب تو نزدیک تو دردیستی 
 بنده‌ی جهلی و بمانده بدانکجان تو را جهل زغاریستی 
 گر نبدی فضل خدا و رسولکی ز کسی طاعت و نیکیستی 
 این سخن ای غافل کی گفتمیگرنه چنین محکم و عالیستی؟ 
 نه سخن خوب و نه پند و نه علمکس نه مزکی و نه قاضیستی 
 زینت سالی کنم ار یارمیپاسخ اگرت از دل یاریستی 
 دانی گر هیچ نبودی رسولخلق نه طاغی و نه عاصیستی؟ 
 وانگه کس برده نگشتی ز خلقنه نکبستی و نه شادیستی؟ 
 در خلل ظلمت بودی اگرخلق ز پیغمبر خالیستی؟ 
 اینت بسنده است، اگر خواهییبشمرمی برتر ازین بیستی 
 نیست تو را طاقت این پند سختهستی اگر، نفس تو زاکیستی