ناصر خسرو (قصاید)/مانده به یمگان به میان جبال

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(مانده به یمگان به میان جبال)
'


 مانده به یمگان به میان جبالنیستم از عجز و نه نیز از کلال 
 یکسره عشاق مقال مننددر گه و بیگه به خراسان رجال 
 وز سخن ونامه‌ی من گشت خوارنامه‌ی مانی و نگارش نکال 
 نام سخن‌های من از نثر و نظمچیست سوی دانا؟ سحر حلال 
 گر شنوندی همی اشعار منگنگ شدی ربه و عجاج لال 
 ور به زمین آمدی از چرخ تیربرقلم من شده بودی عیال 
 ور به گمان است دل تو درینچاشنیم گیر چه باید جدال؟ 
 جز سخن من ز دل عاقلانمشکل و مبهم را نارد زوال 
 خیره نکرده‌است دلم را چنیننه غم هجران و نه شوق وصال 
 عشق محال است نباشد هگرزخاطر پرنور محل محال 
 نظم نگیرد به دلم در غزلراه نگیرد به دلم بر غزال 
 از چو منی صید نیابد هوازشت بود شیر شکار شگال 
 نیست هوا را به دلم در مقرنیست مرا نیز به گردش مجال 
 دل به مثل نال و هوا آتش استدور به از آتش سوزنده، نال 
 نیست بدین کنج درون نیز گنجنامدم اینجای ز بهر منال 
 مال نجسته‌است به یمگان کسیزانکه نبوده است خود اینجای مال 
 نیز در این کنج مرا کس نبودخویش و نه همسایه و نه عم و خال 
 بل چو هزیمت شدم از پیش دیوگفت مرا بختم از اینجا «تعال» 
 با دل رنجور در این تنگ جایمونس من حب رسول است و آل 
 چشم همی دارم تا در جهاننو چه پدید آید از این دهر زال 
 گر تو نی آگاهی از این گند پیرمنت خبر گویم از این بد فعال 
 سیرت او نیست مگر جادویعادت او نیست مگر کاحتیال 
 تاج نهد بر سرت، آنگاه بازخرد بکوبدت به زیر نعال 
 بی‌هنرت گر بگزیند چو زربی‌گنهت خوار کند چون سفال 
 گر نه همی با ما بازی کندچند برون آردمان چون خیال؟ 
 زید شده تشنه به ریگ هبیرعمرو شده غرقه در آب زلال 
 رنجه زگرمای تموز آن و، اینخفته و آسوده به زیر ظلال 
 ازچه کند دهر جز از سنگ سختایدون این نرم و رونده رمال؟ 
 وز چه پدید آورد این زال را؟جز که ازین دخترکی با جمال 
 دیر نپاید به یکی حال براین فلک جاهل بی‌خواب و هال 
 زود بگرداند اقبال و سعدزان ملک مقبل مسعود فال 
 مهتر و کهتر همه با او به خشمعالم و جاهل همه زو نال نال 
 نیست کسی جز من خشنود ازونیک نگه کن به یمین و شمال 
 کیست جز از من که نشد پیش اوروی سیه کرده به ذل سال؟ 
 راست که از عادتش آگه شدمزان پس بر منش نرفت افتعال 
 ای رهی و بنده‌ی آز و نیازبوده به نادانی هفتاد سال 
 یک ره از این بندگی آزاد شوای خر بدبخت، برآی از جوال 
 گرت نباید که شوی زار و خوارگوش طمع سخت بگیر و بمال 
 دست طمع کرده میان تو راپیش شه و میر دو تا چون دوال 
 سیل طمع برد تو را آب‌رویپای طمع کوفت تو را فرق و یال 
 ذل بود بار نهال طمعنیک بپرهیز از این بد نهال 
 کم خور و مفروش به نان آب‌رویسنگ خور از ننگ و سفال سکال 
 زشت بود بودن آزاده رابنده‌ی طوغان و عیال ینال 
 شرم نداری همی از نام زشتبر طمع آنکه شوی خوب حال؟ 
 من نشوم گر بشود جان منپیش کسی که‌ش نپسندم همال 
 بلخ تو را دادم و یمگان ستدوین دره‌ی تنگ و جبال و تلال 
 چون ز تو من باز گسستم ز منبگسل و کوتاه کن این قیل و قال 
 دست من و دامن آل رسولوز دگران پاک بریدم حبال 
 از پس آن کس که تو خواهی برونیست مرا با تو جدال و مقال 
 فصل کند داوری ما به حشرآنکه جز او نیست دگر ذوالجلال 
 فردا معلوم تو گردد که کیستپیش خدا از تو و من بر ضلال 
 بد چه سگالی که فرومایگی استخیره بر این حجت نیکو سگال