ناصر خسرو (قصاید)/غریبی می چه خواهد یارب از من؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(غریبی می چه خواهد یارب از من؟)
'


 غریبی می چه خواهد یارب از من؟که با من روز و شب بسته است دامن 
 غریبی دوستی با من گرفته‌استمرا از دوستی گشته‌است دشمن 
 ز دشمن رست هر کو جست لیکناز این دشمن بجستن نیست رستن 
 غریبی دشمنی صعب است کز تونخواهد جز زمین و شهر و مسکن 
 چو خان و مان بدو دادی بخواهدبه خان و مانت چون دشمن نشستن 
 بجز با تو نیارامد چو رفتیکسی دشمن کجا دیده‌است از این فن؟ 
 چو با من دشمن من دوستی جستمرا ز انده کهن زین گشت نو تن 
 سزد کاین بدکنش را دوست گیرمچو بیرون زو دگر کس نیست با من 
 به سند انداخت گاهم گه به مغربچنین هرگز ندیده‌ستم فلاخن 
 ندیده‌است آنکه من دیدم ز غربتبه زیر دسته سرمه‌ی کرده هاون 
 غریبی هاون مردان علم استز مرد علم خود علم است روغن 
 ازین روغن در این هاون طلب کنکه بی‌روغن چراغت نیست روشن 
 وگر چون ترب بی‌روغن شده‌ستیبخیره ترب در هاون میفگن 
 نگردد مرد مردم جز به غربتنگیرد قدر باز اندر نشیمن 
 نهال آنگه شود در باغ برورکه برداریش از آن پیشینه معدن 
 تواند سنگ را هرگز بریدناگر از سنگ بیرون ناید آهن؟ 
 به جام زر بر دست شه آیدمروق می چو بیرون آید از دن 
 به شهر و برزن خود در چه یابیجز آن کان اندر آن شهر است و برزن؟ 
 به خانه در زنور قرص خورشیدهمان بینی که در تابد ز روزن 
 اگر مر روز رامی‌دید خواهیسر از روزن برون بایدت کردن 
 چو جان درتن خرد دردل نهفته استبه آمختن ز دل برکن نهنبن 
 اگر خواهی که بوی خوش بیابیبه مشک سوده در باید دمیدن 
 دل از بیهوده خالی کن خرد رابه دسته‌ی سیر در خوش نیست سوسن 
 زخار و خس چو گلشن کرد خواهیبباید رفت بام و بوم گلشن 
 چنان باشد سخن در مغز جاهلچو در ریزی به خم گوز ارزن 
 اگر سوسن همی خواهی نشاندننخست از جای سوسن سیر برکن 
 چرا با جام می می علم جوئی؟چرا باشی چو بوقلمون ملون؟ 
 نشاید بود گه ماهی و گه مارگلیم خر به زر رشته میاژن 
 اگر گردن به دانش داد خواهیز جهل آزاد باید کرد گردن 
 به پیش دن درون دانش چه‌جوئی؟تو را دن به، به گرد دن همی دن 
 چو می‌دانی که‌ت از خم گوز نایدبه طمع گوز خم را خیره مشکن 
 چو نتوانی نشاندن گوز و خرمانباید بید و سنجد را فگندن 
 بخندد هوشیار از حکمت مستهوس را خیره حکمت چون بری ظن؟ 
 به نزد عقل حکمت را ترازوستز یک من تا هزاران بار صد من 
 اگر نادان خریدار دروغ استتو با نادان مکن همواره هیجن 
 نشاید کرد مر هشیار دل رابه باد بی‌خرد بر باد خرمن 
 سوی من جاهل است، ارچه حکیم استبه نزد عامه، هندوی برهمن 
 نه سور است ارچه همچون سور از دورپر از بانگ است و انبوه است شیون 
 نیابد فضل و مزد روزه‌دارانبرهمن، گرچه چون روزه است لکهن 
 به پیش تیغ دنیا مرد دینیجز از حکمت نپوشد خود و جوشن 
 به حکمت شایدت مر خویشتن راهم اینجاست در بهشت عدن دیدن 
 چو در پیدا نهانی را ببینیبدان کامد سوی تو فضل ذوالمن 
 چه گوئی، چند پرسی چیست حکمت؟نه مشک است و نه کافور و نه چندن 
 در این پیدا نهانی را چو دیدیبرون رفت اشترت از چشم سوزن 
 چو گلشن را نمی‌بینی نیاریهمی بیرون شد از تاریک گلخن 
 نمی‌یاری ز نادانی فگندنگلیم خر به وعده‌ی خز ادکن 
 از این دریای بی‌معبر به حکمتببایدت، ای برادر، می گذشتن 
 ز حکمت خواه یاری تا برآئیکه مانده‌ستی به چاه اندر چو بیژن 
 از این تاریک چه بیرون شدن راز مردان مرد باید وز زنان زن 
 چو قصد شعر حجت کرد خواهیبه فکرت دامن دل در کمر زن