ناصر خسرو (قصاید)/عقل چه آورد ز گردون پیام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(عقل چه آورد ز گردون پیام)
'


 عقل چه آورد ز گردون پیامخاصه سوی خاص نهانی ز عام؟ 
 گفت: چو خورد نیست فلک را قرارنیست درو نیز شما را مقام 
 وام جهان است تو را عمر تووام جان بر تو نماند دوام 
 دم بکشی بازدهی زانکه دهربازستاند ز تو می عمر وام 
 بازدهی بازپسین دم زدنبی‌شک آن روز به‌ناکام و کام 
 گر نکنی هیچ بر این وام سودچون تو نباشد به جهان نیز خام 
 وام دم توست و برو سود نیستچونش دهی باز همی جز کلام 
 بازده این وام و ببر سود ازانکسود حلالستت و مایه حرام 
 خوب سخن چیست تو را؟ سود عمرخوب سخن کرد تو را خوب نام 
 برمکش و باز مده دم تهیباد مپیمای چنین بر دوام 
 بر نفس خویش به شکر خدایسود همی گیر به رسم کرام 
 جام می از دست بیفگن که نیستحاصل آن جام مگر وای مام 
 خفته ازانی که نبینی ز جهلدر دل تاریک همی جز ظلام 
 خفته بود هرکه همی نشنودبر دهن عقل ز گردون پیام 
 خفته به جانی تو ز چون و چرانه به تن از خورد شراب و طعام 
 بر ره و بر مذهب تن نیست جانتجانت به روزه است و تنت سیر شام 
 حکمت و علم و خبر و پند بهز اسپ و غلام و کمر و اوستام 
 از پس دنیا نرود مرد دینجز که به دانش نبود شادکام 
 دنیا در دام تو آید به دینبی‌دین دنیا نبود جز که دام 
 دام تو گشته است جهان و، چنهاسپ و ستام است و ضیاع و غلام 
 اسپ کشنده است جهان جز به دینکرد نداندش کسی جرد و رام 
 گر تو لگامش نکشی سوی دیناو ز تو خورد زود ستاند لگام 
 اسپ جهان را تو نگیری به تگخیره مرو از پس او خام‌خام 
 شام کنی طمع چو گیری عراقمصرت پیش است چو رفتی به شام 
 ناگه روزیت به جر افگندگر بروی بر پی او گام‌گام 
 ورچه رهی وارت گردن دهدبر تو یکی برکشد آخر حسام 
 خوار برون راندت آخر ز درگرچه بخواند به نوید و خرام 
 زود فرود افگندت سرنگونچونت برآورد به حیلت به بام 
 آنچه همی جست سکندر، هگرزکی شد یک روز مرو را تمام؟ 
 سامه کجا یافت ز دستان اورستم دستان و نه دستان سام 
 کس نشنوده است که بگرفت ازوکار کسی تا به قیامت قوام 
 آنچه به چشم تو ازو شکر استحنظل و زهر است به دندان و کام 
 در در خاص آی به دین و مرواز پس دنیا چو خسان و لام 
 طاعت یزدان به نظام آوردهرچه که دنیا کندش بی‌نظام 
 خسته‌ی دنیا و شکسته‌ی جهانجز که به طاعت نپذیرد لحام 
 بر من ازین پیش روا کرده بودهمچو بر این قافله دنیا دلام 
 از پس خویشم چو شتر می‌کشیدچشم بکوبین و گرفته زمام 
 منش ندیدم نه برستم ازوجز به بزرگی و جلال امام 
 آنکه به‌نور پدر و جد اونور گرفته است جهان نفام 
 آنکه چو گوئیش «امام است حق»هیچ کست نیز نگوید «کدام؟» 
 سدره و فردوس مزخرف شودچون بزنندش به صحاری خیام 
 خام نگون بخت برآید به تختگر برود در سخنش نام خام 
 چیست بزرگی؟ همه دنیا و دینجز که مرو را نشد این هر دو تام 
 رایت اوی است همای و، ملوکزیر همایش همه جغد و لجام 
 نیست بدین وصف زمردم مگرمستنصر بالله علیه‌السلام 
 تا نپذیردت، ز تو زی خداینیست پذیرفته صلات و صیام 
 دامن او گیر وزو جوی راهتا برهی زین همه بس و زحام 
 پورا، گر پند پذیری همیپند من این است تو را والسلام