ناصر خسرو (قصاید)/شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(شاخ شجر دهر غم و مشغله بار است)
'


 شاخ شجر دهر غم و مشغله بار استزیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است 
 آنک او چو من از مشغله و رنج حذر کردبا شاخ جهان بیهده شورید نیارست 
 با شاخ تو ای دهر و به درگاه تو اندرما را به همه عمر نه کار است و نه بار است 
 چون بار من، ای سفله، فگندی ز خر خویشاندر خر من چونکه نگوئیت چه بار است؟ 
 کردار تو را هیچ نه اصل است و نه مایهگفتار تو را هیچ نه پود است و نه تار است 
 احسان و وفای تو به حدی است بس اندکلیکن حسد و مگر تو بی‌حد و کنار است 
 صندوقچه‌ی عدل تو مانده است به طرطوسدستارچه‌ی جور تو در پیش کنار است 
 نشگفت که من زیر تو بی‌خواب و قرارمهر گه که نه خواب است تو را و نه قرار است 
 پیچیده به مسکین تن من در به شب و روزهمواره ستمگاره و خونخواره دو ما راست 
 ای تن به یقین دان که تو را عاقبت کارچون گرد تو پیچیده دو مار است دماراست 
 ناچار از اینجات برد آنکه بیاورداین نیست سرای تو که این راه گذار است 
 بنگر که به چشمت شکم مادر، پورا،امروز در این عالم چون ناخوش و خوار است 
 اینجا بنمانی چو در آنجای نماندیتقدیر قیاسیت بدینجای به کار است 
 گر نیست به غم جان تو بر رفتن از آنجااز رفتن ازین جای چرا دلت فگار است 
 ای مانده در این راه‌گذر، راحله‌ای سازاز علم و ز پرهیز که راهت به قفار است 
 تو خفته و پشتت ز بزه گشته گران باربا بار گران خفتن از اخلاق حمار است 
 بی‌هیچ گنه چونکه ببستندت ازین سانبی‌هیچ گنه بند کشیدن دشوار است 
 بر هر که گنه کرد یکی بند نهادندبی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است؟ 
 پربند حصاری است روان تنت روان رادر بند و حصاری تو، ازین کار تو زار است 
 گر بند و حصار از قبل دشمن بایدچون دشمن تو با تو در این بند و حصار است؟ 
 این کالبد جاهل خوش خوار تو گرگی استوین جان خردمند یکی میش نزار است 
 گوی از همه مردان خرد جمله ربودیگر میش نزار تو بر این گرگ سوار است 
 تن چاکر جان است مرو از پسش ایراکرفتن به مراد و سپس چاکر عار است 
 دستارت نیاید ز نوار ای پسر ایراکهرچند پر از نقش نوار است نوار است 
 جان تو درختی است خرد بار و سخن برگوین تیره جسد لیف درشت و خس و خار است 
 نی‌نی که تو بر اشتر تن شهره سواریو اندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است 
 زین اشتر بی‌باک و مهارش به حذر باشزیرا که شتر مست و برو مار مهار است 
 باز خردت هست، بدو فضل و ادب گیرمر باز خرد را ادب و فضل شکار است 
 پرهیز کن از جهل به آموختن ایراکجهل است مثل عورت و پرهیز ازار است 
 در سایه‌ی دین رو که جهان تافته ریگ استبا شمع خرد باش که عالم شب تار است 
 بشکن به سر بی‌خردان در به سخن جهلزیرا که سخن آب خوش و جهل خمار است 
 بر علم تو حق است گزاریدن حکمتبگزار حق علم گرت دست گزار است 
 مر شاخ خرد را سخن حکمت برگ استدریای سخن را سخن پند بخار است 
 ای گشته دل تو سیه از گرد جهالتبا این دل چون قار تو را جای وقار است؟ 
 چون قار سیه نیست دل ما و پر از گردگرچه دل چون قار تو پر گرد و غبار است 
 خرما و ترنج و بهی و گوز بسی هستزین سبز درختان، نه همه بید و چنار است 
 آن سر که به زیر کله و از بر تخت استدر مرتبه دور است از آن سر که به دار است 
 اندر خور افسر شود از علم به تعلیمآن سر که ز بس جهل سزاوار فسار است 
 بیهوده و دشنام مگردان به زبان برکاین هر دو ز تو یار تو را زشت نثار است 
 دشنام دهی باز دهندت ز پی آنکدشنام مثل چون درم دیر مدار است 
 دم بر تو شمرده‌است خداوند ازیراکفرداش به هر دم زدنی با تو شمار است 
 یارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنکاو را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است 
 اندر حرم آی، ای پسر، ایراک نمازیکان را به حرم در کند از مزد هزار است 
 بشناس حرم را که هم اینجا به در توستبا بادیه و ریگ و مغیلانت چه کار است؟ 
 کم بیش نباشد سخن حجت هرگززیرا سخنش پاک‌تر از زر عیار است 
 زر چون به عیار آمد کم بیش نگیردکم بیش شود زری کان با غش وبار است