ناصر خسرو (قصاید)/دوش تا هنگام صبح از وقت شام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(دوش تا هنگام صبح از وقت شام)
'


 دوش تا هنگام صبح از وقت شامبرکف دستم ز فکرت بود جام 
 آمد از مشرق سپاه شاه زنگچون شه رومی فروشد سوی شام 
 همچو دو فرزند نوح‌اند ای عجبروز همچون سام و تیره شب چو حام 
 شب هزاران در در گیسو کشیدسرخ و زرد و بی‌نظام و با نظام 
 کس عروسی در جهان هرگز ندیدگیسوش پرنور و رویش پر ظلام 
 جز که بدکردار کس بیدار نهکس چنین حالی ندید ای وای مام 
 روی این انوار عالم سوی مابر مثال چشمهای بی‌منام 
 گفتیی هر یک رسول است از خدایسوی ما و نورهاشان چون پیام 
 این زبان‌های خدای‌اند، ای پسربودنی‌ها زین زبان‌ها چون کلام 
 نشنود گفتارهاشان جز کسیکه‌ش خرد بگشاد گوش دل تمام 
 قول بی‌آواز را چون بشنوی؟چون ندیدی رفتن بی‌پای و گام 
 گر همی عاصی نگوید عاصیمبر زبان، فعلش همی گوید مدام 
 بر کف جاهل همی گوید نبیددر بر فاسق همی گوید غلام 
 قول چون خرما و همچون خار فعلاین نه دین است این نفاق است، ای کرام 
 من که نپسندم همی افعال زشتجز به یمگان کرد چون یارم مقام؟ 
 گر به دین مشغول گشتم لاجرمرافضی گشتم و گمراه نام 
 دست من گیر ای اله العالمینزین پر آفت جای و چاه تار پام 
 داور عدلی میان خلق خویشبی‌نیازی از کجا و از کدام 
 آنکه باطل گوید از ما برفگنروز محشر بر سرش ز اتش لگام 
 در تعجب مانده بودم زین قبلتا بگاه صبح بام از گاه شام 
 چون سپیده‌دم به حکمت برکشیداز نیام نیلگون زرین حسام 
 چون ضمیر عاقلان شد روی خاکوز جهان برخاست آن چون قیر دام 
 همچنین گفتم که روزی برکشدفاطمی شمشیر حق را از نیام 
 دین جد خویش را تازه کندآن امام ابن‌الامام ابن‌الامام 
 بار شاخ عدل یزدان بوتمیمآن به حلم و علم و حکم و عدل تام 
 جز به راه نردبان علم اونیستت راهی بر این پرنور بام 
 بی‌بیانش عقل نپذیرد گزافزانکه جز به آتش نشاید خورد خام 
 خلق را اندر بیان دین حقاو گزارد از پدر وز جد پیام 
 جوهر محض الهی نفس اوستزین جهان یکسر بر آن جوهر ورام 
 سر برآر این دام گنبد را ببین،ای برادر، گرد گردان بر دوام 
 وین زمان را بین که چون همچون نهنگبر هلاک خلق بگشاده است کام 
 وین سپاه بی‌کران در یکدگراوفتاده چون سگان اندر عظام 
 نه ببیند نه بجوید چون ستورچشم دل‌شان جز لباس و جز طعام 
 جهل و بی‌باکی شده فاش و حلالدانش و آزادگی گشته حرام 
 باشگونه کرده عالم پوستینزاد مردان بندگان را گشته رام 
 گرت خوش آمد طریق این گروهپس به بی‌شرمی بنه رخ چون رخام 
 بر در شوخی بنه شرم و خردوانگهی گستاخ‌وار اندر خرام 
 چون برآهختی زتن شرم، ای پسر،یافتی دیبا و اسپ و اوستام 
 دهر گردن کی به دست تو دهدچون تو او را چاکری کردی مدام؟ 
 ور سلامت را نمی‌داد او علیکپیشت آید بی‌تکلف به‌سلام؟ 
 ور بریدستی چو من زیشان طمعهمچو من بنشین و بگسل زین لام 
 در تنوری خفته با عقل شریفبه که با جاهل خسیس اندر خیام 
 پند حجت را به دانش دار بندتا تو را روشن شود ایام و نام