ناصر خسرو (قصاید)/دور باش ای خواجه زین بی‌مر گله

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(دور باش ای خواجه زین بی‌مر گله)
'


 دور باش ای خواجه زین بی‌مر گلهکه‌ت نیاید چیز حاصل جز گله 
 هر که در ره با گله‌ی خوگان رودگرد و درد و رنج یابد زان گله 
 خانه خالی بهتر از پر شیر و گرگدانیال این کرد بر دانا مله 
 همچو بلبل لحن و دستان‌ها زنندچون لبالب شد چمانه و بلبله 
 وز نهیب مذن و بانگ نمازاندرون افتد به تن‌شان زلزله 
 آب تیره است این جهان، کشتیت رابادبان کن دانش و طاعت خله 
 گر کله زد جاهلی با بخت بدمر تو را با او نباید زد کله 
 چون کله گم کرد نادان مر تو راکی تواند دید هرگز با کله؟ 
 با عمل مر علم دین را راست دارآن ازین کمتر مکن یک خردله 
 کار بی‌دانش مکن چون خر، منهدر ترازو بارت اندر یک پله 
 چون به نادانی کند مزدور کارگرسنه خسپد به شب دست آبله 
 چون نشوئی دل به دانش همچنانکموی را شوئی به آب آمله؟ 
 علم خورد و برد خود گسترده‌اندپیش این انبوه و گمره قافله 
 پیش این گاوان که هرگزشان نبوددل به کاری جز به کار حوصله 
 نان همی جوید کسی کو می‌زنددست بر منبر به بانگ و مشغله 
 زیمله بر تو نهاده است آن خسیسچون کشی گر خر نگشتی زیمله 
 عقل تاویل است و دوشیزه نهانچون به برگ حنظل اندر حنظله 
 علم حق آن است، از آن سو کش عنانعامه را ده جمله علم خربله 
 پای پاکیزه برهنه به بسیچون به پا اندر دریده کشکله 
 علم تاویلی به تنزیل اندر استوز مثل دارد به سر بر قوفله 
 مصقله است این علم، زنگ جهل راچیز نزداید مگر کاین مصقله 
 عهد یزدان است کلید و، قفل اونیست جز ترفند تقلیدی یله 
 ای سپرده دل به دنیا، وقت بودکه شوی مر علم دین را یکدله 
 دهر بد گوهر به شر آبستن استجز بلا هرگز نزاد این حامله 
 دست ازو درکش چو مردان پیش ازانکدر کشندت زیر شر و ولوله 
 چون نگیری سلسله داوودوار؟پیش توست آویخته آن سلسله 
 گر به تاریکی همی چشمت ندیدحجت اینک داشت پیشت مشعله