ناصر خسرو (قصاید)/دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم)
'


 دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدمزایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم 
 تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دلعیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم 
 گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگانگاهی ز حرص مال پس کیمیا شدم 
 نه باک داشتم که همی عمر شد به بادنه شرم داشتم که ضمیری خطا شدم 
 وقت خزان به بار رزان شد دلم خرابوقت بهار شاد به آب و گیا شدم 
 وین آسیا دوان و درو من نشسته پستایدون سپید سار در این آسیا شدم 
 پنداشتم که دهر چراگاه من شده‌استتا خود ستوروار مر او را چرا شدم 
 گر جور کرد، باز دگر باره سوی اومیخواره‌وار از پس هیهایها شدم 
 یک چندگاه داشت مرا زیر بند خویشگه خوب‌حال و باز گهی بی‌نوا شدم 
 وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشتیک چند با ثنا به در پادشا شدم 
 گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهرچون بنگریستم ز عنا در بلا شدم 
 صد بندگی شاه ببایست کردنماز بهر یک امید کزو می‌روا شدم 
 جز درد و رنج چیز نیامد به‌حاصلمزان کس که سوی او به امید شفا شدم 
 وز مال شاه و میر چو نومید شد دلمزی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم 
 گفتم که راه دین بنمایند مر مرازیرا که ز اهل دنیا دل پرجفا شدم 
 گفتند «شاد باش که رستی زجور دهرتا شاد گشت جانم و اندر دعا شدم 
 گفتم چو نامشان علما بود و حال خوبکز دست جهل و فقر چو ایشان رها شدم 
 تا چون به قال و قیل و مقالات مختلفاز عمر چند سال میان‌شان فنا شدم 
 گفتم، چو رشوه بود و ریا مال و زهدشان،«ای کردگار باز به چه مبتلا شدم؟» 
 از شاه زی فقیه چنان بود رفتنمکز بیم مور در دهن اژدها شدم 
 مکر است بی‌شمار و دها مر زمانه رامن زو چنین رمیده به مکر و دها شدم 
 چون غدر کرد حیله نماندم جز انک ازوفریادخواه سوی نبی مصطفی شدم 
 فریاد یافتم ز جفا و دهای دیوچون در حریم قصر امام اللوا شدم 
 دانی که چون شدم چو ز دیوان گریختم ؟ناگاه با فریشتگان آشنا شدم 
 بر جان من چو نور امام‌الزمان بتافتلیل السرار بودم شمس الضحی شدم 
 «نام بزرگ» امام زمان است، از این قبلمن از زمین چو زهره بدو بر سما شدم 
 دنیا به قهر حاجت من می روا کنداز بهر آنکه حاجت دینی روا شدم 
 فرعون روزگار زمن کینه‌جوی گشتچون من به علم در کف موسی عصا شدم 
 اعدای اولیای خدایم عدو شدندچون اولیاء او را من ز اولیا شدم 
 ای امتی ز جهل عدوی رسول خویشحیران من از جهالت و شومی‌ی شما شدم 
 گر گفتم از رسول علی خلق را وصی‌استسوی شما سزای مساوی چرا شدم؟ 
 ور گفتم اهل مدح و ثنا آل مصطفاستچون زی شما سزای جفا و هجا شدم؟ 
 عیبم همی کنند بدانچه‌م بدوست فخرفخرم بدانکه شیعت اهل عبا شدم 
 از بهر دین زخانه براندند مر مراتا با رسول حق به هجرت سوا شدم 
 معروف و ناپدید سها بود بر فلکمن بر زمین کنون به مثال سها شدم 
 شکر آن خدای را که به یمگان زفضل اوبرجان و مال شیعت فرمان‌روا شدم 
 تا میر ممنان جهان مرحبام گفتنزدیک ممنان ز در مرحبا شدم 
 نه پیش جز خدای جهان ایستاده‌امزان پس، نه هیچ نیز کسی را دو تا شدم 
 احرار روزگار رضاجوی من شدندچون من گزیده‌ی علی مرتضی شدم 
 احمد لوای خویش علی را سپرده بودمن زیر این بزرگ و مبارک لوا شدم