ناصر خسرو (قصاید)/دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهی)
'


 دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهیاگرت آرزوست امر و نهی و گاه و شهی 
 هنرت باید از آغاز، اگر نه بی‌هنریمحال باشد جستن بهی و پیش گهی 
 کجاست جای هنر جز به زیر تیغ و قلم؟بدین دو بر شود از چه به گاه شاه و رهی 
 قلم دلیل صلاح است و تیغ رهبر جنگتو زین دو ای هنری مرد بر کدام رهی؟ 
 قلم نشانه‌ی عقل است و تیغ مایه‌ی جوریکی چو حنظل تلخ و یکی چو شهد شهی 
 به تیغ یک تن بهتر نیاید از سپهیوگر چه جلدی تو یک تنی نه یک سپهی 
 به تیغ بهتری تو به بتری‌ی دگری استنگر به حال بدی‌ی دیگری مجوی بهی 
 بهی به نوک قلم جوی اگر همی خواهیکه زان بهی دگری را نیاوری تبهی 
 ازان تهی‌تر دستی مدان که پر نشودمگر بدانکه کند دست یار خویش تهی 
 خره به یار دهد خور، تو چون که بستانیزیار خویش خورش گر نه کمتر از خرهی؟ 
 قلم بگیر و فزونی مجوی و غبن مکشاگر به حکمت و علم اندر اهل پایگهی 
 مکن بجای بدان نیک ازانکه ظلم بودچو نیک را به غلط جز به جای او بنهی 
 عدیل عدلی اگر با کریم با کرمیرفیق حقی اگر با سفیه با سفهی 
 چو سیم و زر و سرب و آهن است و مس مردمز ترک و هندو و شهری و ره گذار و دهی 
 قلم بگیر که سنگ زر است نوک قلمبدو پدید شودمان که تو کهین گرهی 
 قلم جدا کند، ای شاه، کهتر از مهتربه کوتهی و درازی مدان کهی و مهی 
 به پیش شیری صد خر همی ندارد پایدو من سرب بخورد ده ستیر سیم گهی 
 اگر به تن چو کهی قیمتت بسی نبودچو از خرد به سوی عاقلان سبک چو کهی 
 وگر به لب شکری بی‌مزه است شکر توچو بی‌مزه است سخنهات همچو آب چهی 
 ز جهل بتر زی اهل علم نیست بدیزهر بدی بجهی چون ز جهل خود بجهی 
 ره در حکما گیر و زین عدو بگریزکه جز به عون حکیمان از این عدو نرهی 
 ز عاقلان بگریزی از آنکه گویندتدریغت این قد و این قامتی بدین شکهی 
 طبیب توست حکیم و تو با حکیم طبیبهمیشه خنجرت آهیخته و کمان به زهی 
 توی سزای نکوهش،نکوهشم چه کنی؟ندید هرگز کاری کسی بدین سیهی 
 مرا به گاه و به تخت تو هیچ حاجت نیستبه دل چه کینه گرفتی ز من به بی‌گنهی؟ 
 ز گردن و سر من گاه و تخت خویش مسازچه کرده‌ام من اگر تو سزای تخت و گهی؟ 
 فره نجویم بر کس به عدل خرسندمچرا کشم، چو نجویم همی فره، فرهی؟ 
 اگر تو چند به مال و به ملک ده چو منیبه مال سوی تو ناید ز من کمال بهی 
 اگر بسنجد با من تو را ترازوی عقلبرون شوی به گواهی‌ی خرد ز مشتبهی 
 به روی خوب و به جسم قوی چه فخر کنی؟که نه تو کردی بالای خود چو سرو سهی 
 اگر گره بگشایی ز قول مرد حکیممهی سوی حکما گرچه روی پر گرهی 
 مگرد گرد در من، نه من به گرد درتکه من ز تو ستهم همچو تو ز من ستهی 
 هنوز پاری پیرار رفتی از پیشمچرا همی طلبی مر مرا بدین پگهی