ناصر خسرو (قصاید)/در دلم تا به سحرگاه شب دوشین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(در دلم تا به سحرگاه شب دوشین)
'


 در دلم تا به سحرگاه شب دوشینهیچ نارامید این خاطر روشن بین 
 گفت: بنگر که چرا می‌نگرد گردونبه دو صد چشم در این تیره زمین چندین 
 خاک را قرصه‌ی خورشید همی درزدروز تا شام به زر آب زده ژوپین 
 وز گه شام بپوشد به سیه چادرتا به هنگام سحر روی خود این مسکین 
 روز رخشان سپس تیره شبان، گوئیآفرین است روان بر اثر نفرین 
 خاک را شوی همین دوست که می‌زایدشور و تلخ و خوب و زشت و ترش و شیرین 
 گم ازین شد ره مانی که زیک گوهربه یکی صانع ناید شکر و رخپین 
 از دو شو نه زین بجه بچه برون نایداین جنین ناید، پورا، و نه آن جنین 
 میوه زین است یکی تلخ و دگر شیرینخلق از این است یکی شاد و دگر غمگین 
 طین اگر شوی نباشدش به روز و شبکی پدید اید زیتون و نه تین از طین 
 نه چو کافور شود کوه به بهمن ماهنه شود دشت چو زنگار به فروردین 
 کس ندیده است چنین طرفه زناشوئینه زنی هرگز زاده است بدین آئین 
 وین خردمند و سخن گوی بهشتی جاناز چه مانده است چنین بسته در این سجین؟ 
 زن جان است تن تیره‌ت، با زندانچند خسپی؟ بنگر نیک و نکو بنشین 
 عمر خود خواب جهان است، چرا خسپی؟بر سر خواب جهان خواب دگر مگزین 
 بی‌گمان گردی اگر نیک بیندیشیکه بدل خفته است این خلق همه همگین 
 گر کسی غسلین خورده است به مستی درتو که هشیاری بر خیره مخور غسلین 
 بلبل و هدهد و مرغند، بلی، لیکنگل همی جوید یکی و یکی سرگین 
 طبع تشرین به چه ماند به مه نیسان؟گرچه در سال بود نیسان با تشرین 
 از نبشته است نه ز اواز و نه از معنیسوی هشیار دلان سیرین چو نسرین 
 تا سحرگه ز بس اندیشه نجست از منسر من جز که سر زانوی من بالین 
 ای برادر، به چنین راه درون مرکبفکرتت باید و از عقل بدو بر زین 
 جز بر این مرکب و زین، زین چه زشت و ژرفجان دانا نشود بر فلک پروین 
 دهر تنین خورنده است بر این مرکببایدت جست به صد حیلت از این تنین 
 ای پسر، جان و تنت هر دو زناشوی‌اندشوی جان است و زنش تنت و خرد کابین 
 زین زن و شوی بدین کابین، فرزندیچه همی باید، دانی، که بزاید؟ دین 
 گر بترسی ز بلا بر تن خویش و جانهر دو را باید کردنت ز دین پرچین 
 کیمیای زر دین است بدو زر شوکیمیا نیست چنین نیز به قسطنطین 
 نرهد ز آتش نه سیم و نه مس جز زربرهی زاتش دوزخ چو شدی زرین 
 تن بیچاره‌ت از این شوی همی یابداین همه زینت و آرایش و این تحسین 
 جفت جان حورالعین هم اندر جانزانش برطاعت وعده است به حورالعین 
 آنک ازو خاک سیه حورالعین گشته استحور ازو یابد در خلد برین تزیین 
 جان تو گوهر علم است چنینش ایزددر تو می از قبل علم کند تسکین 
 مر تو را دین محمد چو دبستان استدین کند جان تو را زنده و علم آگین 
 طلب علمت فرمود رسول حقگر سفر باید کردن به مثل تا چین 
 سوی چین دین من راه بیاموزممر تو را گر نکنی روی چنین پرچین 
 آل یاسین مر چین را دومین چین استتو به چین دومین شو نه بدان پیشین 
 چین تو ظاهر و ماچین به مثل باطنتو به چین بودی و مانده‌است تو را ماچین 
 جانت خاک است و خرد تخم گل و لالهخاک را تخم گل و لاله کند رنگین 
 چون نمودم که تن و جانت زن و شوی‌اندعمل و علم پدید آمده زان و زین 
 گر همی آرزو آیدت عروسی نودین عروست بس و دل خانه و علم آئین 
 راه ظاهر، پسرا، راه ستوران استناصبی از من ازین است جگر پر کین 
 ز آل یاسین خبرش نی و به تقلیدشبر سر سوره همی خواند یا و سین 
 هان و هینش کنم از حکمت ازیرا خرباز گردد ز ره کژ به هان و هین 
 آب دریا را خورشید بجوشاندتا برآردش سوی چرخ و شود نوشین 
 پند میتین و، دل نادان چون سنگ استبر دل سنگین از پند سزد میتین 
 جز که بر سخته نگویم سخنی، زیراسخن حکمت زر است و خرد شاهین 
 جز به تلقین نرهد بی‌خرد از تقلیدکه چراغ است به تقلید درون تلقین 
 هر که را آتش تقلید بجوشاندمرد داناش به تاویل دهد تسکین 
 ای پسر، گفت در این شعر تو را حجتآنچه دل گفت مر او را به شب دوشین