ناصر خسرو (قصاید)/داری سخنی خوب گوش یا نه؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(داری سخنی خوب گوش یا نه؟)
'


 داری سخنی خوب گوش یا نه؟کامروز نه هشیاری از شبانه 
 حکمت نتوانی شنود ازیرافتنه‌ی غزل نغزی و ترانه 
 شد پرده میان تو و ان حکمتآن پرده که بستند بر چغانه 
 مردم نشده‌ستی چو می‌ندانیجز خفتن و خور چون ستور لانه 
 این خانه چگونه بکرد و، که نهاداین گوی سیاه اندر این میانه؟ 
 بنگر که چرا کرد صنع صانعاز دام چه غافل شوی به دانه؟ 
 بندیش که نابوده بوده گرددتا پیش نباشد یکی بهانه 
 این نفس خوشی جوی را نبینیدرمانده بدین بند و شادمانه؟ 
 ای رس بجز از بهر تو نگردداین خانه‌ی رنگین بر رسانه 
 دیوار بلند است تا نبیندکانجاش چه ماند از برون خانه 
 چون خانه‌ی بیگانه‌ش آشنا شدخو کرد در این بند و زاولانه 
 آن است گمانش کنون که این استاو را وطن و جای جاودانه 
 بل دهر درختی است و نفس مرغیوین کالبد او را چو آشیانه 
 ای کرده خرد بر دهان جانتاز آهن حکمت یکی دهانه 
 دانی که نیاوردت آنکه آوردخیره به گزاف اندر این خزانه 
 بل تا بنماید تو را بر این لوحآیات و علامات بی‌کرانه 
 کردند تو را دور از این میانتگه چشم و گهی حلق و گه مثانه 
 گوئی که جوانم، به باغ‌ها دربسیار شود خشک و، تر جوانه 
 چون دید خردمند روی کاریخیره نکند گربه را به شانه 
 بیدار و هشیوار مرد ننهددل بر وطن و خانه‌ی کسانه 
 بشنو سخن این کبود گنبدفتنه چه شوی خیره بر فسانه؟ 
 بر هرچه برون زین نشان دهندتبکمانه ازین یابی و کمانه 
 شخص تو یکی دفتر است روشنبنوشته برو سیرت زمانه 
 این عالم سنگ است و آن دگر زرعقل است ترازوی راستانه 
 چون راست بود سنگ با ترازوجز راست نگوید سخن زبانه 
 آن کس که زبانش به ما رسانیدپیغام جهان داور یگانه 
 او بود زبانه‌ی ترازوی عقلگشته به همه راستی نشانه 
 بر عالم دین عالی آسمان شدبر خانه‌ی حق محکم آستانه 
 در خانه‌ی دین چونکه می‌نیایی؟استاده چه ماندی بر آستانه؟ 
 هاروت همانا که بست راهتزی خانه بدان بند جاودانه 
 در خانه شدم بی‌تو من ازیراهاروت تو را هست و مر مرا نه 
 زین است بر او قال و قیل قولتوز خمر خم است پر و چمانه 
 زین به نبود مذهبی که گیریاز بیم عنانیش و تازیانه 
 گوئی که حلال است پخته مسکربا سنبل و با بیخ رازیانه 
 ای ساخته مکر و کتاب حیلتکاین گفت فلانی ز بو فلانه 
 بر شوم تن خویش سخت کردیاز جهل در هاویه به فانه 
 آن کس که تو را داد صدر آتشخود رفت بدان جای چاکرانه