ناصر خسرو (قصاید)/خوب یکی نکته یادم است زاستاد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(خوب یکی نکته یادم است زاستاد)
'


 خوب یکی نکته یادم است زاستادگفت «نگشت آفریده چیز به از داد» 
 جان تو با این چهار دشمن بدخونگرفت آرام جز به داد و به استاد 
 جانت نمانده‌است جز به داد در این بندداد خداوند را مدار به بیداد 
 بند نهادند بر تو تا بکشی رنجتا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟ 
 نیزه‌ی کژ در میان کالبد تنگجز ز پی راستی نماند و نیفتاد 
 پند همی نشنوی و بند نبینیدلت پر آتش که کرد و ست پر از باد؟ 
 پند که دادت؟ همان که بند نهادتبند که بنهاد؟ پند نیز هم او داد 
 بسته شنودی که جز به وقت گشادشجان و روان عدو ازو نشود شاد؟ 
 کار خدایی چنانکه بسته‌ی بند استبسته بود گفته‌هاش ز اصل و ز بنیاد 
 بند خداوند را گشاد حرام استکشتن قاتل بر این سخنت نشان باد 
 بد کرد آنکو گشاد بسته‌ی فعلشبد کرد آن کس که بند گفته‌ش بگشاد 
 جز که به دستوری خدای و رسولشدانا بند خدای را مگشایاد 
 چون نتواند گشاد بسته‌ی یزداندست ضمیرت، چرا نپرسی از استاد؟ 
 امت را کی بود محل نبوت؟جز که ز مردم هگرز مردم کی‌زاد؟ 
 جمله مقرند این خران که خداونداز پس احمد پیمبری نفرستاد 
 وانگه اگر تو به بوحنیفه نگرویبر فلک مه برند لعنت و فریاد 
 دست نگیرد ز بوحنیفه رسولتطرفه‌تر است این سخن ز طرفه‌ی بغداد 
 سوی خدای جهان یکی است پیمبروینها بگرفته‌اند بیش ز هفتاد 
 مادرشان زاده برضلال و جهالتمادر هرگز چنین نزاد و مزایاد 
 رسته ز دلشان خلاف آل محمدهمچو درخت ز قوم رسته ز پولاد 
 پند مدهشان که پند ضایع گرددخار نپوشد کسی به زیر خزولاد 
 بیرون کنشان ز خاندان پیمبرنیست سزاوار جغد خانه‌ی آباد 
 بر سر آتش نهادت ای تبع دیوآنکه بر این راه کژت از بنه بنهاد 
 جز که علی را پس از رسول که را بودآنکه خلافت بدو رسید ز بنیاد 
 همچو یکی یار زی رسول که را بودآنکه برادرش بود و بن عم و داماد؟ 
 یاد ازیرا کنم مر آل نبی راتا به قیامت کند خدای مرا یاد 
 شعر دریغ آیدم ز دشمن ایشاننیست سزاوار گاو نرگس و شمشاد 
 سود نداردت این نفاق، چه داریبر لب باد دی و به دل تف مرداد؟ 
 دوستی دشمنان دینت زبان داشتبام برین کژ شود به کژی بنلاد 
 نیز نبینم روا اگر بنکوهمتبر مگسی نیست خوب ضربت فرهاد 
 رو سپس جاهلی که در خور اوئیمطرب شاید نشسته بر در نباذ