ناصر خسرو (قصاید)/خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را)
'


 خواهی که نیاری به سوی خویش زیان رااز گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را 
 گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیزتا سود به یک سو نهی از بهر زیان را 
 گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟مر گاو و خر و اشتر و دیگر حیوان را 
 مردم که سخن گوید زان است که داردعقلی که پدید آرد برهان و بیان را 
 پس بچه‌ی عقل آمد گفتار و نزیبدکه بچه‌ی عقل تو زیان دارد جان را 
 جان و خرد از امر خدایند و نهانندپیدا نتوان کرد مر این جفت نهان را 
 تن جفت نهان است و به فرمانت روان استتاثیر چنین باشد فرمان روان را 
 فرمان روان جان و روان زی تو فرستادتا پروریش ای بخرد جان و روان را 
 گر قابل فرمانی دانا شوی ورنیکردی به جهنم بدل از جهل جنان را 
 زنهار به توفیق بهانه نکنی زانکمعذور ندارند بدین خرد و کلان را 
 بشناس که توفیق تو این پنج حواس استهر پنج عطا ز ایزد مر پیر و جوان را 
 سمع و بصر و ذوق و شم و حس که بدو یافتجوینده ز نایافتن خیر امان را 
 دیدن ز ره چشم و شنیدن ز ره گوشبوی از ره بینی چو مزه کام و زبان را 
 پنجم ز ره دست پساوش که بدانینرمی ز درشتی چو زخز خار خلان را 
 محسوس بود هرچه در این پنج حس آیدمحسوس مر این را دان معقول جز آن را 
 این پنج در علم ازان بر تو گشادندتا باز شناسی هنر و عیب جهان را 
 اجسام ز اجرام و لطافت ز کافتتدویر زمین را و تداویر زمان را 
 ارکان و موالید بدو هستی دارندتا نیر درو مشمر در وی حدثان را 
 این را که همی بینی از گرمی و سردیاز تری و خشکی و ضعیفی و توان را 
 گرمای حزیران را مر سردی دی رامر ابر بهاری را مر باد خزان را 
 وین از پی آن نیست که تا نیست شود طبعوین نیست عرض طالع علم سرطان را 
 قصد دبران نیست سوی نیستی اویاری گر او دان به حقیقت دبران را 
 ترتیب عناصر نشناسی نشناسیاندازه‌ی هرچیز مکین را و مکان را 
 مر آتش سوزان را مر باد سبک رامر آب روان را و مر این خاک گران را 
 وز علم و عمل هرچه تو را مشکل گرددشاید که بیاموزی، ای خواجه، مر آن را