ناصر خسرو (قصاید)/خرد چون به جان و تنم بنگریست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(خرد چون به جان و تنم بنگریست)
'


 خرد چون به جان و تنم بنگریستاز این هر دو بیچاره بر جان گریست 
 مرا گفت کاینجا غریب است جانتبدو کن عنایت که تنت ایدری است 
 عنایت نمودن به کار غریبسر فضل و اصل نکو محضری است 
 گر آرایش بت ز بتگر بودتنت را میارای کاین بتگری است 
 نکوتر نگر تا کجا می‌رویکه گمره شد آنک او نکو ننگریست 
 اگر دیو را با پری دیده‌ای،و گر نی، تنت دیو و جانت پری است 
 پریت ای برادر برهنه چراستاگر دیوت اندر خز و ششتری است؟ 
 چو تنت از عرض جامه دارد بدانکه مر جانت را جامه‌ی جوهری است 
 به صابون دین شوی مر جانت رابیاموز کاین بس نکو گازری است 
 ز دانش یکی جامه کن جانت راکه بی‌دانشی مایه‌ی کافری است 
 سر علمها علم دین است کانمثل میوه‌ی باغ پیغمبری است 
 به دین از خری دور باش و بدانکه بی‌دینی، ای پور، بی شک خری است 
 مگر جهل درداست و دانش دواستکه دانا چنین از جهالت بری است 
 به داروی علمی درون علم دینز بس منفعت شکر عسکری است 
 سخن به ز شکر کزو مرد راز درد فرومایگی بهتری است 
 سخن در ره دین خردمند راسوی سعد رهبرتر از مشتری است 
 گلی جز سخن دید هرگز کسیکه بی‌آب و بی نم همیشه طری است؟ 
 بیاموز گفتار و کردار خوبکه‌ت این هر دو بنیاد نیک‌اختری است 
 مراد خدای از جهان مردم استدگر هرچه بینی همه بر سری است 
 نبینی که بر آسمان و زمینمر او را خداوندی و مهتری است 
 خداوند تمییز و عقل شریفخداوند تدبیر و قول آوری است 
 متاب، ای پسر، سر ز فرمان آنکازوت این بزرگی و این سروری است 
 به طاعت بکن شکر و احسان اوکه این داد نزد خرد عمری است 
 بجز شکر نعمت نگیرد که شکرعقاب است و نعمت چو کبگ دری است 
 مکن شکر جز فضل آن را که اوبه فردوس شکر تو را مشتری است 
 جهان جای الفنج ملک بقاستبقایی و ملکی که نااسپری است 
 گر از بهر ملک آفریدت خدایچرا مر تو را میل زی چاکری است 
 طلب کن بقا را که کون و فسادهمه زیر این گنبد چنبری است 
 جهان را چو نادان نکوهش مکنکه بر تو مر او را حق مادری است 
 به فعل اندرو بنگر و شکر کنمر آن را که صنعش بدین مکبری است 
 چه چیز است از این چرخ گردان برون؟درین عاقلان را بسی داوری است 
 جهانی فراخ است و خوش کاین جهاندرو کمتر از حلقه‌ی انگشتری است 
 مر آن راست فردا نعیم اندروکه امروز بر طاعتش صابری است 
 نباشد کسی تشنه و گرسنهدرو، کاین سخن در خور ظاهری است 
 چو تشنه نباشد کس آنجا پس آنچه جای شراب هنی و مری است؟ 
 حذر کن ز عام و ز گفتار خامگرت میل زی مذهب حیدری است 
 تو را جان در این گنبد آبگونیکی کار کن رفتنی لشکری است 
 بیلفنج ملک سکندر کنونکه جانت در این سد اسکندری است 
 سخن‌های حجت به حجت شنوکه قولش نه بیهوده و سرسری است