ناصر خسرو (قصاید)/جوانی شد، او را فراموش کن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(جوانی شد، او را فراموش کن)
'


 جوانی شد، او را فراموش کنسر ناتوانی در آگوش کن 
 تو را چند گه تن وشی پوش بودکنون چند گه جان‌وشی پوش کن 
 اگر دیبه‌ی جان همی بایدتخرد تار و پود سخن هوش کن 
 ز نادیدنی چشمها کور سازز بیهوده‌ها گوش مدهوش کن 
 به دل باش بیدار و خفته به چشمبشو خویشتن ضد خرگوش کن 
 ز گفتار خیر و به دیدار حقزبان عسکر و چشمها شوش کن 
 ز چهرت بخوان آنچه یزدان نبشتنبشت شیاطین فراموش کن 
 ز حکمت خورش جوی مرجانت رادلت معده ساز و دهن گوش کن 
 ز دین حکمت آموز و بقراط رابه اندک سخن گنگ و خاموش کن 
 خلالوش جویان دین بی‌هش‌اندتو بی‌هوش را در خلالوش کن 
 اگر نوش تو زهر کرد این فلکبه دانش تو زهر فلک نوش کن 
 وگر دوشت از تو به غفلت بجستبکوش و ز امشب یکی دوش کن