ناصر خسرو (قصاید)/جهانا چون دگر شد حال و سانت؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(جهانا چون دگر شد حال و سانت؟)
'


 جهانا چون دگر شد حال و سانت؟دگر گشتی چو دیگر شد زمانت! 
 زمانت نیست چیزی جز که حالتچرا حالت شده است از دشمنانت؟ 
 چو رخسار شمن پرگرد و زردستهمان چون بت ستانی بوستانت 
 عروسی پرنگار و نقش بودیرخ از گلنار و از لاله دهانت 
 پر از چین زلف و، رخ پر نور گفتینشینندی مشاطه چینیانت 
 به چشمت کرد بدچشمی، هماناز چشم بد دگر شد حال و سانت 
 نشاند از حله‌ها بی‌بهر مهرتبشست از نقش‌ها باد خزانت 
 ز رومت کاروان آورد نوروزز فنصور آرد اکنون مهرگانت 
 ازین بر سودی و زان بر زیانیبرابر گشت سودت یا زیانت 
 ردای پرنیان گر می بدریچرا منسوخ کردی پرنیانت؟ 
 چو آتش خانه گر پرنور شد بازکجا شد زندت و آن زند خوانت؟ 
 هزیمت شد همانا خیل بلبلز بیم زنگیان بی زبانت 
 مرا از خواب نوشین دوش بجهاندسحرگاهان یکی زین زنگیانت 
 اگر هیچم سوی تو حرمتی هستیکی خاموش کن او را، به جانت 
 اگر مهمان توست این ناخوش آوازمرا فریادرس زین میهمانت 
 چه گویمت، ای رسول هجر؟ گویم«فغان ما را از این ناخوش فغانت 
 مرا از خان و مان بانگ تو افگندکه ویران باد یکسر خان و مانت 
 سیه کرد و گران روز غریبانسیاهی‌ی روی و آواز گرانت 
 به رفتن همچو بندی لنگ ازانیکه بند ایزدی بسته است رانت 
 نشان مدبریت این بس که هرگزچو عباسی نشوئی طیلسانت 
 نجوئی جز فساد و شر، ازیراهمیشه گرگ باشد میزبانت 
 ز من بگسل به فضل این آشنائینه بر من پاسبان کرد آسمانت 
 به تو در خیر و شری نیست بستهولیکن فال دارند این و آنت» 
 به بانگ بی گنه زاغ، ای برادر،مگردان رنجه این خیره روانت 
 که بر تو دم شمرده است و ببستهخدای کردگار غیب دانت 
 چو دادی باز دمهای شمردهندارد سود ازان پس آب و نانت 
 همه وام جهان بوده است بر توتن و اسباب و عمر و سو زیانت 
 گر او را وامها می باز خواهندچرا چون زعفران گشت ارغوانت؟ 
 تو را اندر جهان رستنی خوانداز ارکان کردگار کامرانت 
 زمانی اندرو می خاک خوردینبود آگه کس از نام و نشانت 
 گهی بدرود خوشه‌ت ورزگاریگهی بشکست شاخی باغبانت 
 وزانجا در جهان مردمت خواندز راه مام و باب مهربانت 
 به دل داد از شکوفه و برگ و میوهعم و خال و تبار و دودمانت 
 درخت دینی و شاید که اکنونگهر بارد زبان در فشانت 
 وزان پس که‌ت کدیور پاسبان بودرسول مصطفی شد پاسبانت 
 اگر سوی تو بودی اختیارتنگشتی هرگز این اندر گمانت 
 کنون سوی تو کردند اختیارتاز آن سو کش که می‌خواهی عنانت 
 یکی فرخنده گل گشتی که اکنونهمی فردوس شاید گلستانت 
 یکی میشی که اکنون می نشایدمگر موسی پیغمبر شبانت 
 جهان رستنی گر نیک بودتبه آمد زان، جهان مردمانت 
 در این فانی اگر نیکی گزینیاز این فانی به آید جاودانت 
 اگر بر آسمان می‌رفت خواهیاز ایمان کن وز احسان نردبانت