ناصر خسرو (قصاید)/جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند
ظاهر
| جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند | که فلک باز شکار است و همه خلق شکارند | |||||
| نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارش | کز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند | |||||
| برزگاران جهانند و همه روز و همه شب | بجز از معصیت و جور نه ورزند و نه کارند | |||||
| چون درختان ببارند به دیدار ولیکن | چون به کردار رسد یکسره بیدند و چنارند | |||||
| غدر و مکر است بسی بر سر این خلق فلک را | که بجز اهل خرد طاقت آن مکر ندارند | |||||
| ای خردمند گمان بر که جهان خوب درختی است | که برو اهل خرد خوش مزه و بوی ثمارند | |||||
| بل کشاورز خدای است و درو کشت حکیمان | واندرو این جهلاشان به مثل چون خس و خارند | |||||
| جز که آزار و خیانت نشناسند ازیرا | به بدیی فعل چو موشان و چو ماران قفارند | |||||
| گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالت | از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند | |||||
| مثل است این که چو موشان همه بیکار بمانند | دنهشان گیرد و آیند و سر گربه بخارند | |||||
| دیوشان سوی بیابان بنموده است طریقی | زین سبب را به سوی شهر همی رفت نیارند | |||||
| ببریدند ز پیغمبر و از آل و تبارش | زانکه مر دیو لعین را همه آلند و تبارند | |||||
| بر ره دین به مثل میل نبینند و مناره | وز پس دنیا ذره به هوا در بشمارند | |||||
| ای برادر بهحذرباش زغرقه بهمیانشان | زانکه این قوم یکی بحر بیآرام و قرارند | |||||
| سوی آل نبی آی از سپه دیو که ایشان | ممنان را زجفای سپه دیو حصارند | |||||
| سزد از پشت به خر سوی غضنفر بنشیند | مرد هشیار چو دانست که خصمانش حمارند | |||||
| باد و ابرند ولیکن حکما و عقلا را | بجز از عدل نیارند و بجز علم نبارند | |||||
| انبیااند بدان گاه که پیران و کهولند | حکمااند از آن وقت که اطفال و صغارند | |||||
| چون ره قبله شود گم به حکم قبلهی خلقند | چون شب فتنه شود تیره پر از نور نهارند | |||||
| به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوش | از خداوند سوی خلق جهان جمله مشارند | |||||