ناصر خسرو (قصاید)/جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارند)
'


 جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارندکه فلک باز شکار است و همه خلق شکارند 
 نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز کارشکز حریصی و جهالت همه در خواب و خمارند 
 برزگاران جهانند و همه روز و همه شببجز از معصیت و جور نه ورزند و نه کارند 
 چون درختان ببارند به دیدار ولیکنچون به کردار رسد یکسره بیدند و چنارند 
 غدر و مکر است بسی بر سر این خلق فلک راکه بجز اهل خرد طاقت آن مکر ندارند 
 ای خردمند گمان بر که جهان خوب درختی استکه برو اهل خرد خوش مزه و بوی ثمارند 
 بل کشاورز خدای است و درو کشت حکیمانواندرو این جهلاشان به مثل چون خس و خارند 
 جز که آزار و خیانت نشناسند ازیرابه بدی‌ی فعل چو موشان و چو ماران قفارند 
 گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالتاز تن خویش و سر این حکما گرد برآرند 
 مثل است این که چو موشان همه بیکار بماننددنه‌شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند 
 دیوشان سوی بیابان بنموده است طریقیزین سبب را به سوی شهر همی رفت نیارند 
 ببریدند ز پیغمبر و از آل و تبارشزانکه مر دیو لعین را همه آلند و تبارند 
 بر ره دین به مثل میل نبینند و منارهوز پس دنیا ذره به هوا در بشمارند 
 ای برادر به‌حذرباش زغرقه به‌میان‌شانزانکه این قوم یکی بحر بی‌آرام و قرارند 
 سوی آل نبی آی از سپه دیو که ایشانممنان را زجفای سپه دیو حصارند 
 سزد از پشت به خر سوی غضنفر بنشیندمرد هشیار چو دانست که خصمانش حمارند 
 باد و ابرند ولیکن حکما و عقلا رابجز از عدل نیارند و بجز علم نبارند 
 انبیااند بدان گاه که پیران و کهولندحکمااند از آن وقت که اطفال و صغارند 
 چون ره قبله شود گم به حکم قبله‌ی خلقندچون شب فتنه شود تیره پر از نور نهارند 
 به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوشاز خداوند سوی خلق جهان جمله مشارند