ناصر خسرو (قصاید)/جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست
ظاهر
| جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست | زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست | |||||
| بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد | این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست | |||||
| مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش | نزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست | |||||
| نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک | بر ستارهی سعدو نحس اندر فلک مسمار نیست | |||||
| نیست هشیار این فلک، رنجه بدین گشتم ازو | رنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست | |||||
| نیک و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خرد | کز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست | |||||
| مشک با نادان مبوی و خمر نادانان مخور | کاندر این عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست | |||||
| مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجوی | مردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست | |||||
| این جهان راه است و ما راهی و مرکب خوی ماست | رنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست | |||||
| این جهان را سفلهدان، بسیار او اندک شمر | گرچه بسیار است دادهی سفله آن بسیار نیست | |||||
| هر چه داد امروز فردا باز خواهد بیگمان | گر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست | |||||
| از درخت باردارش باز نشناسی ز دور | چون فراز آئی بدو در زیر برگش بار نیست | |||||
| آنکه طرار است زر و سیم برد و، این جهان | عمر برد و، پس چنین جای دگر طرار نیست | |||||
| عمر تو زر است سرخ و مشک او خاک است خشک | زر به نرخ خاک دادن کار زیرک سار نیست | |||||
| مار خفتهاست این جهان زو بگذر و با او مشو | تا نیازارد تو را این مار چون بیدار نیست | |||||
| آنچه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و پود | و آنچه نادان گوید آن را هیچ پود و تار نیست | |||||
| دام داران را بدان و دور باش از دامشان | صید نادانان شدن سوی خرد جز عار نیست | |||||
| زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کن | زانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست | |||||
| گاه گوید زین بباید خورد کاین پاک است و خوش | گاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست | |||||
| ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سر | گوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست | |||||
| حیلت و مکر است فقه و علم او و، سوی او | نیست دانا هر که او محتال یا مکار نیست | |||||
| گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هست | ورش دیو دهر خوانی جای استغفار نیست | |||||
| علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خر است | سوی دانا این چنین بیهودهها را بار نیست | |||||
| چون نجوئی کهت خدا از بهر چه موجود کرد | گر مرو را با تو شغلی کردنی ناچار نیست؟ | |||||
| آنچه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟ | خوب کرده زشت کردن کار معنیدار نیست | |||||
| نیکی از تو چون پذیرد چون نخواهد بد ز تو؟ | کز بد و نیک تو او را رنج نی و بار نیست | |||||
| بیم زخم و دار چون از جملهی حیوان تو راست؟ | چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟ | |||||
| چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان؟ | این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست | |||||
| گر همی گوید که یک بد را بدی یکی دهم | باز چون گوید که هرگز بد کنش رستار نیست؟ | |||||
| چون نجوئی حکمت اندر گزدمان و مار صعب | وین درختانی که بار و برگشان جز خار نیست؟ | |||||
| گرچه اندک، بیگمان حکمت بود صنع حکیم، | لیکن آن بیندش کو را پیش دل دیوار نیست | |||||
| خشمگیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب | خشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست | |||||
| راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دل | جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست | |||||
| همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلق | هیچکس انباز و یار احمد مختار نیست | |||||
| همچنان در قهر جباران به تیغ ذوالفقار | هیچکس انباز و یار حیدر کرار نیست | |||||
| اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقار | نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست | |||||
| همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست | تیز تیغی جز که تیغ میر حیدر نار نیست | |||||
| احمد مختار شمس و حیدر کرار نور | آن بی این موجود نی و این بی آن انوار نیست | |||||
| هر که نور آفتاب دین جدا گشته است ازو | روزهای او همیشه جز شبان تار نیست | |||||
| چشم سر بیآفتاب آسمان بیکار گشت | چشم دل بیآفتاب دین چرا بی کار نیست؟ | |||||
| بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهاد | جز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست | |||||
| وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم | جز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست | |||||
| بحر لل بیخطر با طبع او، از بهر آنک | چون بنان او به قیمت لل شهوار نیست | |||||
| ای خداوند حسام دشمن او بار از جهان | جز زبان حجت تو ابر گوهر بار نیست | |||||
| عروةالوثقی حقیقت عهد فرزندان توست | شیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست | |||||
| من رهی را جز زبانی همچو تیغ تیز تو | با عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست | |||||
| زخم من بر جان خود پیش تو آرد روز حشر | هرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست | |||||
| سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیست | جز به انکار توام معروف را انکار نیست | |||||
| ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیر | زین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست | |||||
| نیست مردم ناصبی نزدیک من لا بل خر است | طبع او خروار هست ار صورتش خروار نیست | |||||
| مایهی بری تو و ابرار اولاد تواند | بر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست | |||||
| دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درست | دورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست | |||||
| من رهی را از جفای دشمن اولاد تو | خوابگاه و جای خور جز غار یا کهسار نیست | |||||
| هر کسی را هست تیماری ز دنیا و مرا | جز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست | |||||
| من رهی را جز به خشنودیی تو و اولاد تو | روز محشر هیچ امید رحمت جبار نیست | |||||