ناصر خسرو (قصاید)/جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست)
'


 جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیستزانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست 
 بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمداین مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست 
 مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنشنزد یکدیگر هگرز این هر دو را بازار نیست 
 نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنکبر ستاره‌ی سعدو نحس اندر فلک مسمار نیست 
 نیست هشیار این فلک، رنجه بدین گشتم ازورنج بیند هوشیار از مرد کو هشیار نیست 
 نیک و بد بنیوش و بر سنجش به معیار خردکز خرد برتر بدو جهان سوی من معیار نیست 
 مشک با نادان مبوی و خمر نادانان مخورکاندر این عالم ز جاهل صعبتر خمار نیست 
 مردمی ورز و هگرز آزار آزاده مجویمردم آن را دان کزو آزاده را آزار نیست 
 این جهان راه است و ما راهی و مرکب خوی ماسترنجه گردد هر که از ما مرکبش رهوار نیست 
 این جهان را سفله‌دان، بسیار او اندک شمرگرچه بسیار است داده‌ی سفله آن بسیار نیست 
 هر چه داد امروز فردا باز خواهد بی‌گمانگر نخواهی رنج تن با چیز اویت کار نیست 
 از درخت باردارش باز نشناسی ز دورچون فراز آئی بدو در زیر برگش بار نیست 
 آنکه طرار است زر و سیم برد و، این جهانعمر برد و، پس چنین جای دگر طرار نیست 
 عمر تو زر است سرخ و مشک او خاک است خشکزر به نرخ خاک دادن کار زیرک سار نیست 
 مار خفته‌است این جهان زو بگذر و با او مشوتا نیازارد تو را این مار چون بیدار نیست 
 آنچه دانا گوید آن را لفظ و معنی تار و پودو آنچه نادان گوید آن را هیچ پود و تار نیست 
 دام داران را بدان و دور باش از دامشانصید نادانان شدن سوی خرد جز عار نیست 
 زانکه دین را دام سازد بیشتر پرهیز کنزانکه سوی او چو آمد صید را زنهار نیست 
 گاه گوید زین بباید خورد کاین پاک است و خوشگاه گوید نی نشاید خورد کاین کشتار نیست 
 ور بری زی او به رشوت اژدهای هفت سرگوید این فربی یکی ماهی است والله مار نیست 
 حیلت و مکر است فقه و علم او و، سوی اونیست دانا هر که او محتال یا مکار نیست 
 گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هستورش دیو دهر خوانی جای استغفار نیست 
 علم خورد و برد و کردن در خور گاو و خر استسوی دانا این چنین بیهوده‌ها را بار نیست 
 چون نجوئی که‌ت خدا از بهر چه موجود کردگر مرو را با تو شغلی کردنی ناچار نیست؟ 
 آنچه او خود کرده باشد باز چون ویران کند؟خوب کرده زشت کردن کار معنی‌دار نیست 
 نیکی از تو چون پذیرد چون نخواهد بد ز تو؟کز بد و نیک تو او را رنج نی و بار نیست 
 بیم زخم و دار چون از جمله‌ی حیوان تو راست؟چونکه دیگر جانور را بیم زخم و دار نیست؟ 
 چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان؟این چنین حکم و قضای حاکم دادار نیست 
 گر همی گوید که یک بد را بدی یکی دهمباز چون گوید که هرگز بد کنش رستار نیست؟ 
 چون نجوئی حکمت اندر گزدمان و مار صعبوین درختانی که بار و برگشان جز خار نیست؟ 
 گرچه اندک، بی‌گمان حکمت بود صنع حکیم،لیکن آن بیندش کو را پیش دل دیوار نیست 
 خشم‌گیری جنگ جوئی چون بمانی از جوابخشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست 
 راه بنمایم تو را گر کبر بندازی ز دلجاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست 
 همچنان کاندر گزارش کردن فرقان به خلقهیچ‌کس انباز و یار احمد مختار نیست 
 همچنان در قهر جباران به تیغ ذوالفقارهیچ‌کس انباز و یار حیدر کرار نیست 
 اصل اسلام این دو چیز آمد قران و ذوالفقارنه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست 
 همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیستتیز تیغی جز که تیغ میر حیدر نار نیست 
 احمد مختار شمس و حیدر کرار نورآن بی این موجود نی و این بی آن انوار نیست 
 هر که نور آفتاب دین جدا گشته است ازوروزهای او همیشه جز شبان تار نیست 
 چشم سر بی‌آفتاب آسمان بی‌کار گشتچشم دل بی‌آفتاب دین چرا بی کار نیست؟ 
 بر سر گنجی که یزدان در دل احمد نهادجز علی گنجور نی و جز علی بندار نیست 
 وانکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علمجز علی المرتضی اندر جهان دیار نیست 
 بحر لل بی‌خطر با طبع او، از بهر آنکچون بنان او به قیمت لل شهوار نیست 
 ای خداوند حسام دشمن او بار از جهانجز زبان حجت تو ابر گوهر بار نیست 
 عروةالوثقی حقیقت عهد فرزندان توستشیفته است آن کس که او در عهدشان بستار نیست 
 من رهی را جز زبانی همچو تیغ تیز توبا عدوی خاندانت هیچ زین افزار نیست 
 زخم من بر جان خود پیش تو آرد روز حشرهرگز آن گمره کزو بیدارم او بیدار نیست 
 سوی یزدان منکر است آنکو به تو معروف نیستجز به انکار توام معروف را انکار نیست 
 ناصبی را چشم کور است و تو خورشید منیرزین قبل مر چشم کورش را به تو دیدار نیست 
 نیست مردم ناصبی نزدیک من لا بل خر استطبع او خروار هست ار صورتش خروار نیست 
 مایه‌ی بری تو و ابرار اولاد تواندبر چون یابد کسی کو شیعت ابرار نیست 
 دشمنان تو همه بیمار و بنده تن درستدورتر باید ز بیمار آنکه او بیمار نیست 
 من رهی را از جفای دشمن اولاد توخوابگاه و جای خور جز غار یا کهسار نیست 
 هر کسی را هست تیماری ز دنیا و مراجز ز بهر طاعت اولاد تو تیمار نیست 
 من رهی را جز به خشنودی‌ی تو و اولاد توروز محشر هیچ امید رحمت جبار نیست