ناصر خسرو (قصاید)/تمییز و هوش و فکرت و بیداری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(تمییز و هوش و فکرت و بیداری)
'


 تمییز و هوش و فکرت و بیداریچون داد خیره خیره تو را باری؟ 
 تا کار بندی این همه آلت رادر غدر و مکر و حیلت و طراری؟ 
 تا همچو مور بی خور و بی‌پوششکوشش کنی و مال فراز آری! 
 از خال و عم به ناحق بستانیوانگه به زید و خالد بسپاری! 
 تعطیل باشد این و نپندارممن خیر ازین همی که تو آن داری 
 من خویش را ازین سه گوا دارمبیداری و نماز و شب تاری 
 حیران چرا شدی به نگار اندر؟زین پس نگر که چیز بننگاری 
 چیزی نگر که با تو برون آیدزین گرد گرد گنبد زنگاری 
 دارا برفت مفلس و زین عالمبا او نرفت ملک و جهانداری 
 پیشه‌ی زمانه مکر و فریب آمدبا او مکوش جز که به مکاری 
 عمر تو را همی ز تو بربایدگر همرهی کنی تو نه هشیاری 
 جز علم نیست بهر تو زین عالمزنهار کار خوار نینگاری 
 از بهر علم داد تو را ایزدتمییز و هوش و فکرت و بیداری 
 اینها ز بهر علم بکار آیندنز بهر بیهشی و سبکساری 
 گر کاربند باشی اینها رادر مکر و غدر سخت ستمگاری 
 اینها به ما عطای خدا آمدپوشیده از ستور بهمواری 
 وایزد بدین شریف عطاهامانبگزید بر ستور به سالاری 
 وانها که زین عطا نه همی یابندبینی که مانده‌اند بدان خواری 
 خواهی بدار و خواهی بفروششخواهیش کاربند بدشخواری 
 دانی که نیست آن خر مسکین راجز جهل هیچ جرم و گنه‌کاری 
 گر خر تو را خری نکند روزیبر جانش تازیانه فرو باری 
 تو مردمی به طاعت یزدان کنتا از عذاب آتش نازاری 
 زیراک اگر خر از در چوب آمدپس چون تو بی‌خرد ز در داری؟ 
 تو با خرد، خری و ستوری راچون خر چرا همیشه خریداری؟ 
 بار درخت مردمی علم آمدای بی‌خرد تو چونکه سپیداری؟ 
 گر در تو این گمان به غلط بردمپس چونکه هیچ بار همی ناری؟ 
 از پند و حق و خوب سخن سیریوز هزل و ژاژ و باطل ناهاری 
 با روی چون نگاری و دانش نهگوئی مگر که صورت دیواری 
 از جان یکی شکسته پشیزی تووز تن یکی مجرد دیناری 
 نیکو و ناخوشی و، چنین باشدپالوده‌ی مزور بازاری 
 مردم ز راه علم بود مردمنه زین تن مصور دیداری 
 تا خامشی میان خردمندانمردی تمام صورتی و کاری 
 لیکن گه سخنت پدید آیداز جان و دل ضعیفی و بیماری 
 خاموش بهتری تو مگر باریلنگی برون شودت به رهواری 
 گوئی که از نژاد بزرگانمگفتاری آمدی تو نه کرداری 
 بی‌فضل کمتری تو ز گنجشکیگرچه ز پشت جعفر طیاری 
 بیچاره زنده‌ای بود، ای خواجه،آنک او ز مردگان طلبد یاری 
 ننگ است برتو، چونکه نداری خر،اسپ پدرت و اشتر عماری 
 چه سود چون همی ز تو گند آیدگر تو به نام احمد عطاری؟ 
 فضل پدر تو را ندهد نفعیتو چونکه گر خویش نمی‌خاری؟ 
 گشی مکن به جامه که مردان راننگ است و عار گشی و عیاری 
 خاک است کالبد، به چه آراییاو را، چرا که خوارش نگذاری؟ 
 مرده است هیکلت نشود زندهگر سر به‌سر زرش بنگاری 
 پولاد نرم کی شود و شیرینگرچه در انگبینش بیاغاری؟ 
 هرچیز باز اصل شود باخرگفتار سود کی کند زاری؟ 
 چون باز خاک تیره شود خاکیناچاره باز نار شود ناری 
 وازاد گردد آنگه از این زنداناین گوهر منور زنهاری 
 جانت آسمانی است، به بی‌باکیچندین برو مشو به نگونساری 
 زین جاهلان به دانش یک سو شوخیره مباش غره به بسیاری 
 بیزار شو ز دیو که از شرشدانا نرست جز که به بیزاری 
 زین کور و کر لشکر بیزاریگر بر طریق حیدر کراری 
 سوی من، ای برادر، معذوریگر سر برهنه کرد نمی‌یاری 
 ای حجت خراسان در یمگانگرچه به بند سخت گرفتاری 
 چون دیو بر تو دست نمی‌یابدباید که شکر ایزد بگزاری