ناصر خسرو (قصاید)/تا مرد خر و کور کر نباشد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(تا مرد خر و کور کر نباشد)
'


 تا مرد خر و کور کر نباشداز کار فلک بی‌خبر نباشد 
 داند که هر آن چیز کو بجنبدنابوده و بی‌حد و مر نباشد 
 وان چیز که با حد و مر باشدگه باشد و گاهی دگر نباشد 
 من راز فلک را به دل شنودمهشیار به دل کور و کر نباشد 
 چون دل شنوا شد تو را، از آن پسشاید اگرت گوش سر نباشد 
 بهتر ز کدوئی نباشد آن سرکو فضل و خرد را مقر نباشد 
 در خورد تنوره و تنور باشدشاخی که برو برگ و بر نباشد 
 چاهی است جهان ژرف و سر نهفتهوز چاه نهفته بتر نباشد 
 در دام جهان جهان همیشهتخم و چنه جز سیم و زر نباشد 
 بتواند از این دام زود رستنگر مرد درو سخت خر نباشد 
 در دام نیاویزد آنکه زی اوتخم و چنه را بس خطر نباشد 
 زین سفله جهان نفع خود بگیردنفعی که درو هیچ ضر نباشد 
 وان نفع نباشد مگر که دانشمشغول کلاه و کمر نباشد 
 بپذیر ز من پندی، ای برادر،پندی که از آن خوبتر نباشد 
 نیکی و بدی را بکوش دایمتا خلقت شخصت هدر نباشد 
 آن کس که ازو نیک و بد نیایدابری بود آن که‌ش مطر نباشد 
 با نیک به نیکی بکوش ازیرابد جز که سزاوار شر نباشد 
 فرزند هنرهای خویشتن شوتا همچو تو کس را پسر نباشد 
 وانگه که هنر یافتی، بشایدگر جز هنرت خود پدر نباشد 
 چون داد کنی خود عمر تو باشیهرچند که نامت عمر نباشد 
 وانجا که تو باشی امیر باشیگرچند به گردت حشر نباشد 
 گنجور هنرهای خویش گردیگر باشد مالت و گر نباشد 
 و ایمن بروی هر کجا که خواهیبر راه تو را جوی و جر نباشد 
 نزدیک تو گیهان مختصر شدهر چند جهان مختصر نباشد 
 تو بار خدای جهان خویشیاز گوهر تو به گهر نباشد 
 در مملکت خویشتن نظر کنزیرا که ملک بی نظر نباشد 
 بر ملک تو گوش و دو چشم روشندرهاست که به زان درر نباشد 
 امروز بدین ملک در طلب کنآن چیز که فردا مگر نباشد 
 بنگر که چه باید همیت کردنتا بر تو فلک را ظفر نباشد 
 از علم سپر کن که بر حوادثاز علم قوی‌تر سپر نباشد 
 هر کو سپر علم پیش گیرداز زخم جهانش ضرر نباشد 
 باقی شود اندر نعیم دایمهرچند در این ره گذر نباشد 
 این ره گذری بی فر و درشت استزین بی‌مزه‌تر مستقر نباشد 
 بشنو سخنی چون شکر به خوبیگرچند سخن چون شکر نباشد 
 مردم شجر است و جهانش بستانبستان نبود چون شجر نباشد 
 ای شهره درختی، بکوش تا بریکسر به تو جز کز هنر نباشد 
 وان چیز که عالم به دوست باقیهر گز هدر و بی‌اثر نباشد 
 زیرا که شود خوار سوی دهقانشاخی که برو بر ثمر نباشد 
 وان کس که بود بی‌هنر چو هیزمجز درخور نار سقر نباشد 
 غافل نبود در سرای طاعتتا مرد به یک ره بقر نباشد 
 هر کس که نیلفنجد او بصیرتفرداش به محشر بصر نباشد 
 بپسیچ هلا زاد و، کم نبایداز یک تنه گر بیشتر نباشد 
 زیرا که بترسد ز ره مسافرهر گه که پسیچ سفر نباشد 
 ایمن ننشیند ز بیم رفتنتا سفره‌ش پر خشک و تر نباشد 
 بپذیر ز حجت سخن که شعرشبی‌فایده و بی‌غرر نباشد 
 همچون سخن او به سوی دانابوی گل و باد سحر نباشد