ناصر خسرو (قصاید)/به چه ماند جهان مگر به سراب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(به چه ماند جهان مگر به سراب)
'


 به چه ماند جهان مگر به سرابسپس او تو چون دوی به شتاب؟ 
 چون شدستند خلق غره بدوهمه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟ 
 زانکه مدهوش گشته‌اند همهاندر این خیمه‌ی چهار طناب 
 گر ندیدی طناب هاش، ببینجملگی خاک و باد و آتش و آب 
 بر مثال یکی پلیته شدیچند گردی به سایه و مهتاب؟ 
 از چه شد همچو ریسمان کهنآن سرسبز و تازه همچو سداب 
 خوش خوش این گنده پیر بیرون کرداز دهان تو درهای خوشاب 
 وان نقاب عقیق رنگ تو راکرد خوش خوش به زر ناب خضاب 
 چند گفتی و بر رباب زدیغزل دعد بر صفات رباب 
 بس کن از قصه‌ی رباب کنونکزرد و نالان شدی چو رود رباب 
 چون بینی که می بدرندتطمع و حرص و خوی بد چو کلاب 
 پس خویشت کشید پنجه سالبر امید شراب و آب سراب 
 گر نه‌ای مست وقت آن آمدکه بدانی سراب را ز شراب 
 همه بگذشت بر تو پاک چو بادمال و ملک و تن درست و شباب 
 وین ستمگر جهان به شیر بشستبر بناگوش‌هات پر غراب 
 ماندی اکنون خجل، چو آن مفلسکه به شب گنج بیند اندر خواب 
 چشمت از خواب بیهشی بگشایخویشتن را بجوی و اندریاب 
 سپس دین درون شو ای خرگوشکه به پرواز بر شده‌است عقاب 
 هر زمان برکشد به بام بلندزین سیه چاه ژرفت این دولاب 
 آنگهیت ای پسر ندارد سودبا تن خویش کرد جنگ و عتاب 
 همه آن کن که گر بپرسندتزان توانی درست داد جواب 
 گر بترسی ز تافته دوزخاز ره طاعت خدای متاب 
 سوی او تاب کز گناه بدوستخلق را پاک بازگشت و متاب 
 گنه ناب را ز نامه‌ی خویشپاک بستر به دین خالص ناب 
 ز آتش حرص و آز و هیزم مکردل نگه‌دار و چون تنور متاب 
 ز آتش آز برفروخته‌ی خویشکرد بایدت روی خویش کباب 
 نیک بنگر به روزنامه‌ی خویشدر مپیمای خاک و خس به خراب 
 با تن خود حساب خویش بکنگر مقری به روز حشر و حساب 
 به حرام و خطا چو نادانانمفروش ای پسر حلال و صواب 
 مرغ درویش بی‌گناه مگیرکه بگیرد تو را عقاب عقاب 
 ای سپرده عنان دل به خطاتنت آباد و دل خراب و یباب 
 بر خطاها مگر خدای نکردبا تو اندر کتاب خویش خطاب؟ 
 همچو گرگان ربودنت پیشه استنسبتی داری از کلاب و ذئاب 
 خوی گرگان همی کنی پیداگرچه پوشیده‌ای جسد به ثیاب 
 در ثیاب ربوده از درویشکی به دست آیدت بهشت و ثواب 
 کارهای چپ به بلایه مکنکه به دست چپت دهند کتاب 
 تخم اگر جو بود جو آرد بربچه سنجاب زاید از سنجاب 
 خود نبینی مگر عذاب و عناچون نمایی مرا عنا و عذاب 
 چون از آن روز برنیندیشیکه بریده شود درو انساب؟ 
 واندرو بر گناه‌کار، به عدلقطره ناید مگر بلا ز سحاب 
 چونکه از خیل دیو نگریزیدر حصار مسبب الاسباب؟ 
 بر پی اسپ جبرئیل بروتا نگیردت دیو زیر رکاب 
 بس نمانده‌است کافتاب خدایسر به مغرب برون کند زحجاب 
 تو زغوغای عامه یک چندیخویشتن را حذر کن و مشتاب 
 سپس یار بد نماز مکنکه بخفته است مار در محراب 
 که شود سخت زود دیو لعینزیر نعلین بوتراب، تراب 
 بر ره دین حق پیش از صبحخوش همی رو به روشنی مهتاب 
 اندر این ره ز شعر حجت جویچو شوی تشنه با جلاب گلاب 
 نو عروسی است این که از رویشخاطر او فرو کشید نقاب