ناصر خسرو (قصاید)/به راه دین نبی رفت ازان نمی‌یاریم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(به راه دین نبی رفت ازان نمی‌یاریم)
'


 به راه دین نبی رفت ازان نمی‌یاریمکه راه با خطر و ما ضعیف و بی‌یاریم 
 چون روز دزد ره ما گرفت اگر به سفربجز به شب نرویم، ای پسر، سزاواریم 
 ازین به ستان ستاره به روز پنهانیمز چشم خلق و به شب رهبریم و بیداریم 
 وگر به شخص ز جاهل نهان شدیم، به علمچو آفتاب سوی عاقلان پدیداریم 
 به حکمت است و خرد بر فرود مردان راو گرنه ما همه از روی شخص همواریم 
 یکی ز ما چو گل است و یکی چو خار به طبعاگرچه یکسره جمله به سان گلزاریم 
 سخن به علم بگوئیم تا ز یک‌دیگرجدا شویم که ما هر دو اهل گفتاریم 
 سخن پدید کند کز من و تو مردم کیستکه بی‌سخن من و تو هردو نقش دیواریم 
 جهان، خدای جهان را مثل چوبستانی استکه ما به جمله بدین بوستان در اشجاریم 
 بیای تا من و تو هر دو، ای درخت خدا،ز بار خویش یکی چاشنی فرو باریم 
 لجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوئیمکه ما ز مشغله‌ی تو ز خانه آواریم 
 اگر تو ای بخرد ناصبی مسلمانیتو را که گفت که ما شیعت اهل زناریم؟ 
 محمد و علی از خلق بهترند چه بودگر از فلان و فلان شان بزرگتر داریم؟ 
 خزینه‌دار خدایندو، سرهای خدایهمی به ما برسانند کاهل اسراریم 
 به غار سنگین در نه، به غار دین اندررسول را، ز دل پاک صاحب الغاریم 
 ز علم بهره‌ی ما گندم است و بهر تو کاهگمان مبر که چو تو ماستور و که خواریم 
 به خمر دین چو تو خر، مست گشته‌ای شایدکه خویشتن بکشیم از تو ما که هشیاریم 
 ز بهر تو که همی خویشتن هلاک کنیبه بی هشی، همگان روز و شب به تیماریم 
 چو آگهیم که مستی و بی‌خرد، ما رااگرچه سخت بیازاری از تو نازاریم 
 وز آن قبل که تو حکمت شنود نتوانیهمیشه با تو به حکمت دهان به مسماریم 
 تو را که مار گزیده‌است حیله تریاق استز ما بخواه، گمان چون بری که ما ماریم؟ 
 تو گرد چون و چرا گر همی نیاری گشتچرا و چون تو را ما به جان خریداریم 
 خرد ز بهر چه دادندمان، که ما به خردگهی خدای‌پرست و گهی گنه‌کاریم؟ 
 «مکن بدی تو و نیکی بکن» چرا فرمودخدای ما را گر ما نه حی و مختاریم؟ 
 چرا که گرگ ستمگاره نیست سوی خدایبه فعل خویش گرفتار و ، ما گرفتاریم؟ 
 چرا به بانگ و خروش و فغان بی معنیکلنگ نیست سبکسار و ما سبکساریم؟ 
 چرا بر آهو و نخچیر روزه نیست و نماز؟چرا من و تو بدین کارها گران‌باریم؟ 
 چه داد یزدان ما را ز جملگی حیوانمگر خرد که بدان بر ستور سالاریم؟ 
 اگر به فضل و خرد بر خران خداوندیمهمان به فضل و خرد بندگان جباریم 
 خرد تواند جستن ز کار چون و چراکه بی‌خرد به مثل ما درخت بی‌باریم 
 خرد چرا که نجوید که ما به امر خدایچرا که یک مه تا شب به روز ناهاریم؟ 
 به خون ناحق ما را چرا نمیراندخدای، گر سوی او خونی و ستمگاریم؟ 
 وگر گناه نخواهد ز ما و ما بکنیمنه بنده‌ایم خداوند را که قهاریم 
 وگر به خواست وی آید همی گناه از مانه‌ایم عاصی بل نیک و خوب کرداریم 
 اگر مر این گره سخت را تو بگشاییحقت به جان به دل بنده‌وار بگزاریم 
 وگر تو گرد چنین کارها نیاری گشتمگرد، وز بر ما دور شو، که ما یاریم 
 وگر بپرسی از این مشکلات مر ما رابه پیش حمله‌ی تو پای، سخت بفشاریم 
 به دست خاطر روشن بنای مشکل رابرآوریم به چرخ و به زر بنگاریم 
 مبارزان سپاه شریعتیم و قراناز آنکه شیعت حیدر، سوار کراریم 
 به نزد مردم بیمار ناخوش است شکرشگفت نیست که ما نزد تو ز کفاریم 
 یکی ز ما و هزار از شما اگر چه شماچو مار و مورچه بسیار و ما نه بسیاریم 
 سپه نباشد پانصد ستور بر یک مردروا بود که شما را سپاه نشماریم