ناصر خسرو (قصاید)/بنالم به تو ای علیم قدیر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(بنالم به تو ای علیم قدیر)
'


 بنالم به تو ای علیم قدیراز اهل خراسان صغیر و کبیر 
 چه کردم که از من رمیده شدندهمه خویش و بیگانه بر خیر خیر؟ 
 مقرم به فرقان و پیغمبرتنه انباز گفتم تو را نه نظیر 
 نگفتم مگر راست، گفتم که نیستتو را در خدایی وزیر ای قدیر 
 به امت رسانید پیغام تورسولت محمد بشیر و نذیر 
 قران را به پیغمبرت ناوریدمگر جبرئیل آن مبارک سفیر 
 مقرم به مرگ و به حشر و حسابکتابت ز بر دارم اندر ضمیر 
 نخوردم برایشان به جان زینهارنجستم سپاه و کلاه و سریر 
 سلیمان نیم، همچو دیوان ز منچرا شد رمیده کبیر و صغیر؟ 
 همان ناصرم من که خالی نبودزمن مجلس میر و صدر وزیر 
 به نامم نخواندی کس از بس شرفادیبم لقب بود و فاضل دبیر 
 ادب را به من بود بازو قویبه من بود چشم کتابت قریر 
 به تحریر الفاظ من فخر کردهمی کاغذ از دست من بر حریر 
 دبیری یکی خرد فرزند بودنشد جز به الفاظ من سیر شیر 
 دبیران اسیرند پیش سخنسخن پیش طبعم به طبع است اسیر 
 اگر سیر کشتم همی بشکفیدبه اقبال من نرگس از تخم سیر 
 مرا بود حاصل ز یاران خویشبه شخص جوان اندرون عقل پیر 
 کنون زان فزونم به هر فضل و علمکه طبعم روان است و خاطر منیر 
 بجای است در من به فضل خدایهمان فهم و آن طبع معنی پذیر 
 به چاه اندرون بودم آن روز منبر آوردم ایزد به چرخ اثیر 
 از این قدر کامروز دارم به علمنبوده‌ستم آن روز عشر عشیر 
 گر آنگه به دنیا تنم شهره بودکنون بهترم چون به دینم شهیر 
 گر از خاک و از آب بودم، کنونگلابم شد آن آب و، خاکم عبیر 
 کنون میر پیشم ندارد خطرگر آنگه خطر داشتم پیش میر 
 ز دین‌اند پیشم به دنیا درونعزیزان ذلیل و خطیران حقیر 
 اگر میر میر است و کامش رواستچنان که‌ش گمان است، گو شو ممیر 
 کرا بانگ و نامش شود زیر خاکچه شادی کند خیره بر بانگ زیر؟ 
 چه بایدت رغبت به شیره کنونکه چون شیر گشته‌است بر سرت قیر؟ 
 گلی تازه بوده‌ستی، آری، ولیکشده‌ستی کنون پژمریده زریر 
 نیارد کنون تازگی باز تونه خورشید تابان نه ابر مطیر 
 یکی سرو بودی چو آهن قویتو را سرو چنبر شد آهن خمیر 
 هژیرت سخن باید، ای پیر، اگرنباشد، چه باک است، رویت هژیر؟ 
 چو تیرت سخن باید ایرا که نیستگناه تو گر نیست قدت چو تیر 
 بدان منگر ای خواجه کز ظاهرینبینی همی مرد دین را ظهیر 
 بصارت بیلفغد باید که توز خر به نه ای گر به چشمی بصیر 
 بیاموز و ماموز مر عام رازعلم نهانی قلیل و کثیر 
 به خوشه‌ی قران در ببین دانه رابه انگور دین در رها کن عصیر 
 گر از تو چو از من نفورست خلقتو را به، مکن هیچ بانگ و نفیر 
 دلم پر ز درد است، جهال خلقزمن جمله زین‌اند دل پر زحیر 
 اگر عامه بد گویدم زان چه باک؟رها کرده‌ام پیش موشان پنیر 
 نجنبد زجای،ای‌پسر،چون درختبه باد سحرگاه کوه ثبیر 
 اگر دیو بستد خراسان ز منگواه منی ای علیم قدیر 
 خراسانیان گر نجستند دینبتر زین که خودشان گرفتی مگیر 
 به پیش ینال و تگین چون رهیدوانند یکسر غنی و فقیر 
 چو عادند و ترکان چو باد عقیمبدین باد گشتند ریگ هبیر 
 مثالی از امثال قرآن تو رانمودم نکو بنگر، ای تیز ویر 
 بیاویزد آن کس به غدر خدایکه بگریزد از عهد روز غدیر 
 چه گوئی به محشر اگر پرسدتاز آن عهد محکم شبر با شبیر؟ 
 گر امروز غافل توی همچنینبر این درد فردا بمانی حسیر 
 وگر پند گیری زحجت، به حشرتو را پند او بس بود دستگیر