ناصر خسرو (قصاید)/بسی کردم گه و بیگه نظاره
ظاهر
| بسی کردم گه و بیگه نظاره | ندیدم کار دنیا را کناره | |||||
| نیابد چشم سر هرچند کوشی | همی زین نیلگون چادر گذاره | |||||
| همی خوانند و میرانند ما را | نیابد کس همی زین کار چاره | |||||
| گر از این خانه بیرون رفت باید | ندارد سودشان خواهش نه زاره | |||||
| مگر کایشان همی بیرون کشندت | از این هموار و بیدر سخت باره | |||||
| نه خواننده نه راننده نبینم | همی بینم ستاره چون نظاره | |||||
| همانا سنگ مغناطیس گشته است | ز بهر جان ما هر یک ستاره | |||||
| فلک روغنگری گشته است بر ما | به کار خویش در جلد و خیاره | |||||
| ز ما اینجا همی کنجاره ماند | چو روغن گر گرفت از ما عصاره | |||||
| تو را این خانه تن خانهی سپنج است | مزور هم مغربل چون کپاره | |||||
| بباید رفتن، آخر چند باشی | چو متواری در این خانهی تواره؟ | |||||
| در این خانه چهارستت مخالف | کشیده هر یکی بر تو کناره | |||||
| کهن گشتی و نو بودی بیشک | کهن گردد نو ار سنگ است خاره | |||||
| به جان نوشو که چون نوگشت پرت | نه باک است ار کهن باشد غراره | |||||
| تنت قارون شده است و جانت مفلس | یکی شاد و دگر تیمار خواره | |||||
| بدین نیکو تن اندر جان زشتت | چو ریماب است در زرین غضاره | |||||
| چو پیش عاقلان جانت پیاده است | نداری شرم از این رفتن سواره | |||||
| دل درویش را گر هوشیاری | ز دانش طوق ساز از هوش یاره | |||||
| به کشت بی گهی مانی که در تو | نبینم دانه جز کاه و سپاره | |||||
| نیامد جز که فضل و علم و حکمت | به ما میراث از ابراهیم و ساره | |||||
| چو شد پرنور جانت از علم شاید | اگر قدت نباشد چون مناره | |||||
| سخن جوید، نجوید عاقل از تو | نه کفش دیم و نه دستار شاره | |||||
| سخن باید که پیش آری خوش ایراک | سخن خوشتر بسی از پیش پاره | |||||
| سخن چون راست باشد گرچه تلخ است | بود پر نفع و بر کردار یاره | |||||
| به از نیکو سخن چیزی نیابی | که زی دانا بری بر رسم پاره | |||||
| سخن حجت گزارد نغز و زیبا | که لفظ اوست منطق را گزاره | |||||
| هزاران قول خوب و راست باریک | ازو یابند چون تار هزاره | |||||