ناصر خسرو (قصاید)/بسی کردم گه و بیگه نظاره

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(بسی کردم گه و بیگه نظاره)
'


 بسی کردم گه و بیگه نظارهندیدم کار دنیا را کناره 
 نیابد چشم سر هرچند کوشیهمی زین نیلگون چادر گذاره 
 همی خوانند و می‌رانند ما رانیابد کس همی زین کار چاره 
 گر از این خانه بیرون رفت بایدندارد سودشان خواهش نه زاره 
 مگر کایشان همی بیرون کشندتاز این هموار و بی‌در سخت باره 
 نه خواننده نه راننده نبینمهمی بینم ستاره چون نظاره 
 همانا سنگ مغناطیس گشته استز بهر جان ما هر یک ستاره 
 فلک روغن‌گری گشته است بر مابه کار خویش در جلد و خیاره 
 ز ما اینجا همی کنجاره ماندچو روغن گر گرفت از ما عصاره 
 تو را این خانه تن خانه‌ی سپنج استمزور هم مغربل چون کپاره 
 بباید رفتن، آخر چند باشیچو متواری در این خانه‌ی تواره؟ 
 در این خانه چهارستت مخالفکشیده هر یکی بر تو کناره 
 کهن گشتی و نو بودی بی‌شککهن گردد نو ار سنگ است خاره 
 به جان نوشو که چون نوگشت پرتنه باک است ار کهن باشد غراره 
 تنت قارون شده است و جانت مفلسیکی شاد و دگر تیمار خواره 
 بدین نیکو تن اندر جان زشتتچو ریماب است در زرین غضاره 
 چو پیش عاقلان جانت پیاده استنداری شرم از این رفتن سواره 
 دل درویش را گر هوشیاریز دانش طوق ساز از هوش یاره 
 به کشت بی گهی مانی که در تونبینم دانه جز کاه و سپاره 
 نیامد جز که فضل و علم و حکمتبه ما میراث از ابراهیم و ساره 
 چو شد پرنور جانت از علم شایداگر قدت نباشد چون مناره 
 سخن جوید، نجوید عاقل از تونه کفش دیم و نه دستار شاره 
 سخن باید که پیش آری خوش ایراکسخن خوشتر بسی از پیش پاره 
 سخن چون راست باشد گرچه تلخ استبود پر نفع و بر کردار یاره 
 به از نیکو سخن چیزی نیابیکه زی دانا بری بر رسم پاره 
 سخن حجت گزارد نغز و زیباکه لفظ اوست منطق را گزاره 
 هزاران قول خوب و راست باریکازو یابند چون تار هزاره