ناصر خسرو (قصاید)/بسی رفتم پس آز اندر این پیروزه گون پشکم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(بسی رفتم پس آز اندر این پیروزه گون پشکم)
'


 بسی رفتم پس آز اندر این پیروزه گون پشکمکم آمد عمر و نامد مایه آز و آرزو را کم 
 فرو بارید مروارید گرد این سیه دیباکه بر دو عارض من بست دست بی‌وفا عالم 
 به مروارید و دیبا شاد باشد هر کسی جز منکه دیبای بناگوشم به مروارید شد معلم 
 بگریم من بر این نرگس که بر عارض پدید آمدمرا، زیرا که بفزاید چو نرگس را بیاید نم 
 درخت مردمی را نیست اسپرغم بجز پیریخرد بار درخت اوست شکر طعم و عنبر شم 
 ز بر خمد درخت، آری، ولیکن بر درخت توشکوفه هست و باری نیست، بی بر چون گرفتی خم؟ 
 به چشم دل ببین بستان یزدان را گشن گشتهبه گوناگون درختانی که بنشانده‌ستشان آدم 
 گرفته بر یکی خنجر یکی مرهم یکی نشتریکی هپیون یکی عنبر یکی شکر یکی علقم 
 یکی چون مرغ پرنده ولیک پرش اندیشهیکی ماننده‌ی گزدم ولیکن نیش او در فم 
 یکی را سر همی ساید ز فر و فخر بر کیوانیکی را سر نشاید جز به زیر سنگ چون ارقم 
 یکی را بیخ فضل و، برگ علم و، بار او رحمتهمه گفتار او حکمت همه کردار او محکم 
 یکی را روی کفر و، دست جور و، پای او تهمتهمه کردار او فاسد همه گفتار او مبهم 
 یکی چون آب زیر که به قول خوش فریبندهچو شاخی بار او نشتر ولیکن برگ او مبرم 
 یکی گوید شریفم من عرابی گوهر و نسبتیکی گوید عجم را پادشا مر جد من بد جم 
 شرف در علم و فضل است ای پسر، عالم شو و فاضلتو علم آور نسب، ماور چو بی‌علمان سوی بلعم 
 نه چون موسی بود هر کس که عمرانش پدر باشدنه چون عیسی بود هر کس که باشد مادرش مریم 
 ز راه شخص ماننده‌است نادان مرد با داناچنان کز دور جمع سور ماننده است با ماتم 
 به پیغمبر عرب یکسر مشرف گشت بر مردمز ترک و روم و روس و هند و سند و گیلی و دیلم 
 اگر فضل رسول از رکن و زمزم جمله برخیزدیکی سنگی بود رکن و یکی شوراب چه زمزم 
 اگر دانش بیلفنجی به فضل تو شرف یابدپدرت و مادر و فرزند و جد خویش و خال و عم 
 چو چشم از نور و ماه از خور به دانش گشت دل زیباچو جسم از جان و باغ از نم به دانش گشت جان خرم 
 شریعت کان دانش گشت و فرقان چشمه‌ی حکمتیکی مر زر دین را که یکی مر آب دین را یم 
 مکان علم فرقان است و جان جان تو علم استاز این جان دوم یک دم به جان اولت بر دم 
 اگر با سر شبان خلق صحبت کرد خواهی توکناره کرد بایدت ای پسر زین بی کرانه رم 
 سخن با سر شبان جز سخته و پخته مگو از بنولیکن با رم از هر گونه‌ای کاید همی بر چم 
 سخن چون تار توزی خوب و باریک و لطیف آورسخن چون تار باید تا برون آئی ز تار و تم 
 پدید آرد سخن در خلق عالم بیشی و کمیچو فردا این سخن گویان برون آیند از این پیشکم 
 تو را بر بام زاری زود خواهد کرد نوحه‌گرتو بیچاره همی مستی کنی بر بانگ زیر و بم 
 سوی رود و سرود آسان دوی لیکنت مزدورانسوی محراب نتوانند جنبانید به بیرم 
 سبک باشی به رقص اندر، چو بانگ مذنان آیدبه زانو در پدید آیدت ناگه علت بلغم 
 ستمگاری و اندر جان خود تخم ستم کاریولیکن جانت را فردا گزاید تخم بار سم 
 تو را فردا ندارد سود آب‌روی دنیاییاگر بر رویت ای نادان برانی آب رود زم 
 تو را غم کم نیاید تا به دین دنیا همی جوئیچو دنیا را به دین دادی همان ساعت شوی کم غم 
 تو را دیوی است اندر طبع رستم‌خو ستم پیشهبه بند طاعتش گردن ببند و رستی از رستم 
 در این پیروزه گون طارم مجوی آرام و آسایشکه نارامد به روز و، شب همی ناساید این طارم 
 اگر حکمت به دست آری به آسانی روی زین جاوگر حکمت نیلفنجی برون شد بایدت به ستم 
 نیاید با تو زین طارم برون جز طاعت و حکمتبچر وز بهر طاعت چر، بچم وز بهر حکمت چم 
 ز بهر آنچه کاید با تو گر غمگین بوی شایدز بهر آنچه کایدر ماند خواهد چون بوی مغتم؟ 
 ز بهر چیز بی‌حاصل نرنجی به بود، زیرابسی بهتر سوی دانا ز مرد ژاژخای ابکم 
 گشاده‌ستی به کوشش دست، بر بسته دهان و دلدهن بر هم نهاده‌ستی مگر بنهی درم بر هم 
 نباید نرم کردن گردن از بهر درم کس رانبشته‌است این سخن در پندنامه سام را نیرم 
 گهر یابد به شعر حجت اندر طبع خوانندهاگر هرگز به شعر اندر گهر یابد کسی مدغم