ناصر خسرو (قصاید)/بر جستن مراد دل ای مسکین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(بر جستن مراد دل ای مسکین)
'


 بر جستن مراد دل ای مسکینچوگانت گشت پشت و رخان پرچین 
 بسیار تاختی به مراد، اکنونزین مرکب مراد فرو نه زین 
 تا کی کشی به ناز و گشی دامندامن یکی زناز و گشی برچین 
 یاد آمد آنچه منت بگفتم دیکاین دهر کین کشد ز تو نادان، کین 
 از صحبت زمانه‌ی بی‌حاصلحاصل کنون بیار، چه داری؟ هین 
 دنیا و دین شدند ز تو زیرادنیا نیافتی و نجستی دین 
 زیبا به دین شده‌است چنین دنیاآن را بجوی اگرت بباید این 
 دین بوی عنبر است و جهان عنبربی‌بوی خوش چه عنبر و چه سرگین 
 دنیا عروس‌وار بیارایدپیشت چو یافت از تو به دین کابین 
 از خر به دین شده‌است جدا مردمشین را سه نقطه کرد جدا از سین 
 سرخ است قند چون رخپین لیکنشیرینیش جدا کند از رخپین 
 دین است جان جان تو، تا جان راجان نوی ز دین ندهی منشین 
 پرچین شود ز درد رخ بی‌دینچون گرد خود کنی تو ز دین پرچین 
 دلسوز چند بود همی خواهیخیره بر این خسیس تن ای مسکین؟ 
 زندان جان توست تن ای نادانتیمار کار او چه خوری چندین؟ 
 تنین توست تنت حذر کن زوزیرا بخورد خواهدت این تنین 
 تو بر مراد او به چه می‌تازیگاهی به چین و گاه به قسطنطین؟ 
 بنگر که چیست بسته در این زندانزنده و روان به چیست چنین این طین 
 نیکو ببین که روی کجا دارییک سو فگن ز چشم خرد کو بین 
 بگزین طریق حکمت و مر تن رابر دین و بر جان و خرد مگزین 
 نیکو نگر درین کو نکو نایداز کوه قاف جغدی را بالین 
 گر نیست مست مغزت بشناسیزر مجرد از درم روئین 
 جستی بسی ز بهر تن جاهلسقمونیا و تربد و افسنتین 
 دل در نشاط بسته و تن دادهگاهی به مهر و گاه به فروردین 
 گفتی مگر که دور نباید شدزین تلخ و شور و چرب و خوش و شیرین 
 آخر وفا نکرد جهان با توبرانگبینت ریخت چنین غسلین 
 این بود خوی پیشین عالم راکی باز گردد او ز خوی پیشین 
 و اکنون ز خوی او چو شدی آگهبر دم به جان خویش یکی یاسین 
 دست علاج جان سخن دان برسوی نعیم تاب ره از سجین 
 کندی مکن، بکن چو خردمندانصفرای جهل را به خرد تسکین 
 زان دیو بی‌وفا چو شدی نومیداکنون بگیر دامن حورالعین 
 بر تخت علم و حکمت بنشانشوز پند گوشوار کنش زرین 
 علم است کیمیای همه شادیایدون همی کند خردم تلقین 
 با نور ماه شب نبود تاریبا علم حق دل نبود غمگین 
 مستان سخن مگر که همه سختهزیرا سخن زر است و خرد شاهین 
 مستان سخن گزافه و چون مستانگر خر نه‌ای مکن کمر نالین 
 گر گوهر سخنت همی بایداز دین چراغ کن ز خرد میتین 
 آنگه یقین بدان که برون آیداز کوه من بجای گهر پروین 
 گر در شود خرد به دل سندانشمشاد ازو برون دمد اندر حین 
 ای خوانده کتب و کرده روشن دلبسته زعلم و حکمت و پند آذین 
 اشعار پند و زهد بسی گفته‌استاین تیره چشم شاعر روشن‌بین 
 آن خوانده‌ای بخوان سخن حجترنگین به رنگ معنی و پند آگین 
 گر در نماز شعرش برخوانیروح‌الامین کند سپست آمین 
 حجت به شعر زهد مناقب جزبر جان ناصبی نزند ژوپین