ناصر خسرو (قصاید)/برآمد سپاه بخار از بحار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(برآمد سپاه بخار از بحار)
'


 برآمد سپاه بخار از بحارسوارانش پر در کرده کنار 
 رخ سبز صحرا بخندید خوشچو بر وی سیاه ابر بگریست زار 
 گل سرخ بر سر نهاد و ببستعقیقین کلاه و پرندین ازار 
 بدرید بر تن سلب مشک بیدزجور زمستان به پیش بهار 
 به بازوی پر خون درون بید سرخبزد دشنه زین غم هزاران هزار 
 ز بس سرد گفتارهای شمالبریده شد از گل دل جویبار 
 نبینی که هر شب سحرگه هنوزدواج سمور است بر کوهسار؟ 
 صبا آید اکنون به عذر شمالسحرگاه تازان سوی لاله‌زار 
 بشویدش عارض به لولوی تربیالایدش رخ به مشکین عذار 
 بیارد سوی بوستان خلعتیکه لولوش پود است و پیروزه تار 
 سوی گلبن زرد استام زرسوی لاله‌ی سرخ جام عقار 
 سوی مادر سوسن تازه تاجسوی دختر نسترن گوشوار 
 به سر بر نهد نرگس نو به باغبه اردیبهشت افسر شاهوار 
 نوان و خرامان شود شاخ بیدسحرگاه چون مرکب راهوار 
 دهد دست و سر بوس گل را سمنچو گیرد سمن را گل اندر کنار 
 شگفتی نگه کن به کار جهانوزو گیر بر کار خویش اعتبار 
 که تا شادمانه نگردد زمیننپوشد هوا جامه‌ی سوکوار 
 چو نسرین بخندد شود چشم گلبه خون سرخ چون چشم اسفندیار 
 چو نرگس شود باز چون چشم بازشود پای بط بر چنار آشکار 
 پر از چین شود روی شاهسپرمچو تازه شود عارض گلنار 
 نگه کن به لاله و به ابر و ببینجدا نار از دود، وز دود نار 
 سوی شاخ بادام شو بامداداگر دید خواهی همی قندهار 
 و گر انده از برف بودت مجویز مشکین صبا بهتر انده گسار 
 نگه کن بدین بی‌فساران خلقتو نیز از سر خود فرو کن فسار 
 اگر نیست سوی تو داری دگرهمه هوش و دل سوی این دار دار 
 وگر نیستت طمع باغ بهشتچو خر خوش بغلت اندر این مرغزار 
 نگه دار اندر زیان آن خویشچنانکه‌ت بگفته‌است بسیار خوار 
 به نسیه مده نقد اگر چند نیزبه خرما بود وعده و نقد خار 
 کرا معده خوش گردد از خار و خسشود کامش از شیر و روغن فگار 
 چه باید تو را سلسبیل و رحیقچو خرسند گشتی به سرکه و شخار؟ 
 جهان ره گذار است، اگر عاقلینباید نشستنت بر ره گذار 
 ستور است مردم در این ره چنانکبریده نگردد قطار از قطار 
 شتابنده جمله که یک دم زدننپاید کسی را برادر نه یار 
 ره تو کدام است از این هر دو راه؟بیندیش و برگیر نیکو شمار 
 اگر سازوار است و خوش مر تو رابت رود ساز و می خوشگوار 
 وز این حالها تو به کردار خوابنگردی همی سرد زین روزگار 
 وز این ایستادن به درگاه شاهوز این خواستن سوی دهدار بار 
 وز این بند و بگشای و بستان و دهوز این هان و هین و از این گیر و دار 
 وز این در کشیدن به بینی خویشز بهر طمع این و آن را مهار 
 گمانی مبر کاین ره مردم استبر این کار نیکو خرد برگمار 
 همی خویشتن شهره خواهی به شهرکه من چاکر شاهم و شهریار 
 شکار یکی گشتی از بهر آنکمگر دیگری را بگیری شکار 
 بدان تا به من برنهی بار خویشیکی دیگرت کرد سر زیر بار 
 ستوری تو سوی من از بهر آنکهمی باز نشناسی از فخر عار 
 تو را ننگ باید همی داشتنبخیره همی چون کنی افتخار؟ 
 ستور از کسی به که بر مردمیبعمدا ستوری کند اختیار 
 ز مردم درختی نه‌ای باروربلندی و بی‌بر چو بید و چنار 
 اگر میوه داری نشد هیچ بیدبه دانش تو باری بشو میوه‌دار 
 دریغ این قد و قامت مردمیبدین راستی بر تو، ای نابکار 
 اگر باز گردی ز راه ستورشود بید تو عود ناچار و چار 
 وگر همچنین خود بمانی چو دیودل از جهل پر دود و سر پرخمار 
 کسی برتو نتواند، از جهل،بستیکی حرف دانش به سیصد نوار 
 تو را صورت مردمی داده‌اندمکن خیره مر خویشتن را حمار 
 بکن جهد آن تا شوی مردمیمکن با خدای جهان کارزار 
 تو را روی خوب است لیکن بسی استبه دیوار گرمابه‌ها بر نگار 
 به دانش تو صورت‌گر خویش باشبرون آی از این ژرف چه مردوار 
 خرد ورز ازیرا سوی هوشمندزجاهل بسی به بود موش و مار 
 چو مر خویشتن را بدانی به حقدر این ژرف زندان نگیری قرار 
 ز کردار بد باز گردی به عذرچو هشیار مردان سوی کردگار 
 مر این گوهر ایزدی را به علمبشوئی ز زنگار عیب و عوار 
 ازیرا که آتش، چو شد زر پاک،برو کرد نتواند از اصل کار 
 ز حجت شنو حجت ای منطقیز هر عیب صافی چو زر عیار