ناصر خسرو (قصاید)/با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیر)
'


 با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیرتا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر 
 تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهارچون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر 
 گر ماه تیر شیر نبارید از آسمانبر قیرگون سرت که فرو ریخته‌است شیر؟ 
 ز اول چنانت بود گمان اندر این جهانکاریت جز که خور نه قلیل است و نه کثیر 
 از خورد و برد و رفتن بیهوده هر سوئیاینند سال بود تنت چون ستور پیر 
 با ناز و بی نیاز به بیداری و به خواببر تن حریر بودت و در گوش بانگ زیر 
 وان یار جفت جوی به گرد تو پوی پویبا جعد همچو قیر و دمیده درو عبیر 
 چون خر به سبزه رفته به نوروز و، در خزاندر زیر رز خزان شده با کوزه‌ی عصیر 
 گفتی که خلق نیست چو من نیز در جهانهم شاطر و ظریفم و هم شاعر و دبیر 
 معنی به خاطرم در و الفاظ در دهانهمچون قلم به دست من اندر شده‌است اسیر 
 دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وقتبی من قدح به دست نگیرد همی امیر 
 پیش وزیر با خطر و حشتمم ازانکمیرم همی خطاب کند «خواجه‌ی خطیر» 
 چشمت همیشه مانده به دست توانگرانتا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر 
 یک سال بر گذشت که زی تو نیافت بارخویش تو آن یتیم و نه همسایه‌ت آن فقیر 
 اندر محال و هزل زبانت دراز بودواندر زکات دستت و انگشتکان قصیر 
 بر هزل وقف کرده زبان فصیح خویشبر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر 
 آن کردی از فساد که گر یادت آید آنرویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر 
 تیر و بهار دهر جفا پیشه خرد خردبر تو همی شمرد و تو خوش خفته چون حمیر 
 تا آن جوان تیز و قوی را چو جاوداناین چرخ تیز گرد چنین کند کرد و پیر 
 خمیده گشت و سست شد آن قامت چو سروبی‌نور ماند و زشت شد آن صورت هژیر 
 وز تو ستوه گشت و بماندی ازو نفورآن کس کز آرزوت همی کرد دی نفیر 
 بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنکبا حسرت و دریغ فرو مانده‌ای حسیر 
 دین را طلب نکردی و دنیا ز دست شدهمچو سپوس تر نه خمیری و نه فطیر 
 دنیات دور کرد ز دین، وین مثل توراستکز شعر بازداشت تو را جستن شعیر 
 شر است جمله دنیا، خیر است دین همهاین شر باز داشتت از خیر خیره خیر 
 خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگارموش زمانه را توی، ای بی‌خبر، پنیر 
 زین بد کنش حذر کن و زین پس دروغ اومنیوش اگر بهوش و بصیری و تیز ویر 
 شیر زمانه زود کند سیر مرد راچون تو همی نگردی ازین شیر سیر شیر؟ 
 خیره میازمای مر این آزموده راکز ریگ ناسرشت خردمند را خمیر 
 گر می‌بکرد خواهی تدبیر کار خویشبس باشد ای بصیر خرد مر تو را وزیر 
 این عالم بزرگ ز بهر چه کرده‌اند؟از خویشتن بپرس تو، ای عالم صغیر 
 ور می‌بمرد خواهند این زندگان همهپوزش همی ز بهر چه باید بدین زحیر؟ 
 زی پیل و شیر و اشتر کایشان قوی ترندایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر؟ 
 وانک این عظیم عالم گردنده صنع اوستچون خواند مر مرا و چه خواهد ز من حقیر؟ 
 زین آفریدگان چو مرا خواند بی گمانبا من ضعیف بنده‌ش کاری است ناگزیر 
 ورمان همی بباید او را شناختنبی‌چون و بی چگونه، طریقی است این عسیر 
 ور همچو ما خدای نه جسم است و نه گرانپس همچو ما چرا که سمیع است و هم بصیر؟ 
 ور چون تو جسم نیست چه باید همیش تخت؟معنی تخت و عرش یکی باشد و سریر 
 تن گور توست، خشم مگیر از حدیث منزیرا که خشم گیر نباشد سخن پذیر 
 از خویشتن بپرس در این گور خویش توجان و خرد بس است تو را منکر و نکیر 
 این گور تو چنان که رسول خدای گفتیا روضه‌ی بهشت است یا کنده‌ی سعیر 
 بهتر رهی بگیر که دو راه پیش توستسوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر 
 در راه دین حق تو به رای کسی مروکو را ز رهبری نه صغیر است و نه کبیر 
 بی حجت و بصارت سوی تو خویشتنبا چشم کور نام نهاده‌است بوالبصیر 
 بنگر که خلق را به که داد و چگونه گفتروزی که خطبه کرد نبی بر سر غدیر 
 دست علی گرفت و بدو داد جای خویشگر دست او گرفت تو جز دست او مگیر 
 ای ناصبی اگر تو مقری بدین سخنحیدر امام توست و شبر وانگهی شبیر 
 ور منکری وصیت او را به جهل خویشپس خود پس از رسول نباید تو را سفیر 
 علم علی نه قال و مقال است عن فلانبل علم او چو در یتیم است بی‌نظیر 
 اقرار کن بدو و بیاموز علم اوتا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر 
 آب حیات زیر سخن‌های خوب اوستآب حیات را بخور و جاودان ممیر 
 پندیت داد حجت و کردت اشارتیای پور، بس مبارک پند پدر پذیر