ناصر خسرو (قصاید)/باز جهان تیز پر و خلق شکار است

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(باز جهان تیز پر و خلق شکار است)
'


 باز جهان تیز پر و خلق شکار استباز جهان را جز از شکار چه کار است؟ 
 نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنیخوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟ 
 قافله هرگز نخورد و راه نزد بازباز جهان ره زن است و قافله‌خوار است 
 صحبت دنیا مرا نشاید ازیراکصحبت او اصل ننگ و مایه‌ی عار است 
 صحبت دنیا به سوی عاقل و هشیارصحبت دیوار پر ز نقش و نگار است 
 کار جهان همچو کار بی‌هش مستانیکسره ناخوب و پر ز عیب و عوار است 
 لاجرم از خلق جز که مست و خسان رابر در این مست بر، نه جاه و نه بار است 
 سوی جهان بار مر تو راست ازیراکمعده‌ت پر خمر و مغز پر ز خمار است 
 جانت شش ماه پر ز مهر خزان استشش مه ازان پس پر از نشاط بهار است 
 تا به عصیر و به سبزه شاد نباشی!خوردن و رفتن به سبزه کار حمار است 
 غره چرا گشته‌ای به مکر زمانهگر نه دماغت پر از فساد و بخار است 
 دسته‌ی گل گر تو را دهد تو چنان دانکدسته‌ی گل نیست آن، که پشته‌ی خار است 
 میوه‌ی او را نه هیچ بوی و نه رنگ استجامه‌ی او را نه هیچ پود و نه تار است 
 روی امیدت به زیر گرد نمیدی استگرت گمان است کاین سرای قرار است 
 روی نیارم سوی جهان که بیارمکاین به سوی من بتر ز گرسنه مار است 
 هر که بدانست خوی او ز حکیمانهمره این مار صعب رفت نیار است 
 رهبری از وی مدار چشم که دیو استمیوه‌ی خوش زو طمع مکن که چنار است 
 بهره‌ی تو زین زمانه روز گذاری استبس کن ازو این قدر که با تو شمار است 
 جان عزیز تو بر تو وام خدای استوام خدای است بر تو، کار تو زار است 
 جز به همان جان گزارده نشود وامگرت چه بسیار مال و دست گزار است 
 این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاکآنکه چون دنبه است و آنکه خشک و نزار است 
 مانده به چنگال گرگ مرگ شکاریگر چه تو را شیر مرغزار شکار است 
 گر تو از این گرگ دردمند و فگاریجز تو بسی نیز دردمند و فگار است 
 ای شده غره به مال و ملک و جوانیهیچ بدینها تو را نه جای فخار است 
 فخر به خوبی و زر و سیم زنان راستفخر من و تو به علم و رای و وقار است 
 چونکه به من ننگری ز کبر و سیاست؟من چه کنم گر تو را ضیاع و عقار است؟ 
 من شرف و فخر آل خویش و تبارمگر دگری را شرف به آل و تبار است 
 آنکه بود بر سخن سوار، سوار اوستآن که نه سوار است کو بر اسپ سوار است 
 شهره درختی است شعر من که خرد رانکته و معنی برو شکوفه و بار است 
 علم عروض از قیاس بسته حصاری استنفس سخن گوی من کلید حصار است 
 مرکب شعر و هیون علم و ادب راطبع سخن سنج من عنان و مهار است 
 تا سخنم مدح خاندان رسول استنابغه طبع مرا متابع و یار است 
 خیل سخن را رهی و بنده‌ی من کردآنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است 
 مشتری اندر نمازگاه مر او راپیش رو و، جبرئیل غاشیه‌دار است 
 طلعت «مستنصر از خدای» جهان راماه منیر است و، این جهان شب تار است 
 روح قدس را ز فخر روزی صد راهگرد درو مجلسش مجال و مدار است 
 قیصر رومی به قصر مشرف او درروز مظالم ز بندگان صغار است 
 خلق شمارند و او هزار ازیراکهر چه شمار است جمله زیر هزار است 
 رایت او روز جنگ شهره درختی استکش ظفر و فتح برگ‌ها و ثمار است 
 مرکب او را چو روی سوی عدو کردنصرت و فتح از خدای عرش نثار است 
 خون عدو را چو خویش بدو داددیگ در قصر او بزرگ طغار است 
 پیش عدوخوار ذوالفقار خداوندشخص عدو روز گیر و دار خیار است 
 تا ننهد سر به خط طاعت او برناصبی شوم را سر از در دار است 
 ناصبی شوم را به مغز سر اندرحکمت حجت بخار و دود شخار است 
 نیست سر پر فساد ناصبی شوماز در این شعر، بل سزای فسار است