ناصر خسرو (قصاید)/ای گشت زمان زمن چه می‌خواهی؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای گشت زمان زمن چه می‌خواهی؟)
'


 ای گشت زمان زمن چه می‌خواهی؟نیزم مفروش زرق و روباهی 
 از من، چو شناختم تو را، بگذرآنگه به فریب هرکه را خواهی 
 من بر ره این جهان همی رفتماز مکر و فریب و غدر تو ساهی 
 نازان و دنان به راه چون دونانبا قامت سرو و روی دیباهی 
 همراه شدی تو با من و، یکسرشادی و نشاط و روز برناهی 
 از من بردی تو دزد بی‌رحمتدزدان نکنند رحم بر راهی 
 ای کرده نهنگ دهر قصد توروزیت فروخورد بناگاهی 
 زین چاه همی برآمدت بایدتا چند بوی تو بی گنه چاهی؟ 
 چاه این جسد گران تاریک استاین افگندت به کرم و گمراهی 
 اکنونت دراز کرد می‌بایدطاعت، که گرفت قد کوتاهی 
 دوتات شده است پشت، یکتا کناین پشت دوتا به قول یکتاهی 
 از حرص بکاه و طاعت افزون کنزان پس که فزودی و همی کاهی 
 جان دانه‌ی مردم است و تن کاه استای فتنه‌ی تن تو فتنه بر کاهی 
 جولاهه گرفت تن تو را ترسمتو غره شدی بدو به جولاهی 
 تو ماهیکی ضعیفی و بحر استاین دهر سترگ بدخوی داهی 
 بی‌پای برون مشو از این دریااینک به سخنت دادم آگاهی 
 زیرا که چون دور ماند از دریابس رنجه شود به خشک بر ماهی 
 ای شاه نصیب خویش بیرون کنزین جاه بلند و نعمت و شاهی 
 بنگر به ضعیف حال درویشانبگزار سپاس آنکه بر گاهی 
 زیرا که اگر به چه فرو تابدمه را نشود جلالت ماهی 
 کاین چرخ بسی ربود شاهان راناگاه ز گه چو ترک خرگاهی 
 حکمت بشنو ز حجت ایراک اوهرگز ندهد پیام درگاهی