ناصر خسرو (قصاید)/ای گشته سوار جلد بر تازی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای گشته سوار جلد بر تازی)
'


 ای گشته سوار جلد بر تازیخر پیش سوار علم چون تازی؟ 
 تازیت ز بهر علم و دین بایدبی‌علم یکی است رازی و تازی 
 گر تازی و علم را به دست آریشاید که به هردو سر بیفرازی 
 بی‌علم به دست ناید از تازیجز چاکری و فسوس و طنازی 
 نازت ز طریق علم دین بایدنازش چه کنی به شعر اهوازی؟ 
 ای بر ره بازی اوفتاده بسیک ره برهی ازین ره بازی 
 از طاعت خفته‌ای و بر بازیچون باز به ابر بر به پروازی 
 بازی است زمانه بس ربایندهبا باز زمانه چون کنی بازی 
 بازی رسنی نه معتمد باشدبس بگسلد این رسنت، ایا غازی 
 ای دیو دوان چرا نمی‌بینیاز جهل نشیب دهر از افرازی 
 تازنده زمان چو دیو می‌تازدتو از پس دیو خیره می‌تازی 
 بازی ز کجات می‌فراز آیدای مانده به قعر چاه صد بازی؟ 
 رازی است بزرگ زیر چرخ اندربی‌دین تو نه اهل آن چنان رازی 
 انبازانند دینت با دنیاچون با تن توست جان به انبازی 
 دنیا به تگ اندر است دینت کو؟بی‌دین به جهان چرا همی نازی؟ 
 غرقه شده‌ای به بحر دنیا دریا هیچ همی به دین نپردازی 
 با آز هگرز دین نیامیزدتو رانده ز دین به لشکر آزی 
 آواز گلوی بخت شوم آزستتو فتنه شده برین به آوازی 
 غمز است هر آنچه‌ت آز می‌گویدمشنو به گزاف از آز غمازی 
 با دهر که با تو حیله‌ها سازدای غره شده چرا همی سازی؟ 
 بنگر که جهانت می‌بینجامدهر روز تو کار نو، چه آغازی؟ 
 آن را که‌ت ازو همی رسد خواریای خواری‌دوست خیره چه نوازی 
 ای بز و زبون تن ز بهر تنهمواره چرا زبون بزازی 
 این جاهل را به بز چون پوشیدر طاعت و علم خویش نگدازی 
 تا کی بود این بنا طرازیدن؟چون خوابگه قدیم نطرازی؟ 
 ای حجت، کاز خرد باشدهمواره تو زین بدل در این کازی