ناصر خسرو (قصاید)/ای پسر ار عمر تو یک ساعت است

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای پسر ار عمر تو یک ساعت است)
'


 ای پسر ار عمر تو یک ساعت استایزد را بر تو درو طاعت است 
 نعمت تخم است وزو شکر باروین بر و این تخم نه هر ساعت است 
 طاعت اگر اصل همه شکرهاستعمر سر هر شرف و نعمت است 
 گرت همی عمر نیرزد به شکربر تو به دیوانگیم تهمت است 
 مرد نکو صورت بی‌علم و شکرسوی حکیمان به حقیقت بت است 
 مرد مخوان هیچ، بتش خوان، ازانکچون بت باقامت و بی‌قیمت است 
 گر تو همی مردم خوانیش ازانکاز قبل سیم و زرش حشمت است 
 نزد تو پس مردم گشت اسپ میرزانکه برو نیز ز زر حلیت است 
 هر که نداند که کدام است مردهمچو ستوران ز در رحمت است 
 مرد نهان زیر دل است و زباندیگر یکسر گل پر صورت است 
 سوی خرد جز که سخن نیست مرداو سخن و کالبدش لعبت است 
 جز که سخن، یافتن ملک راهیچ نه مایه است و نیز آلت است 
 جز به سخن بنده نگردد تو راآنکس کو با تو ز یک نسبت است 
 مرد رسول است، ستورند پاکاین که همی گویند این امت است 
 مرد سخن یافته را در سخنحملت و هم حمیت و هم قوت است 
 حجت و برهانش و سال و جوابضربت و تیغ و سپر و حربت است 
 حربگه مرد سخن‌دان بسیصعبتر از معرکه و حملت است 
 شیر بیابان را با مرد جنگهم سری و همبری و شرکت است 
 چنگ ز شیر آمد شمشیر شیریشکش چون تیر تو با هیبت است 
 قول تو تیر است و زبانت کمانگرت بدین حرب به دل رغبت است 
 هر که به تیر سخنت خسته شدخستگیش ناخوش و بی‌حیلت است 
 پیش خردمند در این حربگاهبی‌خردان را همه تن عورت است 
 شهره شود مرد به شهره سخنشهره سخن رهبر زی جنت است 
 روی متاب از سخن خوب و علمکاین دو به دو سرای تو را بابت است 
 پرورش جان به سخن‌های خوبسوی خردمند مهین حسبت است 
 کوکب علم آخر سر بر کندگرچه کنون تیره و در رجعت است 
 هیچ مشو غره گر اوباش راچند گهک نعمت یا دولت است 
 سوی خردمند به صد بدره زرجاهل بی‌قیمت و بی‌حرمت است 
 گر به هر انگشت چراغی کندهیچ مبر ظن که نه در ظلمت است 
 قیمت دانش نشود کم بدانکخلق کنون جاهل و دون همت است 
 توبه کند شیر ز شیری هگرزگرچه شتر کاهل و بی‌حمیت است؟ 
 سرو همی یازد اگرچه چنارخشک و نگونسار و سقط قامت است؟ 
 نیک و بد عالم را، ای پسر،همچو شب و روز درو نوبت است 
 گاه تو خوش طبع و گهی خشمنیسیرت این چرخ همین سیرت است 
 آنکه تو را محنت او نعمت استنعمت تو نیز برو محنت است 
 براثر روز رود شب چنانکنعمت او بر اثرش نکبت است 
 خوگ همه شر و زیان است و نحسمیش همه خیر و بر و برکت است 
 همچو دو بنده که برین از خدابر تو سلام است و بران لعنت است 
 کی بتواند که شود خوگ میش؟زانکه شر و نحس درو خلقت است 
 بر طلب برکت میشی تو راهم خرد و هم تن و هم طاقت است 
 نیک نگه کن که بر این جاهلاندیو لعین را طرب و دعوت است 
 جای حذر هست ازینها تو رااکنون کاین خلق بدین عبرت است 
 آنکه فقیه است از املاک اوپاکتر آن است که از رشوت است 
 وانکه همی گوید من زاهدمجهل خود او را بترین ذلت است 
 گوش و دل خلق همه زین قبلزی غزل و مسخره و طیبت است 
 بیت غزل بر طلب فحش و لهوبی‌هنران را بدل آیت است 
 عادت خود طاعت و پرهیزدارتا فلک و خلق بدین عادت است 
 بیهده گفتار به یک سو فگنحجت بر تو سخن حجت است 
 ور تو خود از حجت بی‌حاجتینه به تو مر حجت را حاجت است