ناصر خسرو (قصاید)/ای قبه‌ی گردنده‌ی بی‌روزن خضرا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای قبه‌ی گردنده‌ی بی‌روزن خضرا)
'


 ای قبه‌ی گردنده‌ی بی‌روزن خضرابا قامت فرتوتی و با قوت برنا 
 فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهرای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟ 
 فرزند تو این تیره تن خامش خاکی استپاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا 
 تن خانه‌ی این گوهر والای شریف استتو مادر این خانه‌ی این گوهر والا 
 چون کار خود امروز در این خانه بسازممفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا 
 زندان تو آمد پسرا این تن و، زندانزیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا 
 دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جانهرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا 
 این بند نبینی که خداوند نهاده‌استبر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟ 
 در بند مدارا کن و دربند میان رادر بند مکن خیره طلب ملکت دارا 
 گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابیبهتر بسی از ملکت دارا به مدارا 
 به شکیب ازیرا که همی دست نیابدبر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا 
 ورت آرزوی لذت حسی بشتابدپیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا 
 آزار مگیر از کس و بر خیره میازارکس را مگر از روی مکافات مساوا 
 پر کینه مباش از همگان دایم چون خارنه نیز به یکباره زبون باش چو خرما 
 کز گند فتاده است به چاه اندر سرگینوز بوی چنان سوخته شد عود مطرا 
 با هر کس منشین و مبر از همگان نیزبر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا 
 چون یار موافق نبود تنها بهترتنها به صد بار چو با نادان همتا 
 خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگبهتر ز ثریاست که هفت است ثریا 
 از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دلبا دهر مدارا کن و با خلق مواسا 
 احوال جهان گذرنده گذرنده استسرما ز پس گرما سرا پس ضرا 
 ناجسته به آن چیز که او با تو نماندبشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا 
 در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گورچه زیر کریجی و چه در خانه‌ی خضرا 
 با آنکه برآورد به صنعا در غمدانبنگر که نمانده است نه غمدان و نه صنعا 
 دیوی است جهان صعب و فریبنده مر او راهشیار و خردمند نجسته است همانا 
 گر هیچ خرد داری و هشیاری و بیدارچون مست مرو بر اثر او به تمنا 
 آبی است جهان تیره و بس ژرف، بدو درزنهار که تیره نکنی جان مصفا 
 جانت به سخن پاک شود زانکه خردمنداز راه سخن بر شود از چاه به جوزا 
 فخرت به سخن باید ازیرا که بدو کردفخر آنکه نماند از پس او ناقه‌ی عضبا 
 زنده به سخن باید گشتنت ازیراکمرده به سخن زنده همی کرد مسیحا 
 پیدا به سخن باید ماندن که نمانده‌استدر عالم کس بی سخن پیدا، پیدا 
 آن به که نگوئی چو ندانی سخن ایراکناگفته سخن به بود از گفته‌ی رسوا 
 چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویشبیهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا 
 نیکو به سخن شو نه بدین صورت ازیراکوالا به سخن گردد مردم نه به بالا 
 بادام به از بید و سپیدار به بار استهرچند فزون کرد سپیدار درازا 
 بیدار چو شیداست به دیدار، ولیکنپیدا به سخن گردد بیدار ز شیدا 
 دریای سخن‌ها سخن خوب خدای استپر گوهر با قیمت و پر لل لالا 
 شور است چو دریا به مثل صورت تنزیلتاویل چو للست سوی مردم دانا 
 اندر بن دریاست همه گوهر و للغواص طلب کن، چه دوی بر لب دریا؟ 
 اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده استچندین گهر و للوء، دارنده‌ی دنیا؟ 
 از بهر پیمبر که بدین صنع ورا گفت:«تاویل به دانا ده و تنزیل به غوغا» 
 غواص تو را جز گل و شورابه نداده‌استزیرا که ندیده است ز تو جز که معادا 
 معنی طلب از ظاهر تنزیل چو مردمخرسند مشو همچو خر از قول به آوا 
 قندیل فروزی به شب قدر به مسجدمسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا 
 قندیل میفروز بیاموز که قندیلبیرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما 
 در زهد نه‌ای بینا لیکن به طمع دربرخوانی در چاه به شب خط معما 
 گر مار نه‌ای دایم از بهر چرایندممن ز تو ناایمن و ترسان ز تو ترسا 
 مخرام و مشو خرم از اقبال زمانهزیرا که نشد وقف تو این کره‌ی غبرا 
 آسیمه بسی کرد فلک بی‌خردان راو آشفته بسی گشت بدو کار مهیا 
 دارا که هزاران خدم و خیل و حشم داشتبگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها 
 بازی است رباینده زمانه که نیابندزو خلق رها هیچ نه مولی و نه مولا 
 روزی است از آن پس که در آن روز نیابدخلق از حکم عدل نه ملجا و نه منجا 
 آن روز بیابند همه خلق مکافاتهم ظالم و هم عادل بی‌هیچ محابا 
 آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمعپیش شهدا دست من و دامن زهرا 
 تا داد من از دشمن اولاد پیمبربدهد به تمام ایزد دادار تعالی